مهمونی توی خونه که چه عرض کنم عمارت باشکوه پدربزرگ بود خدمتکارا در حال ...
𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹
مهمونی توی خونه که چه عرض کنم عمارت باشکوه پدربزرگ بود خدمتکارا در حال پذیرایی بودن و خنده فامیل فضا رو پر کرده بود
ات با لباس ساده و خوش رنگ و شیکش یه گوشه اروم نشسته بود و با لبخند شرینش به یونگی نگاه می کرد
یونگی مثل همیشه با کت تیره چهره سرد و داشت با پدربزرگ صحبت می کرد که نگاهش به ات خورد و برای یه لحضه سردی چشاش اب شد و بعد دوباره به گفت گو ادامه داد
یونگی : نه پدربزرگ با تمام احترام نمی تونم این خواسته رو بپذیرم
پدربزرگ : خیلی لجبازی شبیه پدرت
یونگی : من راه خودم رو دارم دوست دارم خودم به موفقیت برسم من شرکت شما برای شماست
پدربزرگ : چون زیادی لجبازی دیگه برام مهم نیست چی میگی من وصیت می کنم برای تو باشه و هیچ مخالفتی رو هم قبول نمی کنم این بحث برای همیشه بسته میشه
یونگی : اما پدربزرگ ...
پدربزرگ : نمی خوام چیزی بشنوم
مادر بزرگ با اخم ساختگی : الان چه جای این صحبت هاست مهمونی گرفتیم خوشحال باشیم دور هم
و همه دوباره مشغول صحبت شدن و هیچ کس به ات اهمیت نمی داد همه نادیدش می گرفتن حتی پدر مادرش هم سرگرم صحبت درباره اینده درخشان یونگی بودن و دخترشون رو فراموش کرده بودند ات دیگه عادت کرده بود ولی نگاهش فقط روی یونگی بود تنها کسی که توی این زندگی واقعا بهش اهمیت می داد پسرعموی عزیز دردونش که درواقع دوست پسر مخفیش بود
ویو ات
همه چی خوب بود تا اینکه اون دختره ی نچسب وارد شد اره لیلی دختر عمم با لباس کوتاهی که نشون دهنده ی هرزه بودنش بود خیلی پرو پرو رفت بغل یونگی نشست و گفت
لیلی با لبخند و چندش : سلام عشقم خوبی ؟
یونگی بدون که کمترین توجه ای کنه بهش با همون لحن سرد همیشگی : سلام کرد و به صحبتش با پدربزرگ ادامه داد اما اون دخترهٔ چشم سفید ول کن نبود دستشو گذاشت روی شونه یونگی بهش نزدیکتر شد داشتم از حسودی می ترکیدم مطمعن بودم صورت سرخ شده
می خواستم برم جرش بدم اما نمی شد
هیچی از نگاه ریزبین یونگی پنهون نمی مونه مخصوصا اگه درباره ات باشه نگاه یونگی تا به ات که نلخوداگاه اخم کرده بود صورتش سرخ بود افتاد فهمید پس با احترام به پدربزرگ گفت
یونگی : صحبت خوبی بود بقیش رو بزاریم برای بعد؟
پدربزرگ : چرا که نه پسرم برو راحت باش
یونگی با سر تایید کرد که عمش مامان لیلی اومد
مامان لیلی با لبخند حیله گری : پسرم تو لیلی هم سن و سالین با هم حرف بزنین
یونگی سرد : متاسفانه الان کار دارم
و بدون شنیدن پاسخ از روی مبل بلند شد به سمت ات رفت و رو به روش نشست با دیدن اون چهرش دیگه سرد نبود و اون چهره فقط برای ات بود
یونگی با لبخندی که فقط برای ات بود : باز حسودی کردی ؟
ات لوس و ناز: نه کی گفته چرا باید به اون حسودی کنم مگه چی داره بعدشم تو فقط برای منی فقط خوشم نمیاد
یونگی لبخند : بله کاملا مشخصه
ات حسود و لجباز : باورت نمیشه؟ من حسودی نکردم که نگاه یونگی جوری بود که می دونم حسودی کردی فقط قبول کن...خب باشه تو بردی احسودی کردم اون حق نداره به دوست پسر من نگاه کنه چه برسه دست بزنه
یونگی خنسرد: درسته خوب پس چرا نمی ذاری به همه بگیم که من دوست پسرتم تا لیلی جرعت نکنه نزدیکم بیاد
ات انگار یه چیزی رو مخفی می کنه : گفتم که نه نمیشه این راز من و تو باید فقط برای من و تو باشه
یونگی با مهربونی: هرطور تو بخوای عزیزم
ات لبخند کیوت ذوق: مرسی خیلی دوست دارم ... اممم ای وای حواسم نبود پاشو برو الان دردسر میشه
یونگی خنسرد : باشه عزیزم استرس نگیر
و یونگی رفت و ات دوباره تنها شد اما این بار با حس خوب و قلبی پر از ارامش و محبت
ات : سرگرم نگاه کردن یونگی بودم که وقت شام رسید بوی غذا های مختلف همه جا رو پر کرده بود
و میز بزرگی بود همه نشسته بودن می خواستم برم بغل یونگی بشینم که عمم گفت
مامان لیلی : این جا پره ات می تونی بری سالن بغلی بشینی
ات با اینکه خیلی ناراحت شدم اما بغضمو قورت دادم و اروم گفتم : باشه
و به سمت سالن بغلی رفتم لازمه یکم توضیح بدم درباره خودم من مین ات هستم و پدر مادرم و خانواده پدرم و خیلی باهام خوب نیستن یعنی اصلا منو نمی بینن که بخوان باهام خوب یا بد باشن و گاهی اوقاتم اذیتم می کنن و من بهش عادت کردم ولی یونگی اون با من خیلی خوبه و من با تمام وجود عاشقشم و دوست دخترشم اما کسی اینو نمی دونه چون من نخواستم یونگی همیشه اصرار داره بگیم اما من نمی خوام چون می ترسم باعث بشم اون شان رو از دست بده یا خانواده مخالفت کنن اون عزیز دردونهٔ خانواده است یونگی توی بچگی پدر مادرش رو تو یه تصادف که خودشم داخلش بوده از دست داده و پیش پدربزرگ و مادربزگش بوده اونا بزرگش کردن و خودش
می گه فقط سه نفر برام مهمن تو و پدربزرگ مادربزرگ و ...
مهمونی توی خونه که چه عرض کنم عمارت باشکوه پدربزرگ بود خدمتکارا در حال پذیرایی بودن و خنده فامیل فضا رو پر کرده بود
ات با لباس ساده و خوش رنگ و شیکش یه گوشه اروم نشسته بود و با لبخند شرینش به یونگی نگاه می کرد
یونگی مثل همیشه با کت تیره چهره سرد و داشت با پدربزرگ صحبت می کرد که نگاهش به ات خورد و برای یه لحضه سردی چشاش اب شد و بعد دوباره به گفت گو ادامه داد
یونگی : نه پدربزرگ با تمام احترام نمی تونم این خواسته رو بپذیرم
پدربزرگ : خیلی لجبازی شبیه پدرت
یونگی : من راه خودم رو دارم دوست دارم خودم به موفقیت برسم من شرکت شما برای شماست
پدربزرگ : چون زیادی لجبازی دیگه برام مهم نیست چی میگی من وصیت می کنم برای تو باشه و هیچ مخالفتی رو هم قبول نمی کنم این بحث برای همیشه بسته میشه
یونگی : اما پدربزرگ ...
پدربزرگ : نمی خوام چیزی بشنوم
مادر بزرگ با اخم ساختگی : الان چه جای این صحبت هاست مهمونی گرفتیم خوشحال باشیم دور هم
و همه دوباره مشغول صحبت شدن و هیچ کس به ات اهمیت نمی داد همه نادیدش می گرفتن حتی پدر مادرش هم سرگرم صحبت درباره اینده درخشان یونگی بودن و دخترشون رو فراموش کرده بودند ات دیگه عادت کرده بود ولی نگاهش فقط روی یونگی بود تنها کسی که توی این زندگی واقعا بهش اهمیت می داد پسرعموی عزیز دردونش که درواقع دوست پسر مخفیش بود
ویو ات
همه چی خوب بود تا اینکه اون دختره ی نچسب وارد شد اره لیلی دختر عمم با لباس کوتاهی که نشون دهنده ی هرزه بودنش بود خیلی پرو پرو رفت بغل یونگی نشست و گفت
لیلی با لبخند و چندش : سلام عشقم خوبی ؟
یونگی بدون که کمترین توجه ای کنه بهش با همون لحن سرد همیشگی : سلام کرد و به صحبتش با پدربزرگ ادامه داد اما اون دخترهٔ چشم سفید ول کن نبود دستشو گذاشت روی شونه یونگی بهش نزدیکتر شد داشتم از حسودی می ترکیدم مطمعن بودم صورت سرخ شده
می خواستم برم جرش بدم اما نمی شد
هیچی از نگاه ریزبین یونگی پنهون نمی مونه مخصوصا اگه درباره ات باشه نگاه یونگی تا به ات که نلخوداگاه اخم کرده بود صورتش سرخ بود افتاد فهمید پس با احترام به پدربزرگ گفت
یونگی : صحبت خوبی بود بقیش رو بزاریم برای بعد؟
پدربزرگ : چرا که نه پسرم برو راحت باش
یونگی با سر تایید کرد که عمش مامان لیلی اومد
مامان لیلی با لبخند حیله گری : پسرم تو لیلی هم سن و سالین با هم حرف بزنین
یونگی سرد : متاسفانه الان کار دارم
و بدون شنیدن پاسخ از روی مبل بلند شد به سمت ات رفت و رو به روش نشست با دیدن اون چهرش دیگه سرد نبود و اون چهره فقط برای ات بود
یونگی با لبخندی که فقط برای ات بود : باز حسودی کردی ؟
ات لوس و ناز: نه کی گفته چرا باید به اون حسودی کنم مگه چی داره بعدشم تو فقط برای منی فقط خوشم نمیاد
یونگی لبخند : بله کاملا مشخصه
ات حسود و لجباز : باورت نمیشه؟ من حسودی نکردم که نگاه یونگی جوری بود که می دونم حسودی کردی فقط قبول کن...خب باشه تو بردی احسودی کردم اون حق نداره به دوست پسر من نگاه کنه چه برسه دست بزنه
یونگی خنسرد: درسته خوب پس چرا نمی ذاری به همه بگیم که من دوست پسرتم تا لیلی جرعت نکنه نزدیکم بیاد
ات انگار یه چیزی رو مخفی می کنه : گفتم که نه نمیشه این راز من و تو باید فقط برای من و تو باشه
یونگی با مهربونی: هرطور تو بخوای عزیزم
ات لبخند کیوت ذوق: مرسی خیلی دوست دارم ... اممم ای وای حواسم نبود پاشو برو الان دردسر میشه
یونگی خنسرد : باشه عزیزم استرس نگیر
و یونگی رفت و ات دوباره تنها شد اما این بار با حس خوب و قلبی پر از ارامش و محبت
ات : سرگرم نگاه کردن یونگی بودم که وقت شام رسید بوی غذا های مختلف همه جا رو پر کرده بود
و میز بزرگی بود همه نشسته بودن می خواستم برم بغل یونگی بشینم که عمم گفت
مامان لیلی : این جا پره ات می تونی بری سالن بغلی بشینی
ات با اینکه خیلی ناراحت شدم اما بغضمو قورت دادم و اروم گفتم : باشه
و به سمت سالن بغلی رفتم لازمه یکم توضیح بدم درباره خودم من مین ات هستم و پدر مادرم و خانواده پدرم و خیلی باهام خوب نیستن یعنی اصلا منو نمی بینن که بخوان باهام خوب یا بد باشن و گاهی اوقاتم اذیتم می کنن و من بهش عادت کردم ولی یونگی اون با من خیلی خوبه و من با تمام وجود عاشقشم و دوست دخترشم اما کسی اینو نمی دونه چون من نخواستم یونگی همیشه اصرار داره بگیم اما من نمی خوام چون می ترسم باعث بشم اون شان رو از دست بده یا خانواده مخالفت کنن اون عزیز دردونهٔ خانواده است یونگی توی بچگی پدر مادرش رو تو یه تصادف که خودشم داخلش بوده از دست داده و پیش پدربزرگ و مادربزگش بوده اونا بزرگش کردن و خودش
می گه فقط سه نفر برام مهمن تو و پدربزرگ مادربزرگ و ...
- ۳۰۰
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط