با صدای آواز پرندگان بیدار شد هیچ یادش نمیآمد دیشب چه

با صدای آواز پرندگان بیدار شد. هیچ یادش نمی‌آمد. دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟! آخرین چیزی که به خاطر می‌آورد این بود که در آن مهمانی کمی زیاده‌روی کرده بود. هنوز همان پیراهن لیمویی تنش بود. به جلوی آیینه که رسید یادداشتی دید: "دنیز، روز خوبی در پیش داری‌."
ایجاد هورمون‌های شادی را در بدنش حس کرد. حس خوبش به دلیل این بود که از کلمه‌ی "امیدوارم" در آن یادداشت استفاده نشده بود.
این به او اطمینان صددرصد می‌داد که امروز روز خوبی خواهد بود.

- وابسته به هرگونه شروعی تازه
!
دیدگاه ها (۶)

می‌بینی؟! مثل ستاره پخشمون کردن توی این صفحهٔ سیاه که هر کدو...

صدا زد: آهای! مگه قصه نباید ادامه پیدا می‌کرد؟! آخر معلوم نش...

تاریکی... این مادهٔ غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراو...

‌‏تمایلِ عجیبی دارم به زندگی در مدار جغرافیاییِ شصت و سه درج...

من تصمیم گرفتم تا اینترنت ضعیف نشه پارت ها رو بنویسم. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط