میگویم به خاطر من

میگویم به خاطر من

کلاف ابرها را باز می کنی

باورم نمی شود


می گویم ماه را دوباره به پیشانی آسمان می چسبانی

تردید می کنم


دستی که به سویت آورده ام بگیر

یا یکه می خورم از سردی وعده هات

یا دلم را گرم میکنم

که یکه نیستم در این تاریکی


آن وقت شاید

من ابرها را بتارانم

تو آسمان را بیاریی
دیدگاه ها (۵)

✦ اولین گناه ✦فصل شانزدهم: کسی که ماند---او را روی شانه‌ام ا...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت یازدهم ۱۱

مسابقه عکاسیمیگویی به خاطر منکلاف ابرها را باز می کنیباورم ن...

بسم الله الرحمن الرحیم...یا رسول اللهخارم اما از آفتاب مهر ش...

بسم الله الرحمن الرحیم...یا رسول اللهخارم اما از آفتاب مهر ش...

اجازه بدهلااقل یکی از دست‌هایت از خوابم بیرون بماندترجیحاً آ...

در امتدادِ سرآغاز هر بند ـ سپید های- قافیه تنگبه سر سودای بی...

نشستم روی صندلی چوبی، زل زده ام به خاطراتی که بی محابا هجوم ...

ادامه ی داستان رسید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط