ماجرای بابا...

ماجرای بابا...

بابای من معده‌ی حساسی داره؛
از اون معده‌هایی که انگار با کوچک‌ترین غذای اضافه یا ناشناخته، اعلام وضعیت قرمز می‌کنه...
ولی با این حال، عاشقِ کشف مزه‌های جدیده؛
ترشی‌های جورواجور، غذاهای عجیب‌غریب، هر چیزی که یه مزه‌ی تازه داشته باشه، دلش می‌خواد امتحانش کنه.
انگار ذائقه‌ش دلش ماجراجویی می‌خواد، ولی معده‌ش اهل این همه ماجراجویی نیست! :))

برخلاف اینکه خیلی تعارفیه و همه رو با اصرار و ابرام تعارف می‌کنه، خودش اصلاً اهل تعارف نیست؛
در واقع اصلاً و ابداً!
خاکی و خودمونی.

ولی وای به روزی که یه کم جایی تعارفش کنی...
دیگه باختی! :))

بعد از خوردن، اگر حالش بد بشه، پرونده‌ی قضایی تشکیل می‌شه و تو متهم ردیف اولی:

«تو گفتی!»
«نجمه پیر شده، اصرار کرد خوردم، سردرد گرفتم!»
«پیر شده نذاشت بیام، حالا گرفتار شدم!»
«پیر شده گفت بیا، اصلاً دیگه اوضاعم ریخت به هم!»
«پیر شده گفت اینجوری بگو، گفتم حالا...»

نه تنها توی خوردن، بلکه توی همه‌چیز؛ ولی توی بحث خوردن و اینا بیشتر! 🤭😅

و منم بالاخره قلقش اومده دستم.
دیگه چیزی رو مستقیم تعارف نمی‌کنم.
یه راه باریک و بی‌خطر بین «بخور» و «نخور»، «بخر» و «نخر»، «برو» و «بمون» باز می‌کنم و می‌گم:

«بابا، من نظرم اینه.... ، ولی می‌ترسم اصرار کنم...
خودت تصمیم بگیر، فقط بعداً نگی پیر بشی، تقصیر تو شد!»

بعد هم یه جوری گزینه‌ها رو می‌ذارم جلوش که خودش انتخاب کنه؛
من فقط تماشاچی‌ام، چون تجربه ثابت کرده در این خونه، هرکس تعارف کنه، مسئول عواقب تاریخیِ اون تعارف هم هست! 🤭😂
دیدگاه ها (۱۲)

سلامممم😅میخام ی ماجرای باحال تعریف کنم؛از کارای بابای من...🤭...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

بچه ها مشورت می‌خوام بکنم پیجمو پاک کنم؟ کامل پاکنم اصلا مغز...

**موضوع: وقتی وسط دعوا می‌خواد ببوسدت، ولی تو با تندی ردش می...

پارت ۱۸:خب فکر کنم عاشقت شدم Will i fill i love you

سناریو موضوع : وقتی که قهر میکنید . *****نامجون:** نشسته رو ...

سه روز از اون شب گذشته. سه روز که توی خونه مثل دو تا غریبه ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط