⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p79
«احتمالاً... هر روز از کسی که منو آورده بود متنفر می‌شدم.»
نینا با تعجب نگاهش کرد.
جیمین لبخند خیلی محوی زد.
«پس اینکه هنوز باهام حرف می‌زنی، از چیزی که فکر می‌کنی ارزشمندتره.»
نینا زیر لب گفت:
_«زیادی از خودت مطمئنی...»
اما این بار لحنش مثل قبل تند نبود.
چند لحظه بعد، یونجی از دور با عجله به سمتشون دوید.
نفس‌نفس می‌زد.
«فرمانروا!»
جیمین از جا بلند شد.
«چی شده؟»
یونجی نفسش رو تنظیم کرد.
_«آشپزخونه...»
با خجالت به نینا نگاه کرد.
«یکی از خدمتکارها با دیدن یه موش، اون‌قدر ترسیده که نصف آشپزخونه رو به هم ریخته!»
نینا ناخودآگاه خندید.
اول آرام...
بعد بلندتر.
جیمین نگاه کوتاهی به اون انداخت.
خنده‌ی نینا بعد از مدت‌ها، برای اولین بار از ته دل بود.
و خودش هم متوجه نشد...
که چند دقیقه، همه‌ی غم‌هاش رو فراموش کرده بود.





خنده‌ی نینا هنوز کاملاً قطع نشده بود.
یونجی با خجالت سرش رو خاروند.
«من برم ببینم بالاخره اون موش رو گرفتن یا نه...»
نینا با خنده گفت:
«بیچاره موشه، از خود خدمتکارها بیشتر ترسیده.»
یونجی خندید و از باغ خارج شد.
حالا دوباره فقط نینا و جیمین مونده بودن.
چند لحظه سکوت بینشون نشست.
نینا آروم گفت:
«باغتون شب‌ها قشنگ‌تره.»
جیمین نگاهش رو به درخت‌های بلند دوخت.
«روزها هم قشنگه.»
_«نه...»
نینا به آسمون نگاه کرد.
ماه کامل بین شاخه‌ها توی روز دیده می‌شد.
«شبش یه حس دیگه داره.»
آروم راه افتاد.
جیمین هم چند قدم عقب‌تر دنبالش رفت.
صدای کفش‌هاشون روی سنگفرش خیس از شبنم می‌پیچید.
نینا کنار بوته‌ای از گل‌های سفید ایستاد.
خم شد و با نوک انگشت، یکی از گلبرگ‌ها رو لمس کرد.
«می‌تونم یکی رو بچینم؟»
«اگر یونجی ببینه، احتمالاً از من بیشتر ناراحت میشه تا از تو.»
نینا لبخند زد.
«پس نمی‌چینمش.»
همون لحظه، پاش روی سنگی که از شبنم خیس شده بود، سُر خورد.

قبل از اینکه بیفته زمین، دستی مچش رو گرفت.
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p81نینا با اخم گفت:«چیه؟»جیمین خیلی عادی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌78حدود نیم ساعت گذشت.صدای قدم‌هایی روی س...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p77..............صبح، قلعه آروم‌تر از هم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p67«بوی خوبی می‌ده...»همون لحظه لعنتی به ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p5۴«قول؟»جیمین بعد از چند ثانیه مکث، سرش ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p75نینا سریع سرش رو تکون داد.«امیدوارم ه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p21کسی مقابلش ایستاد.از شدت ترمز، نزدیک ب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p18صبح شنبه...نینا طبق معمول با عجله از خ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p24جیمین مستقیم به چشم‌هاش نگاه کرد.«فعلا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p14اما نینا...حتی یک بار هم برنگشت تا مرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط