چای مینوشیدم...

چای مینوشیدم...
یکباره دلتنگش شدم بغض کردم و اشک در چشمانم حلقه زد...
همه با تعجب نگاهم کردند!!!
لبخند تلخی زدم و گفتم «چقدر داغ بود»!
دیدگاه ها (۹)

پسر دختري رو تو پارک ديد عاشقش شد.از احساسش ب دختر گفت و ازش...

bacheha in matno be khatere in gozashtam ke esmam toshe

 یه روز ؛ یه پیرمرد نامه ای به پسرش که زندان بود نوشت ... ...

ﺑﺎ ﺩﺧــــﺘﺮﻯ ﺑــﺎﺵ ﮐﻪ ﻭﻗﺘـــﻰ ﻧﺒﺎﺷــــﻰ "ﺭﻳــــﻤﻠﺶ " ﭘﺎﮎ ﺷﻪ ...

چای مینوشیدم که به یادش افتادم:یکباره دلتنگش شدم ؛بغض کردم و...

پارت ۳ ندیمه ی عمارت یک ساعت بعد از آب گرم لباسم رو پوشیدمقل...

پارت ۳جونگ کوک : الان میتونم ببینمش؟دکتر : بله حتما ، فقط سع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط