PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART²¹
(سوآ+)(جین–)(نامجون~)(شوگا≠)(جیهوپ÷)(تهیونگ#)(جیمین=)(جونگکوک×)
«ادامه ویو سوآ»
نامجون رفت ولی توی چند تا کوچه اون طرف تر منتظر بود و من و جین سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت مرکز خرید و من فقط جین رو از این طرف به اون طرف میکشیدم و چندتا لباس خریدم تا وقتی که پیام از اعضا اومد که میتونیم بریم خونه
+وای جین یادم رفت غذام رو گازه باید بریم خونه!
–یهویی؟
+اوهوم!
–عجیبه!
رفتیم داخل ماشین و به سمت خونه راه افتادیم،جین کاملا معلوم بود که مشکوکه ولی چیزی نگفت رسیدیم خونه و من زودتر رفتم داخل و کلید رو دادم جین و در رو بستم تا جین موقع اومدن داخل خونه کمی وقتش تلف بشه و توی تاریکی خونه تا جین سورپرایز بشه رفتم پیش بقیه اعضا و اونا کیک رو دادن به من و در باز شد و جین چراغ رو روشن کرد
–هان-
حرفش با صدای تبریک اعضا و دیدن همه ما اونجا و کیک و هدیه ها و کلمه مبارکه روی دیوار قطع شد
–اینجا چه خبره؟
+÷×=≠#~مبارکهههه
–چی مبارکه؟تولدم نیست...سالگردمونم که نیست پس چی میتونه باشه؟
+تا وقتی نشینی معلوم نمیشه!
جین میاد روی کاناپه میشینه و من کیک رو میزارم روی میز جلوش و جعبه رو میدم بهش و با بقیه اعضا دورش جمع میشیم جین با شوک که به هممون نگاه میکنه ولی جعبه رو باز میکنه و با دیدن محتویات جعبه چشماش درشت میشه و هی سرش رو میاره بالا و به من نگاه میکنه و دوباره میبره پایین و به درون جعبه نگاه میکنه و این کار رو چندین بار انجام میده و عکس سونوگرافی رو میگیره بالا...
–با-با-بارداری؟
+اوه!داری بابا میشی!
جین بلند میشه و با شوک به من و عکس درون دستش نگاه میکنه و بغلم میکنه
–ممنونم!ممنونم!
×هیونگ مبارکه
~یا جین مبارک باشه!
# مبارک باشه
=وای نمیتونم باور کنم ولی مبارک باشهههه(ذوق)
≠مبارکه هیونگ!
÷یااااا جینننننن مبارکههههه
همه اعضا تبریک میگن و جین شروع میکنه هدیه های بقیه رو هم باز میکنه و همه لباسای بچگونه و اسباب بازی بود بعد من کیک رو میبرم و به همه یه برش میدم و یا اعضا میشینیم حرف میزنیم و میخندیم
–پس اینکه همتون از دیروز انقدر عجیب غریب و مشکوک رفتار میکردید به خاطر این بود؟
+اوهوم!
–وای دیگه داشتم از دست همتون دیوونه میشدم که انقدر عجیب رفتار میکردید
هممون میخندیم که من یهو هوس یه چیز عجیب غریب میکنم
+جینننننن هوس توت فرنگی و موز توی شکلات شیری و کمی پودر قهوه میخوام!
همه برمیگردن نگام میکنن
–نه سوآ حالت بد میشه!این چه ترکیبیه آخه!درسته چیز خاصی نداره ولی اگر اون همه چیز رو قاطی کنی خوب نیست!
+به من چه اصلا!بچه هوس کرده!
–اوکی شما ها باهم حرف بزنید من برم درست کنم
جین میره داخل آشپزخونه و بعد از چند مین با چیزی که گفته بودم میاد که یهو انگار دیگه اون رو نمیخواستم ولی نباید زیاد اصرار میکردم پس همونو گرفتم و خوردم و بد مزه نبود...اعضا به عکس سونوگرافی من نگاه میکردن صحبت میکردن ولی با گذشت شب تک تکشون رفتن و من و جین موندیم
–سوآ به والدینم گفتم که بارداری و میخوان فردا با داداشم و زن داداشم بیان اینجا!
+وای باشه!برای ناهار چی درست کنم؟
–هیچی فقط مثل یه ملکه استراحت کن!
+اوههه من فقط باردارم و یه بچه رو حمل میکنم نه به کوه رو
–دقیقا نکته همینه چون بچه حساس تر از یه کوهه!باورم نمیشه دارم پدر میشم!ظهر وقتی گفتی باید راجبش فکر کنی کمی ناامید شدم و اصلا فکرش رو هم نمیکردم که داشته باشی ازم پنهون کنی که بارداری!
+اوهوم...من خسته ام...بریم بخوابیم؟
–البته!
جین بغلم میکنه و از پله ها میبرتم بالا و میزارتم روی تخت و خودش هم کنارم دراز میکشه و پتو رو روی هردومون میکشه و به خواب میریم!
(عکس جعبه ای که سوآ داد رو استوری میکنم چک بشه!)
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART²¹
(سوآ+)(جین–)(نامجون~)(شوگا≠)(جیهوپ÷)(تهیونگ#)(جیمین=)(جونگکوک×)
«ادامه ویو سوآ»
نامجون رفت ولی توی چند تا کوچه اون طرف تر منتظر بود و من و جین سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت مرکز خرید و من فقط جین رو از این طرف به اون طرف میکشیدم و چندتا لباس خریدم تا وقتی که پیام از اعضا اومد که میتونیم بریم خونه
+وای جین یادم رفت غذام رو گازه باید بریم خونه!
–یهویی؟
+اوهوم!
–عجیبه!
رفتیم داخل ماشین و به سمت خونه راه افتادیم،جین کاملا معلوم بود که مشکوکه ولی چیزی نگفت رسیدیم خونه و من زودتر رفتم داخل و کلید رو دادم جین و در رو بستم تا جین موقع اومدن داخل خونه کمی وقتش تلف بشه و توی تاریکی خونه تا جین سورپرایز بشه رفتم پیش بقیه اعضا و اونا کیک رو دادن به من و در باز شد و جین چراغ رو روشن کرد
–هان-
حرفش با صدای تبریک اعضا و دیدن همه ما اونجا و کیک و هدیه ها و کلمه مبارکه روی دیوار قطع شد
–اینجا چه خبره؟
+÷×=≠#~مبارکهههه
–چی مبارکه؟تولدم نیست...سالگردمونم که نیست پس چی میتونه باشه؟
+تا وقتی نشینی معلوم نمیشه!
جین میاد روی کاناپه میشینه و من کیک رو میزارم روی میز جلوش و جعبه رو میدم بهش و با بقیه اعضا دورش جمع میشیم جین با شوک که به هممون نگاه میکنه ولی جعبه رو باز میکنه و با دیدن محتویات جعبه چشماش درشت میشه و هی سرش رو میاره بالا و به من نگاه میکنه و دوباره میبره پایین و به درون جعبه نگاه میکنه و این کار رو چندین بار انجام میده و عکس سونوگرافی رو میگیره بالا...
–با-با-بارداری؟
+اوه!داری بابا میشی!
جین بلند میشه و با شوک به من و عکس درون دستش نگاه میکنه و بغلم میکنه
–ممنونم!ممنونم!
×هیونگ مبارکه
~یا جین مبارک باشه!
# مبارک باشه
=وای نمیتونم باور کنم ولی مبارک باشهههه(ذوق)
≠مبارکه هیونگ!
÷یااااا جینننننن مبارکههههه
همه اعضا تبریک میگن و جین شروع میکنه هدیه های بقیه رو هم باز میکنه و همه لباسای بچگونه و اسباب بازی بود بعد من کیک رو میبرم و به همه یه برش میدم و یا اعضا میشینیم حرف میزنیم و میخندیم
–پس اینکه همتون از دیروز انقدر عجیب غریب و مشکوک رفتار میکردید به خاطر این بود؟
+اوهوم!
–وای دیگه داشتم از دست همتون دیوونه میشدم که انقدر عجیب رفتار میکردید
هممون میخندیم که من یهو هوس یه چیز عجیب غریب میکنم
+جینننننن هوس توت فرنگی و موز توی شکلات شیری و کمی پودر قهوه میخوام!
همه برمیگردن نگام میکنن
–نه سوآ حالت بد میشه!این چه ترکیبیه آخه!درسته چیز خاصی نداره ولی اگر اون همه چیز رو قاطی کنی خوب نیست!
+به من چه اصلا!بچه هوس کرده!
–اوکی شما ها باهم حرف بزنید من برم درست کنم
جین میره داخل آشپزخونه و بعد از چند مین با چیزی که گفته بودم میاد که یهو انگار دیگه اون رو نمیخواستم ولی نباید زیاد اصرار میکردم پس همونو گرفتم و خوردم و بد مزه نبود...اعضا به عکس سونوگرافی من نگاه میکردن صحبت میکردن ولی با گذشت شب تک تکشون رفتن و من و جین موندیم
–سوآ به والدینم گفتم که بارداری و میخوان فردا با داداشم و زن داداشم بیان اینجا!
+وای باشه!برای ناهار چی درست کنم؟
–هیچی فقط مثل یه ملکه استراحت کن!
+اوههه من فقط باردارم و یه بچه رو حمل میکنم نه به کوه رو
–دقیقا نکته همینه چون بچه حساس تر از یه کوهه!باورم نمیشه دارم پدر میشم!ظهر وقتی گفتی باید راجبش فکر کنی کمی ناامید شدم و اصلا فکرش رو هم نمیکردم که داشته باشی ازم پنهون کنی که بارداری!
+اوهوم...من خسته ام...بریم بخوابیم؟
–البته!
جین بغلم میکنه و از پله ها میبرتم بالا و میزارتم روی تخت و خودش هم کنارم دراز میکشه و پتو رو روی هردومون میکشه و به خواب میریم!
(عکس جعبه ای که سوآ داد رو استوری میکنم چک بشه!)
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۲.۲k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط