به یاد آن کسی که چشم هایش برده جانم را

به یاد آن کسی که چشم هایش برده جانم را

تفال میزنم هر شب مَفاتیحُ الجَنانَم را

 

من آن آموزگارم که سوال از عشق میپرسم

ولیکن خود نمیدانم جواب امتحانم را

 

کمی از درد ها را با بُتم گفتم مرا پس زد

دریغا که خدایم هم نمی فهمد زبانم را

 

به قدری در میان مردم خوشبخت بدنامم

که شادی لحظه ای حتی نمی گیرد نشانم را

 

تو دریایی و من یک کشتی بی رونقِ کُهنه

که هی بازیچه میگیری غرورم ، بادبانم را

 

شبیه قاصدک های رها در دشت میدانم

لبت بر باد خواهد داد روزی دودمانم را

 

دلم می خواهد از یک راز کهنه پرده بردارم

امان از دست وجدانم که می بندد دهانم را
دیدگاه ها (۲)

تلاقی بشکوه مه و معمایی تراکم همه­ ی رازهای دنیایی به هیچ س...

خط قرمز برای من لب توست تو بگویی بمیر میمیرم مطمئن حرف میزنم...

گفت دیده ست مرا؛ این که کجا یادش نیستهمه چیزم شده و هیچ مرا ...

تا نگاهم  می کنی ،حالم  پریشان  میشودقطره های ِاشک من،از دید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط