my ex
my ex
p.14
روز بعد، ا.ت طبق معمول سر کار رفت، اما تمام روز حس میکرد کسی نگاهش میکند.
و نگاه میکرد.
جونگکوک از دور، پشت صحنه، ساکت ایستاده بود.
نه مزاحم میشد، نه حرف میزد. فقط بود.
همین بودنِ بیصدا، از هر اصراری بدتر بود
ا.ت وقتی مشغول آماده کردن میکاپ یکی از اعضا بود، برای لحظهای سرش را بالا آورد و نگاهش با جونگکوک تلاقی کرد.
جونگکوک سریع چشم دزدید.
اما دیر شده بود؛ ا.ت دیده بود که او هنوز همانجاست، هنوز رفته نیست.
وقتی کارش تمام شد، داشت وسایلش را جمع میکرد که صدای پایی پشت سرش آمد.
-ا.ت…
برگشت.
+بازم تو؟
جونگکوک دستهایش را توی جیبش فرو برد و گفت:
-فقط میخواستم بدونم حالت خوبه یا نه.
+نه.
جوابش کوتاه و بیرحم بود.
جونگکوک نفسش را بیرون داد.
- باشه. حق داری.
ا.ت خواست رد شود، اما جونگکوک با صدایی پایین گفت:
-من خیانت کردم، قبول. ولی اگه فقط یه بار بهم فرصت بدی توضیح بدم، میفهمی که همهچیز اون چیزی نبود که فکر میکردی.
ا.ت ایستاد.
نه از سر تردید، از سر خشم.
+اون چیزی که من دیدم کافی بود.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
-میدونم.
+پس چرا هنوز ول نمیکنی؟
جونگکوک برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد، خیلی آرام گفت:
-چون هنوز دوستت دارم.
این جمله مثل ضربهی آخر بود.
ا.ت یک لحظه خشکش زد.
بعد خیلی آهسته، با صدایی که بیشتر شبیه بغض بود تا حرف، گفت:
+مشکل همینجاست جونگکوک… تو هنوز هم بلدی همون جملهای رو بگی که منو دوباره نابود کنه.
و رفت.
جونگکوک همانجا ماند.
میان راهرو، میان سکوت، میان تمام چیزهایی که باید خیلی زودتر میگفت.......
ادامه دارد.............
p.14
روز بعد، ا.ت طبق معمول سر کار رفت، اما تمام روز حس میکرد کسی نگاهش میکند.
و نگاه میکرد.
جونگکوک از دور، پشت صحنه، ساکت ایستاده بود.
نه مزاحم میشد، نه حرف میزد. فقط بود.
همین بودنِ بیصدا، از هر اصراری بدتر بود
ا.ت وقتی مشغول آماده کردن میکاپ یکی از اعضا بود، برای لحظهای سرش را بالا آورد و نگاهش با جونگکوک تلاقی کرد.
جونگکوک سریع چشم دزدید.
اما دیر شده بود؛ ا.ت دیده بود که او هنوز همانجاست، هنوز رفته نیست.
وقتی کارش تمام شد، داشت وسایلش را جمع میکرد که صدای پایی پشت سرش آمد.
-ا.ت…
برگشت.
+بازم تو؟
جونگکوک دستهایش را توی جیبش فرو برد و گفت:
-فقط میخواستم بدونم حالت خوبه یا نه.
+نه.
جوابش کوتاه و بیرحم بود.
جونگکوک نفسش را بیرون داد.
- باشه. حق داری.
ا.ت خواست رد شود، اما جونگکوک با صدایی پایین گفت:
-من خیانت کردم، قبول. ولی اگه فقط یه بار بهم فرصت بدی توضیح بدم، میفهمی که همهچیز اون چیزی نبود که فکر میکردی.
ا.ت ایستاد.
نه از سر تردید، از سر خشم.
+اون چیزی که من دیدم کافی بود.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
-میدونم.
+پس چرا هنوز ول نمیکنی؟
جونگکوک برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد، خیلی آرام گفت:
-چون هنوز دوستت دارم.
این جمله مثل ضربهی آخر بود.
ا.ت یک لحظه خشکش زد.
بعد خیلی آهسته، با صدایی که بیشتر شبیه بغض بود تا حرف، گفت:
+مشکل همینجاست جونگکوک… تو هنوز هم بلدی همون جملهای رو بگی که منو دوباره نابود کنه.
و رفت.
جونگکوک همانجا ماند.
میان راهرو، میان سکوت، میان تمام چیزهایی که باید خیلی زودتر میگفت.......
ادامه دارد.............
- ۱.۱k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط