+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.119
(از زبون ا.ت)
من هنوز رو تخت دراز کشیده بودم، ولی حالم اصلاً خوب نبود. سرم گیج میرفت و یه حالت تهوع عجیب تو گلو و شکمم بود، انگار همه چیز داره میچرخه.
جونگ کوک کنارم نشسته بود و دستمو محکم گرفته بود. ابروهاش درهم بود و خیلی نگران به نظر میرسید.
(با صدای بم و پر نگرانی)
- ا.ت... رنگت پریده. از وقتی بیدار شدی اینجوری شدی؟
من با صدای ضعیف جواب دادم:
+ آره... یهو سرم گیج رفت... هنوزم حالت تهوع دارم... انگار معدهم داره میچرخه...
جونگ کوک سریع دستشو گذاشت رو پیشونیم، بعد گونهم. بعد آروم دستشو کشید رو شکمم.
(نگرانتر)
- تب نداری... ولی این حالِت عادی نیست. شش ماه و نیم تحت فشار بودی، ولی اینجوری ناگهانی...
من سعی کردم بشینم، ولی دوباره سرم گیج رفت و یه موج تهوع اومد. سریع دستمو گذاشتم رو دهنم. جونگ کوک سریع کمکم کرد بلند شم و برد سمت دستشویی.
من زانو زدم جلوی توالت و دوباره بالا آوردم. این بار بیشتر صفرا بود. بدنم از شدت تهوع میلرزید.
جونگ کوک موهامو گرفت و پشت کمرمو آروم مالید.
(آروم ولی خیلی نگران)
- آروم باش... تموم شد؟
من با آب سرد صورتمو شستم و نشستم روی کف. جونگ کوک زانو زد جلوم و صورتمو با دستاش گرفت.
(نگران)
- این دیگه چی شد؟ از دیشب تا حالا دو بار اینجوری شدی. من هوسوک رو خبر کردم، داره میاد. تا اون موقع تکون نخور.
من سرمو به سینهش چسبوندم و آروم گفتم:
+ ...شاید فقط استرس باشه... یا غذا... یا خستگی این روزا...
جونگ کوک اما راضی نشد. منو بغل کرد و برد گذاشت رو تخت. بعد خودش کنارم دراز کشید و منو محکم بغل کرد.
(آروم تو موهام)
- اگه لازم باشه میبرمت بیمارستان. نمیخوام ریسک کنم. تو برام همه چی هستی... نمیتونم ببینم اینجوری باشی.
من فقط تو بغلش موندم و چشمامو بستم. تهوع هنوز یه کم بود و سرم گیج میرفت، ولی گرمای بدن جونگ کوک آرومم میکرد.
(زیر لب)
+ فقط... بغلم کن... فعلاً کافیه...
جونگ کوک محکمتر بغل کرد و پیشونیمو بوسید. ولی من حس میکردم نگرانی تو بدنش موج میزنه............
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.119
(از زبون ا.ت)
من هنوز رو تخت دراز کشیده بودم، ولی حالم اصلاً خوب نبود. سرم گیج میرفت و یه حالت تهوع عجیب تو گلو و شکمم بود، انگار همه چیز داره میچرخه.
جونگ کوک کنارم نشسته بود و دستمو محکم گرفته بود. ابروهاش درهم بود و خیلی نگران به نظر میرسید.
(با صدای بم و پر نگرانی)
- ا.ت... رنگت پریده. از وقتی بیدار شدی اینجوری شدی؟
من با صدای ضعیف جواب دادم:
+ آره... یهو سرم گیج رفت... هنوزم حالت تهوع دارم... انگار معدهم داره میچرخه...
جونگ کوک سریع دستشو گذاشت رو پیشونیم، بعد گونهم. بعد آروم دستشو کشید رو شکمم.
(نگرانتر)
- تب نداری... ولی این حالِت عادی نیست. شش ماه و نیم تحت فشار بودی، ولی اینجوری ناگهانی...
من سعی کردم بشینم، ولی دوباره سرم گیج رفت و یه موج تهوع اومد. سریع دستمو گذاشتم رو دهنم. جونگ کوک سریع کمکم کرد بلند شم و برد سمت دستشویی.
من زانو زدم جلوی توالت و دوباره بالا آوردم. این بار بیشتر صفرا بود. بدنم از شدت تهوع میلرزید.
جونگ کوک موهامو گرفت و پشت کمرمو آروم مالید.
(آروم ولی خیلی نگران)
- آروم باش... تموم شد؟
من با آب سرد صورتمو شستم و نشستم روی کف. جونگ کوک زانو زد جلوم و صورتمو با دستاش گرفت.
(نگران)
- این دیگه چی شد؟ از دیشب تا حالا دو بار اینجوری شدی. من هوسوک رو خبر کردم، داره میاد. تا اون موقع تکون نخور.
من سرمو به سینهش چسبوندم و آروم گفتم:
+ ...شاید فقط استرس باشه... یا غذا... یا خستگی این روزا...
جونگ کوک اما راضی نشد. منو بغل کرد و برد گذاشت رو تخت. بعد خودش کنارم دراز کشید و منو محکم بغل کرد.
(آروم تو موهام)
- اگه لازم باشه میبرمت بیمارستان. نمیخوام ریسک کنم. تو برام همه چی هستی... نمیتونم ببینم اینجوری باشی.
من فقط تو بغلش موندم و چشمامو بستم. تهوع هنوز یه کم بود و سرم گیج میرفت، ولی گرمای بدن جونگ کوک آرومم میکرد.
(زیر لب)
+ فقط... بغلم کن... فعلاً کافیه...
جونگ کوک محکمتر بغل کرد و پیشونیمو بوسید. ولی من حس میکردم نگرانی تو بدنش موج میزنه............
ادامه دارد.........
- ۸۸۵
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط