رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۷۱

_کلکلم کردم، بعدش که فهمیدم استاده نمیدونید
چقدر خجالت کشیدم.
همشون خندیدند.
ایمان: منظورت استاد رادمنشه؟
خندون سري تکون دادم که خندید.
-حیف شد که اون روز غایب بودم؛ وگرنه صحنهی
دیدنیاي بوده.
چپ چپ بهش نگاه کردم که دستی به لبش کشید تا
نخنده.
بالاخره بعد کلی حرف زدن و شام خوردن ساعت
نزدیک یازده گذاشتند که برم.
به سر کوچه نرسیده زود گفتم: همینجا وایسا.
با تعجب گفت: خب بذار توي کوچه برم!
با استرس گفتم: نه ممنون، همسایه ها حرف درست
میکنند.
باشهاي گفت و نگه داشت.
از استرس داشتم خفه میشدم.
مهرداد چندبار بهم زنگ زد که جوابشو ندادم.
با لرزش گوشیم گفتم: ممنونم بخاطر امشب، کلی خندیدم دلم باز شد.
خندید.
-قابلی نداشت.
-خب دیگه خداحافظ.
لبخندي زد.
-خداحافظ.
پیاده شدم و در رو بستم.
با قلبی که از استرس تند میزد به جلو قدم برداشتم
که رفت.
چیزي نیست مطهره، اون که نمیدونه تو کجا بودي.
وارد کوچه شدم که با دیدنش دلم هري ریخت.
به ماشین تکیه داده بود و تند با پاش روي زمین
ضرب میگرفت.
نگاهش که بهم افتاد بدون معطلی به سمتم اومد.
یا خدا قیافهشو!
بهم که رسید لباسمو تو مشتش گرفت و به خودش
نزدیکم کرد.
با چشمهاي به خون نشسته گفت: کدوم قبرستونی
بودي؟
سعی کردم خونسرد نگاهش کنم.
-دقیقا به تو چه ربطی داره؟
اینبار صداشو بالا برد.
-منو دیوونه نکن، میگم کجا بودي؟
فقط نگاهش کردم.
همونطور که یقهم تو مشتش برد به سمت ماشین
کشوندم و بهش کوبوندم که از درد صورتم جمع شد.
فکمو گرفت و غرید: تا یه بلایی سرت نیاوردم حرف
بزن.
دستشو پس زدم و عصبی گفتم: چیه رم کردي؟
نکنه هوادارات بهت پا ندادند عصبی شدي؟
دستشو بالا برد تا بزنتم اما همون بالا نگهش داشت
و نفس زنان و عصبی بهم نگاه کرد.
ابروهام بالا پریدند.
_نه بزن! ببین چی میگم، من و تو فقط یه ازدواج صوري کردیم، من فقط واسه درمان پیشتم وگرنه بقیهی کارام بهت ربط نداره، اینکه خواستم تنها باشم و برم قدم بزنمم بهت ربط نداره، پس دور ورت نداره که فکر کنی شوهرمی و بتونی بهم دستور بدي.
رگ شقیقه و گردنش حسابی باد کرده بودند.
اگه داشتم این حرفها رو بهش میزدم تنها از روي
دلخوري بود.
یه دفعه بازومو گرفت، در رو باز کرد و توي ماشین
پرتم کرد و در رو محکم بست که از صداش اخمهام
به هم گره خوردند.
سریع سوار شد و با اخمهاي شدید به هم گره
خورده دور زد و سریع رانندگی کرد.
اگه بگم از این چهرهی کبود شدش نترسیدم دروغ
گفتم.
هروقت سکوت میکنه یعنی اینکه بد عصبیه و قراره
یه جوري تلافی کنه.
تا خود خونه از رانندگیش تا مرز سکته رفتم.
همین که ماشینو پارك کرد پیاده شد و درمو باز
کرد که با ترس نگاهش کردم.
بازومو گرفت و به زور بیرونم کشید.
-مهرداد چیکار میخواي بکنی؟
دیدگاه ها (۷)

رمان:#دخترم_باش#پارت_۸سنگین نگاهش کردم . _ نخواستم منو پشت م...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۹مهدی و شاهین و علی چشم دزدیدن که خنده ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۰-به درك! مگه واسه اون مهمه که من ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۹-بازم میزنم عزیزم، تو ماهانو دوست...

ادامه چپتر دومصدای ران از آن طرف آمد، اما آکاری فقط تکه‌هایی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط