دلی دریاتر از دریا،میان ساحل افتاده

دلی دریاتر از دریا،میان ساحل افتاده
چرا تقدیرعاشقها، به دست عاقل افتاده؟

شبیه سرنوشت برگ،میان باد پاییز است
دل بیچاره عاشق، به پاهای دل افتاده

چه دودی میروداینجا،به چشم اهل شیدایی
گمانم شعله ای ازعشق،میان حاصل افتاده

عدالت میکند غوغا، میان چشم وقلب من
که لرزه از نگاه تو، به قلب عادل افتاده

تبسم میکنم اما، شبیه خنده ی خورشید
درآن لحظه که نوراو، به دریا مایل افتاده

میان قلب من باتو،نشسته یک جهان تردید
گمانم دلهره بینِ، من و تو حائل افتاده

چه پایانی پُرازاحساس،شَوَد پروانه قربانی
ولی افسوس شمع او،به چنگ قاتل افتاده
دیدگاه ها (۴)

دیدی که بهار بی تو سرد استپاییز تر از خزان زرد استآن شب دل م...

همین پیش پایت دلم تنگ شد نبودی برایت دلم تنگ شدنبودی سکوت وس...

با بوسه ای یا خنده ای ، شیرین کن این آغاز راحال خرابم را ببی...

باید   برای   وصف   تو   تا  کی غزل نوشتوقتی   برای  از  تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط