من

من
ایستاده بودم و
تو از من می رفتی...!
پیچیده بود
صدای رفتنت در بادها...
ستونِ زانوهایم می لرزید و
"زمین خوردن"
کم ترین تلفاتِ دور شدنت بود...!
باید
تنهایی ام را
می زدم زیر بغل
بلند می شدم و چشمهایم را
به محلّ امنی برای گریه کردن می رساندم ؛
گریه اما
درمانِ خوبی نبود!
باید چشمهایم را محکم می بستم ؛
نباید اشک زیادی از من می رفت...
نباید می گذاشتم "تو" از چشم هایم بیفتی!
مُردم تا زنده بمانم ؛
نه بهار بود نه تابستان
نه پاییز بود نه زمستان..!
فصل ، فصلِ فاصله اَت بود
که دیگر با هیچ شعری نتوانستم پُر کنم !
دیدگاه ها (۱۲)

گاهی بی تو آنچنان بی توام...که دلم میخواهد...کوچه را خیابان ...

قهر میکنیم تا بفهمانیم دوستش داریم گریه می کنیم تا بگوئیم دو...

تو پنهان کن خودت را درمیان نقطه ها امابدان من دوستت دارم...س...

پاییز ، آرام آرام آماده رفتن می شد ...رنگ انار ، عطر باران ،...

𝓈𝓂𝒾ℯPart "49"☆ویو هانا☆جشن هنوز ادامه داشت.همه می‌خندیدن، مو...

«نگاه ممنوعه»**Part 9 — The Truth Hidden in His Eyes** برای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط