با سردرد شدیدی بیدار شد

𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۸۹


----------

با سردرد شدیدی بیدار شد‌.
سرشو به اطراف چرخوند.
انگاری هنوز صبح نشده بود و توی فضای سفید رنگی قرار داشت.
بوی بیمارستان به مشامش می‌خورد.
لباس سفید رنگی تنش بود و موهاشم باز بود.


آخرین چیزی که یادش بود افتادنش تو بغل جونگکوک بود و بعد دیگه چیزی رو به یاد نمی‌آورد.

با تلاش های زیادی بلند شد و سر جاش نشست.
احساس سوزشی در قسمت پشت دستش داشت،سرم بهش وصل بود.

و انگاری دیگه خیلی نمونده بود تا تموم شه.

دستشو لای موهای صافش کرد.
هنوزم احساس بدن درد و بی حسی داشت و انگار خیلی برای نگه داشتن سرش عاجز بود.


بعد اینکه قشنگ متوجه اوضاعش شد به اطرافش نگاه کرد و جونگکوک رو دید.
رو یه صندلی دست به سینه و با اخم خوابیده بود مشکل این بود که نشسته خوابیده بود و احتمالا بدن درد می‌گرفت.

با دیدنش لبخند بی جونی زد.
سرشو به پشتش تکیه داد چون واقعا سرش درد میکرد.

صندلی جونگکوک نزدیک تختش بود.
پس دستشو دراز کرد و دستشو گرفت.
دستشو آروم به سمت تخت آورد و رو پاهای خودش گذاشت.
دستاشو آروم رو دست بزرگ و رگ برجسته‌اش کشید.
دستای خودش سرد بود و با لمس دست گرم جونگکوک گرم شد،نه تنها دستش بلکه قلبش.

جونگکوک بهش آرامش میداد و کاری میکرد احساس امنیت کنه.

خیلی حس خوبی داشت که جونگکوک وارد زندگیش شده بود و تو زندگیش وجود داشت.

و خوشحال بود که الان اینجا بود و نمی‌داشت دیار تنها باشه.

خمیازه ای کشید.
خیلی خوابش میومد و احتمالا بخاطر سردرد نمی‌تونست بخوابه ولی دراز کشید و چشماشو بست.

انگشتاشو لابه لایه انگشتایه جونگکوک برد و دستشو محکم گرفت.

دستشو بغل کرد،درست عین یه بچه پنج ساله که با عروسکش میخوابه.

چشماشو چرخوند و به ساعت دیواری قدیمی که روی دیوار اتاق بود نگاه کرد.
ساعت 4:20 بامداد رو نشون میداد.

سرشو بیشتر تو بالشت فرو برد.

دست جونگکوک رو محکم تر تو بغلش گرفت و خوابید‌.
دیدگاه ها (۱۱)

𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۰-------------به پشتش نگاه کرد.بالا...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۸۸بعد اینکه دیار همه دستگاه های باز...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۸۷یهو زنی با لبخند اومد جلوشون و گف...

شکلات تلخ من 🍫(p29)ا.ت احساس کرد میخواد بالا بیاره سریع رفت ...

سناریو ساسونارو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط