GHOST HUNTING CLUB
GHOST HUNTING CLUB
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۱۳ ✦
بوم!
صدای بسته شدن درِ زیرزمین باعث شد هر چهار نفر از جا بپرند.
جیمین : یاااااا خداااااا!
یونگی : آروم باش!
جیمین : در بسته شد!
یونگی : خودم دیدم!
---
بورا سریع برگشت.
دستگیره را گرفت.
کشید.
اما در تکان نخورد.
بورا : قفل شده...
جونگکوک : غیرممکنه.
بورا : خودت امتحان کن.
---
جونگکوک جلو رفت.
چند بار دستگیره را کشید.
اما فایدهای نداشت.
در از آن طرف قفل شده بود.
---
جیمین : عالیه.
یونگی : چی عالیه؟
جیمین : ما توی یه زیرزمین تسخیر شده گیر افتادیم.
---
صدای همان دختر دوباره شنیده شد.
"زود باشین..."
---
بورا : صدا از پایین میاد.
جونگکوک : باید بریم.
جیمین : نه.
یونگی : آره.
جیمین : من چرا اصلاً سؤال میپرسم؟
---
چهار نفر آرام از پلهها پایین رفتند.
هرچه پایینتر میرفتند...
هوا سردتر میشد.
و تاریکی بیشتر.
---
نور چراغ قوه روی دیوارها افتاد.
دیوارهای سنگی قدیمی.
پر از خط و خش.
و نوشتههای عجیب.
---
بورا : اینا چیه؟
جونگکوک : نمیدونم.
---
بورا چراغ قوه را نزدیکتر گرفت.
روی دیوار بارها یک جمله تکرار شده بود.
"اون دروغ گفت."
"اون دروغ گفت."
"اون دروغ گفت."
---
جیمین : من اینو اصلاً دوست ندارم.
یونگی : برای صدمین بار گفتی.
جیمین : و هنوزم دوست ندارم.
---
پلهها بالاخره تمام شدند.
آنها به یک راهروی باریک رسیدند.
---
در انتهای راهرو...
یک در فلزی قرار داشت.
---
بورا : اونجاست؟
جونگکوک : فکر کنم.
---
ناگهان صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
تق...
تق...
تق...
---
همه یخ زدند.
---
بورا : شنیدین؟
یونگی : آره...
جیمین : لطفاً بگین یکی از شماهاست.
---
اما هیچکس حرکت نمیکرد.
---
تق...
تق...
تق...
---
صدا نزدیکتر شد.
انگار کسی داشت از پلهها پایین میآمد.
---
جونگکوک چراغ قوه را به سمت پلهها گرفت.
---
هیچکس آنجا نبود.
---
جیمین : من دارم گریه میکنم.
یونگی : هنوز گریه نکردی.
جیمین : توی دلم گریه میکنم.
---
ناگهان صدای خنده آرامی در راهرو پیچید.
صدای یک دختر.
---
بورا : هان سوآ...
---
خنده ناگهان قطع شد.
---
و در فلزی انتهای راهرو...
آرام آرام باز شد.
قیییییژ...
---
چهار نفر به در خیره شدند.
داخل اتاق تاریک بود.
اما وسط اتاق...
چیزی دیده میشد.
---
یک صندلی.
---
و روی آن...
یک عروسک قدیمی نشسته بود.
---
جیمین : نه.
بورا : چی نه؟
جیمین : هر وقت توی فیلم ترسناک عروسک میاد یعنی بدبخت شدیم.
---
یونگی : برای اولین بار امیدوارم اشتباه کنی.
---
در همان لحظه...
عروسک سرش را بلند کرد.
---
و مستقیم به سمت آنها نگاه کرد.
---
جیمین : من درست میگفتممممم!
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۱۳ ✦
بوم!
صدای بسته شدن درِ زیرزمین باعث شد هر چهار نفر از جا بپرند.
جیمین : یاااااا خداااااا!
یونگی : آروم باش!
جیمین : در بسته شد!
یونگی : خودم دیدم!
---
بورا سریع برگشت.
دستگیره را گرفت.
کشید.
اما در تکان نخورد.
بورا : قفل شده...
جونگکوک : غیرممکنه.
بورا : خودت امتحان کن.
---
جونگکوک جلو رفت.
چند بار دستگیره را کشید.
اما فایدهای نداشت.
در از آن طرف قفل شده بود.
---
جیمین : عالیه.
یونگی : چی عالیه؟
جیمین : ما توی یه زیرزمین تسخیر شده گیر افتادیم.
---
صدای همان دختر دوباره شنیده شد.
"زود باشین..."
---
بورا : صدا از پایین میاد.
جونگکوک : باید بریم.
جیمین : نه.
یونگی : آره.
جیمین : من چرا اصلاً سؤال میپرسم؟
---
چهار نفر آرام از پلهها پایین رفتند.
هرچه پایینتر میرفتند...
هوا سردتر میشد.
و تاریکی بیشتر.
---
نور چراغ قوه روی دیوارها افتاد.
دیوارهای سنگی قدیمی.
پر از خط و خش.
و نوشتههای عجیب.
---
بورا : اینا چیه؟
جونگکوک : نمیدونم.
---
بورا چراغ قوه را نزدیکتر گرفت.
روی دیوار بارها یک جمله تکرار شده بود.
"اون دروغ گفت."
"اون دروغ گفت."
"اون دروغ گفت."
---
جیمین : من اینو اصلاً دوست ندارم.
یونگی : برای صدمین بار گفتی.
جیمین : و هنوزم دوست ندارم.
---
پلهها بالاخره تمام شدند.
آنها به یک راهروی باریک رسیدند.
---
در انتهای راهرو...
یک در فلزی قرار داشت.
---
بورا : اونجاست؟
جونگکوک : فکر کنم.
---
ناگهان صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
تق...
تق...
تق...
---
همه یخ زدند.
---
بورا : شنیدین؟
یونگی : آره...
جیمین : لطفاً بگین یکی از شماهاست.
---
اما هیچکس حرکت نمیکرد.
---
تق...
تق...
تق...
---
صدا نزدیکتر شد.
انگار کسی داشت از پلهها پایین میآمد.
---
جونگکوک چراغ قوه را به سمت پلهها گرفت.
---
هیچکس آنجا نبود.
---
جیمین : من دارم گریه میکنم.
یونگی : هنوز گریه نکردی.
جیمین : توی دلم گریه میکنم.
---
ناگهان صدای خنده آرامی در راهرو پیچید.
صدای یک دختر.
---
بورا : هان سوآ...
---
خنده ناگهان قطع شد.
---
و در فلزی انتهای راهرو...
آرام آرام باز شد.
قیییییژ...
---
چهار نفر به در خیره شدند.
داخل اتاق تاریک بود.
اما وسط اتاق...
چیزی دیده میشد.
---
یک صندلی.
---
و روی آن...
یک عروسک قدیمی نشسته بود.
---
جیمین : نه.
بورا : چی نه؟
جیمین : هر وقت توی فیلم ترسناک عروسک میاد یعنی بدبخت شدیم.
---
یونگی : برای اولین بار امیدوارم اشتباه کنی.
---
در همان لحظه...
عروسک سرش را بلند کرد.
---
و مستقیم به سمت آنها نگاه کرد.
---
جیمین : من درست میگفتممممم!
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۸۶۷
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط