برق نگاه

برق نگاه


به قربان لبها به برق نگاهت
به روی سفید و به موی سیاهت

به چشمت که مثل عسل میدرخشد
به مژگان. زیبا و روی چو ماهت

به آن سینه ریز چو خورشید تابان
به آن گوشوار چو صبح پگاهت
به تاج مرصع که بر سر نهادی
به آن عشوه های خوش گاهگاهت

چوگشتی تو یار من و مونس من
شدم تکیه گاه تو، پشت و پناهت

نکن بوسه ات را دریغ از لب من
که می نگذرم من ز جرم گناهت

طواف رخت مینماید دو چشمم
طواف تو هر صبح و ظهر و مساحت

دعای من این است هر جا که هستی
خداوند گیتی ست پشت و پناهت

ز "سیمرغ" دل میبرد برق چشمت
دل سنگ را بشکند سوز آهت
دیدگاه ها (۲)

امشب شب آخره که مزاحم دلت شدمخورشید فردا مال تو ببخش که عاشق...

نفسم! اخم تو غمگین و حزینم بڪند بخدا اشڪ تو در ڪام زمینم بڪن...

‌ در کعبه ی چشمان تو چون شاخه نباتمهر روز به دنبـــــال دعای...

آنقدر دلم هر روز بهانه ـت را میگیرد که ترس مرا با خود به دنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط