「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۹
✦.................................
تهیونگ تازه متوجه شد آیلین دقیقاً از چه چیزی عصبانی شده است.
صادقانه اگر میخواست فکر کند، هنگام عوض کردن لباسهای خیس دختر، حتی یک لحظه هم نگاهش روی بدن او نمانده بود. آن لحظه فقط یک چیز برایش اهمیت داشت؛ اینکه تب آیلین بالاتر نرود.
با همان خونسردی همیشگی گفت:
_ الان این مهمه؟
چشمهای آیلین از ناباوری گرد شد.
+ معلومه که مهمه!
تهیونگ سکوت کرد. برای چند ثانیه فقط به چهره برافروخته دختر خیره ماند.
_ من فقط...
اما آیلین فرصت ادامه دادن به او نداد. با حرصی که در صدایش موج میزد گفت:
+ فقط چی؟!
بعد روی تخت نیمخیز شد و ادامه داد:
+ جدی داری این حرف رو میزنی؟ فرمانده، من بیهوش بودم! تو چطور اجازه داشتی... یعنی اصلاً چطور به خودت اجازه دادی؟!
تهیونگ پلکی نزد. نه عصبی شد و نه صدایش بالا رفت. مثل همیشه آرام و محکم ایستاد. دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و گفت:
_ چون لازم بود.
دختر با اخم گفت:
+ لازم بود؟!
_ لباسهات کاملاً خیس شده بود.
+ میتونستی به یکی بگی
_ وقت نبود
آیلین با ناباوری خندید؛ خندهای کوتاه و عصبی.
+ این از نظر تو توجیه خوبیه؟
برای اولین بار اخم کمرنگی روی صورت تهیونگ نشست.
_ اگه عوضشون نمیکردم، الان احتمالاً تب بیشتری داشتی.
آیلین خواست جواب تندی بدهد اما ناگهان احساس کرد سرش سنگینتر از چند لحظه قبل شده است. دستش را روی پیشانیاش گذاشت؛ پوستش خیلی داغ بود. ابروهایش در هم رفت و چند ثانیه ساکت ماند. انگار تازه متوجه حال بد خودش شده بود. آرام پلکهایش را بست و سرش را به پشتی تخت تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
تهیونگ که تمام این مدت مراقبش بود، یک قدم جلو آمد. نگاهش برای لحظهای روی صورت رنگپریده آیلین ماند.
_ دیدی؟
آیلین چشمهایش را باز کرد.
+ چی؟
_ هنوز تب داری.
صدایش آرام بود؛ نه سرزنش داشت و نه تمسخر. فقط یک حقیقت ساده را بیان میکرد. و همین آرامش عجیب، بیشتر از هر فریادی آیلین را ساکت کرد.
آیلین با اخم به تهیونگ خیره شد.
+ خیلی بیادبی.
تهیونگ ابرویی بالا انداخت.
_ چون نجاتت دادم؟
+ حوصله بحث ندارم... لطفاً برو بیرون.
تهیونگ به سمت در چرخید.
_ باشه، میرم. فقط...
مکثی کرد و نیمنگاهی به او انداخت.
_ منظره جالبی بود
آیلین دهانش باز ماند.
+ چی؟!
_ موقع عوض کردن لباس هات...!
چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد اولین بالش مستقیم به سمت صورت تهیونگ پرواز کرد، اما او به راحتی سرش را کنار کشید و بالش به در برخورد کرد. تهیونگ خونسرد گفت:
_ حمله ضعیفی بود.
آیلین این بار خندید بالش دوم را برداشت و با قدرت بیشتری پرت کرد، اما تهیونگ آن را وسط هوا گرفت.
_ بهتر شد.
+ یااااا وایسا ببینم!
سومین بالش را برداشت و پرتاب کرد. تهیونگ این یکی را هم گرفت و هر دو بالش را زیر بغلش نگه داشت.
_ مهماتت تموم شد؟
+ نه!
آیلین سریع از روی تخت پایین پرید. لباس راحتی گشاد کرمرنگی تنش بود که آستینهایش کمی بلندتر از دستهایش بود و شلوار نخی روشنش تا روی مچ پا میرسید. با قدمهای سریع به سمت تهیونگ رفت.
+ بالشامو پس بده!
تهیونگ بالشها را بالاتر برد.
_ بیا بگیر.
آیلین روی پنجه پا ایستاد.
نرسید.
اخم کرد.
+ فرمانده!
_ هوم؟
+ پسشون بده.
_ نه.
+ مرتیکهی قدبلندِ اعصابخردکن!
گوشه لب تهیونگ بالا رفت.
_ تعریف جالبی بود.
آیلین دوباره تلاش کرد بالش را بگیرد. اما هر بار تهیونگ دستش را کمی بالاتر میبرد.
+ تقلبه!
_ این اسمش برتری ژنتیکیه.
+ ازت متنفرم.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۹
✦.................................
تهیونگ تازه متوجه شد آیلین دقیقاً از چه چیزی عصبانی شده است.
صادقانه اگر میخواست فکر کند، هنگام عوض کردن لباسهای خیس دختر، حتی یک لحظه هم نگاهش روی بدن او نمانده بود. آن لحظه فقط یک چیز برایش اهمیت داشت؛ اینکه تب آیلین بالاتر نرود.
با همان خونسردی همیشگی گفت:
_ الان این مهمه؟
چشمهای آیلین از ناباوری گرد شد.
+ معلومه که مهمه!
تهیونگ سکوت کرد. برای چند ثانیه فقط به چهره برافروخته دختر خیره ماند.
_ من فقط...
اما آیلین فرصت ادامه دادن به او نداد. با حرصی که در صدایش موج میزد گفت:
+ فقط چی؟!
بعد روی تخت نیمخیز شد و ادامه داد:
+ جدی داری این حرف رو میزنی؟ فرمانده، من بیهوش بودم! تو چطور اجازه داشتی... یعنی اصلاً چطور به خودت اجازه دادی؟!
تهیونگ پلکی نزد. نه عصبی شد و نه صدایش بالا رفت. مثل همیشه آرام و محکم ایستاد. دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و گفت:
_ چون لازم بود.
دختر با اخم گفت:
+ لازم بود؟!
_ لباسهات کاملاً خیس شده بود.
+ میتونستی به یکی بگی
_ وقت نبود
آیلین با ناباوری خندید؛ خندهای کوتاه و عصبی.
+ این از نظر تو توجیه خوبیه؟
برای اولین بار اخم کمرنگی روی صورت تهیونگ نشست.
_ اگه عوضشون نمیکردم، الان احتمالاً تب بیشتری داشتی.
آیلین خواست جواب تندی بدهد اما ناگهان احساس کرد سرش سنگینتر از چند لحظه قبل شده است. دستش را روی پیشانیاش گذاشت؛ پوستش خیلی داغ بود. ابروهایش در هم رفت و چند ثانیه ساکت ماند. انگار تازه متوجه حال بد خودش شده بود. آرام پلکهایش را بست و سرش را به پشتی تخت تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
تهیونگ که تمام این مدت مراقبش بود، یک قدم جلو آمد. نگاهش برای لحظهای روی صورت رنگپریده آیلین ماند.
_ دیدی؟
آیلین چشمهایش را باز کرد.
+ چی؟
_ هنوز تب داری.
صدایش آرام بود؛ نه سرزنش داشت و نه تمسخر. فقط یک حقیقت ساده را بیان میکرد. و همین آرامش عجیب، بیشتر از هر فریادی آیلین را ساکت کرد.
آیلین با اخم به تهیونگ خیره شد.
+ خیلی بیادبی.
تهیونگ ابرویی بالا انداخت.
_ چون نجاتت دادم؟
+ حوصله بحث ندارم... لطفاً برو بیرون.
تهیونگ به سمت در چرخید.
_ باشه، میرم. فقط...
مکثی کرد و نیمنگاهی به او انداخت.
_ منظره جالبی بود
آیلین دهانش باز ماند.
+ چی؟!
_ موقع عوض کردن لباس هات...!
چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد اولین بالش مستقیم به سمت صورت تهیونگ پرواز کرد، اما او به راحتی سرش را کنار کشید و بالش به در برخورد کرد. تهیونگ خونسرد گفت:
_ حمله ضعیفی بود.
آیلین این بار خندید بالش دوم را برداشت و با قدرت بیشتری پرت کرد، اما تهیونگ آن را وسط هوا گرفت.
_ بهتر شد.
+ یااااا وایسا ببینم!
سومین بالش را برداشت و پرتاب کرد. تهیونگ این یکی را هم گرفت و هر دو بالش را زیر بغلش نگه داشت.
_ مهماتت تموم شد؟
+ نه!
آیلین سریع از روی تخت پایین پرید. لباس راحتی گشاد کرمرنگی تنش بود که آستینهایش کمی بلندتر از دستهایش بود و شلوار نخی روشنش تا روی مچ پا میرسید. با قدمهای سریع به سمت تهیونگ رفت.
+ بالشامو پس بده!
تهیونگ بالشها را بالاتر برد.
_ بیا بگیر.
آیلین روی پنجه پا ایستاد.
نرسید.
اخم کرد.
+ فرمانده!
_ هوم؟
+ پسشون بده.
_ نه.
+ مرتیکهی قدبلندِ اعصابخردکن!
گوشه لب تهیونگ بالا رفت.
_ تعریف جالبی بود.
آیلین دوباره تلاش کرد بالش را بگیرد. اما هر بار تهیونگ دستش را کمی بالاتر میبرد.
+ تقلبه!
_ این اسمش برتری ژنتیکیه.
+ ازت متنفرم.
- ۲.۶k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط