⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_⁸

صدای پاهای اِلا روی سنگ‌های لغزنده، تنها موسیقیِ تلخِ این شبِ وحشتناک بود. هر قدمی که برمی‌داشت، گویی وزن تمامِ کوهستان را روی شانه‌هایش حس می‌کرد. ریه‌هایش از استنشاق هوای سرد و غلیظ کوهستان می‌سوخت، انگار که به جای اکسیژن، تکه‌های یخ را فرو می‌برد. اما او نمی‌توانست بایستد. توقف، به معنای بازگشت بود؛ و بازگشت یعنی دوباره در برابر آن چشمانِ سرد و بی‌رحمِ وُید قرار گرفتن.

او در میانِ مهِ غلیظی که از شکافِ صخره‌ها به بالا می‌خاست، راه خود را گم کرده بود. هر سایه‌ای که در تاریکیِ شب می‌جنبید، در ذهن او به شکلِ قامتِ بلند و تهدیدآمیزِ وُید بود. «او پشتِ سرمه... او داره میاد...» این فکر مثل یک سم در رگ‌هایش جریان داشت. هر بار که بادِ شدیدی از میانِ دره‌ها می‌وزید، اِلا با وحشت به پشت سرش نگاه می‌کرد، با این تصور که شاید آن سایه‌ی سیاه، همین حالا هم در حال نزدیک شدن باشد.

پاهای او دیگر حس نداشتند. پوستِ پاهایش بر اثر کشیده شدن روی سنگ‌های تیز، زخم شده و خونِ گرمش با سرمای زمین یکی شده بود. او حتی نمی‌توانست بفهمد که آیا دارد بالا می‌رود یا پایین؛ تنها چیزی که می‌دانست، این است که باید از آن قلمروِ لعنتی فرار کند. از آن نگاهی که انگار روحِ او را کالبدشکافی می‌کرد.

در میانه راه، اِلا با شدت به لبه‌ی یک پرتگاه برخورد کرد. قلبش برای لحظه‌ای ایستاد. در پایین، تاریکیِ مطلق حکم‌فرما بود و صدایِ شکستنِ سنگ‌ها از دوردست، مانند صدایِ استخوان‌های کسی بود که در حال خرد شدن است. او به لبه‌ی صخره تکیه داد و در حالی که لرزشِ بدنش را نمی‌توانست کنترل کند، به آسمانِ سیاه خیره شد.

«چرا؟ چرا نباید می‌رفتم؟» این سوال در ذهن او می‌چرخید. اما او می‌دانست که زندگیِ امن در قصر، چیزی جز یک زندانِ طلایی نبود. او ترجیح می‌داد اینجا، در میانِ این سنگ‌ها و باد، از گرسنگی یا سرما بمیرد، اما دیگر تحتِ سلطه‌ی آن مرد نباشد.

او دوباره شروع به حرکت کرد. مسیر، هر لحظه دشوارتر و وحشی‌تر می‌شد. اِلا از میانِ بوته‌های خاردار عبور می‌کرد که پوستِ صورت و دست‌هایش را می‌خراشیدند. او در لحظاتی از شدتِ خستگی، روی زمین می‌افتاد و برای چند ثانیه، چشم‌هایش بسته می‌شد. در این لحظاتِ کوتاه، خواب‌های هولناکی می‌دید؛ خواب‌هایی که در آن، زنجیره‌هایی از خون، از پاهای او به سمتِ وُید متصل شده بودند و او را به درونِ سیاهیِ مطلق می‌کشیدند.

اما هر بار که وحشتِ از دست دادنِ آزادی، مثل یک شوک الکتریکی به او وارد می‌شد، دوباره بلند می‌شد. او با ناامیدی و در عین حال با یک اراده‌ی فلزی، به مسیر ادامه داد. او از میانِ غارهای کوچک و تنگ عبور کرد، جایی که بوی نم و مرگ می‌داد. هر بار که از یک شکافِ باریک می‌گذشت، احساس می‌کرد که در حال گذشتن از مرزِ میانِ مرگ و زندگی است.

ساعات، یا شاید هم روزها، در میانِ این کابوسِ سنگی گذشت. اِلا دیگر نمی‌دانست چقدر زمان گذشته است. تنها چیزی که او را به جلو می‌راند، یک غریزه پنهان بود؛ غریزه‌ی بقا. او از مسیرهایِ کمتر شناخته شده‌ی کوهستان استفاده می‌کرد، مسیرهایی که حتی حیوانات هم جرئت نمی‌کردند از آن‌ها عبور کنند.

تا اینکه، در سپیده‌ی دم، وقتی که نورِ ضعیف و خاکستریِ صبح، لایه‌های مه را شکافت، اِلا چیزی را در دوردست دید. چیزی که با صخره‌های بی‌روح و سیاه متفاوت بود. او با چشمانی پف‌کرده و بی‌سو، تمرکز کرد.

آن‌ها... آنجا بودند.

ساختمان‌هایِ بلند، فانوس‌هایِ لرزان در کوچه‌های باریک، و دودِ حاصل از شعله‌هایِ آتشِ خانه‌ها. او بالاخره به حاشیه شهر رسیده بود. شهرِ «آرکان»، جایی که گویی از دنیای دیگری بود؛ دنیایی که در آن قانون، متفاوت از قانونِ وُید بود.

اِلا با تمامِ توانش، در حالی که بدنش به شدت می‌لرزید و هر قدمش با دردِ جانکاهی همراه بود، به سمتِ دروازه‌هایِ شهر حرکت کرد. او فکر می‌کرد که اگر فقط بتواند واردِ آن شلوغی شود، اگر بتواند میانِ جمعیتِ مردم گم شود، دیگر کسی نمی‌تواند او را پیدا کند. او فکر می‌کرد که شهر، پناهگاهِ نهاییِ او خواهد بود.

اما او نمی‌دانست که فرار از یک خدایِ بی‌رحم، به معنای رسیدن به آزادی نیست؛ بلکه گاهی فقط به معنای ورود به یک بازیِ بزرگتر و خطرناک‌تر است.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۹)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

ســـــــــلام👋🏻من اومدم با یه معرفی از خودم😁✨اسمم دِلین هست1...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط