ماه و شبح

ماه و شبح

پارت سی‌ام | موتورسواری، فاجعه و مرخصی اجباری

آن شب...

هوا خنک بود.

خیابان‌های سئول زیر نور چراغ‌ها می‌درخشیدند.

فلیکس کلاه ایمنی را به سلین داد.

ـ محکم ببندش.

سلین کلاه را بست و بدون حرف روی موتور نشست.

چند ثانیه بعد...

فلیکس آرام گفت:

ـ اگه خواستی تعادلت به هم نخوره...

می‌تونی دستت رو به کمرم بگیری.

سلین چند لحظه ساکت ماند.

بعد برای اینکه موقع حرکت نیفتد، آرام دست‌هایش را دور کمر فلیکس حلقه کرد.

فلیکس همان لحظه خشکَش زد.

با خودش گفت:

«آروم باش... فقط موتورسواریه...»

اما گوش‌هایش کم‌کم قرمز شدند.

سلین که متوجه شده بود، خیلی خونسرد پرسید:

ـ حرکت نمی‌کنی؟

فلیکس سریع گلویش را صاف کرد.

ـ آ... آره.

موتور آرام در خیابان به حرکت درآمد.

باد خنک صورتشان را نوازش می‌کرد و برای چند دقیقه...

نه خبری از مأموریت بود...

نه قاتل...

نه دردسر.

فقط سکوت شب.

---

صبح روز بعد...

فلیکس با احساس سرمای عجیبی از خواب بیدار شد.

چشم‌هایش را باز کرد.

روی کاناپه‌ی اتاق سلین خوابش برده بود.

با تعجب نشست.

ـ ش... شماها...؟

کانر، لوکاس و لین جلویش ایستاده بودند.

هر سه از سر تا پا خیس بودند.

کانر عطسه کرد.

ـ هاااچو!

لوکاس هم با اخم لباسش را چلاند.

ـ ها... هوا خیلی سرده...

فلیکس گیج شده بود.

ـ برای شما سه تا چی شده؟

کانر و لوکاس نگاهی به هم انداختند.

ـ هیچی...

و خیلی سریع از اتاق بیرون رفتند.

فقط لین ماند.

فلیکس هنوز از سرما می‌لرزید.

ـ واقعاً چه خبر شده؟

در همان لحظه...

سلین وارد اتاق شد.

یک حوله را به سمت فلیکس پرت کرد.

ـ بیا...

بگیر.

خشک کن خودتو.

فلیکس حوله را گرفت و لبخند زد.

ـ دستت درد نکنه...

فاجعه‌ی متحرک.

خیلی آرام این جمله را گفت.

اما...

سلین شنید.

چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

فلیکس همان لحظه فهمید که صدایش کمی بلندتر از چیزی بوده که فکر می‌کرد.

ـ اممم...

منظورم...

همین موقع...

صدای زنگ تلفن سکوت اتاق را شکست.

سلین گوشی را برداشت.

ـ بله؟

صدای رئیس اداره از آن طرف خط آمد.

ـ افسر کیم...

پرونده وارد مرحله‌ی جدید شده.

یکی از بهترین افسرهای اداره مسئول ادامه‌ی عملیات شده و تیم ویژه هم وارد عمل شده.

تو هم فعلاً مرخصی اجباری داری.

به استراحت احتیاج داری.

سلین چند لحظه سکوت کرد.

ـ متوجه شدم، رئیس.

تماس که قطع شد...

آهی کشید.

ـ یعنی چند روز...

هیچ مأموریتی ندارم.

کانر که از پشت در شنیده بود، با خوشحالی داد زد:

ـ یعنی می‌تونی با ما فیلم ببینی!

لوکاس هم گفت:

ـ یعنی می‌تونی باهام بازی کنی!

لین لبخند زد.

ـ یعنی بالاخره یه کم استراحت می‌کنی.

سلین آرام به هر سه نفر نگاه کرد...

بعد گوشه‌ی لبش بالا رفت.

ـ چه خوب...

پس وقت دارم برای همتون برنامه بریزم.

سه برادر هم‌زمان خشکشان زد.

کانر زیر لب گفت:

ـ بچه‌ها...

فکر کنم این مرخصی...

برای ما اصلاً خبر خوبی نیست...

فلیکس که هنوز حوله روی سرش بود، آرام خندید و گفت:

ـ منم همین حسو دارم...
دیدگاه ها (۰)

ماه و شبحپارت سی و یکم | آخرین هدیه‌ی مادرظهر همان روز...سلی...

ماه و شبحپارت سی و دوم | پایان یک کابوسدو روز بعد...صدای آژی...

ماه و شبحپارت بیست و نهم | شبح کمردردی و فاجعه‌ی متحرکچند دق...

ماه و شبحپارت بیست و هشتم | فاجعه‌ی متحرک وارد می‌شودبعد از ...

---ماه و شبحپارت پانزدهم | این رقص، برای من استجشن تولد سلین...

ماه و شبحپارت هشتم | خانه‌ای به نام خانوادهصبح روز بعد...نور...

ماه و شبحپارت سیزدهم | زمزمه‌ای زیر نور لوسترهاموسیقی آرام د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط