می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیست

.
.
می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیست
گریه خواهم کرد در گرمای آغوشی که نیست

مانده در آیینه چشمی خیره در چشمان من
حرف ها دارم بگویم از تو با گوشی که نیست

می رسد الهام شعر تازه ای از راه با
چشمهای مست و خندان غزل نوشی که نیست

نیستی و من به یاد کودکی هامان هنوز
می دوم در تپه ها دنبال خرگوشی که نیست

دست های مهربان کوچکی که باز هم
می تکاند خاک را از روی روپوشی که نیست

لحظه ی دلتنگی ام را زنگ خواهم زد ولی
هیچ چیزی بدتر از وقتی تو خاموشی که نیست
.
دیدگاه ها (۳)

من ازینا میخوام....

.______نه دیگر محال است تو را از دست بدهم ، قید همه را به خا...

malfoy khhhhhhh

خدااااااااااااا....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط