part_15✨️

part_15✨️
ویکتور با دیدن هه رین دست از خندیدن کشید و به زن سرخ پوش روبه روش خیره موند نمیتونست زیباییش رو انکار کنه لبای قرمزی که با زیبایی با رنگ پوستش همخوانی داشت و طره های مویی که تو صورتش ریخته بود از اون یک الهه ی سرخ رنگ می‌ساخت
هه رین هم دست کمی از ویکتور نداشت زیبایی مرد روبه روش بی نهایت نفس گیر بود به طوری که هه رین چند لحظه نفس کشیدن زو فراموش کرد
هردو با صدای لئو به خودشون اومدن و از نگاه کردن به هم دست کشیدن
لئو : بانو لیندا چرا نمیشینی ؟
لئو با لحن کودکانه و شیرنش روبه هه رین گفت و باعث نشستن لبخند زیبایی رو لب هاش شد
اون بچه هارو خیلی دوست داشت مخصوصا هم که این بچه از خون این مرد جذاب سر میز بود
هه رین نگاهی به ویکتور انداخت و بعد از مطمئن شدن از اینکه میتونه بشینه صندلیه رو به روی لئو رو برای نشستن انتخاب کرد
هه رین خیلی هم قانونمند نبود
ولی برای به راحت کردن اوضاع زندگی اون هم توی این دوران مجبور بود کمی از قانون های لُرد رو رعایت کنه و خودش رو فردی مطیع نشون بده
بعد شروع شدن غذاشون مدتی در سکوت گذشت
ولی با صحبت لُرد این سکوت پایان پیدا کرد
ویکتور : دلیل اصلی که گفتم امشب حتما سر شام حاضر باشی صحبت برای مراسم ازدواج بود
بعد نگاهی به لئو انداخت و گفت
ویکتور : لئو اگر غذات تموم شده لطفا به اتاقت برو و بخواب
لئو سری تکون داد و بعد از گفتن شب بخیر از اتاق غذاخوری بیرون رفت
هه رین نگاهی به صورت بیخیال و چشم های بی حس ویکتور کرد و منتظر باقیه حرفش موند
ویکتور : مهمون هایی که تو این عمارت مستقر هستن افراد مهمی هستن پس نمیتونن زیاد اینجا بمونن
نگاهی به صورت خنثای هه رین انداخت و ادامه ی حرفش و زد
ویکتور : پس مجبوریم زودتر مراسم و شروع کنیم
هه رین سری تکون داد و صدای آرومی پرسید
هه رین : برای پس فردا خوبه ؟
ویکتور نگاهی به هه رین انداخت و یه ابروشو بالا انداخت و پوزخندی زد
ویکتور : یادم نمیاد گفته باشم میتونی برای تاریخش برنامه ریزی کنی
هه رین لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت
هه رین : جناب لُرد این اولین ازدواج منه مگه نه ؟ پس حق انتخاب براشو دارم و همینطور هیجانشو ولی برای شما که ازدواج دومتونه فک نکنم هیجان و شادیه قبل و داشته باشه نه ؟ مخصوصا هم که به اجباره
کمی مکث کرد و به صورت قرمز شده ی ویکتور از اعصبانیت نگاه کرد و سعی کرد باقیه حرفشو با لحن احترام آمیز تری بزنه
هه رین : و همونطور که گفتین مهمون ها نمیتونن زیاد بمونن و من هم از لحاظ جسمی بیماری و کسالتم خوب شده پس ممنون میشم مراسم رو هرچه زودتر زودتر بگیریم
بعد از پشت میز بلند شد و قبل از رفتنش شب به خیری گفت و رفت.....
دیدگاه ها (۰)

رز آبی پارت ۱۲

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 33به سمت در حرکت کرد...

I love you...But I don't know...How can I say this...to you....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط