ل  خاطرات یه پسر بد!

ل  خاطرات یه پسر بد!


با یه دختر خوب نامزد بودم، همه چی عالی بود وخداییش دختر محشری بود،خانواده خوبی داشت و قرار بود با این دختر مهربون ازدواج کنم.


فقط یه چیز منو خیلی آزار میداد و اونم خواهر کوچیکترش بود که خیلی با من راحت بود و زیاد باهام شوخی میکرد و انصافأ هم خوشگل بود.


چند وقتی مونده بود به عروسیمون که یه روز خواهر نامزدم زنگ زد و گفت:که مادرش خواسته برم اونجا تا یه کم راجع به مسایل عروسی حرف بزنه، منم قبول کردم و راه افتادم.


وقتی رسیدم اونجا و رفتم تو دیدم کسی نیست به جز خواهرنامزدم!



بعد چند ثانیه بهم گفت: اگه پنجاه هزارتومن بهم بدی میذارم که با من باشي و بعدش رفت تو اتاق خواب!




چند دقیقه با خودم فک کردم و بعد به سمت درب خروجی رفتم،



چندتا پله پایین نرفته بودم که یهو نامزدم و باباشو با چشم گریان دیدم!


باباش بهم گفت: به خانواده ما خوش اومدی، تو امتحان قبول شدی!!
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.از اون روز خیلی میگذره ولی هنوز کسی نمیدونه داشتم می رفتم کیف پولم رو از تو ماشین بردارم!
دیدگاه ها (۲۸)

hich bamI bame LA nemishe k ^_^

qadima barf injuri miyumad ;)

magas nare too!az ma goftan..

...

خاطرات ایمیلیا

p¹ویو هانا-امروز مادربزرگ بهم گفت که یه مهمونی برگزار کرده و...

دختر تنها{3}

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼Season:¹part:².....

رمان عشق ممنوع

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

پارت ششسانا: اگر حرفم رو باور نکردی اشکال ندارهفقط بهم گوش ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط