نشسته ای به تماشای آسمان خودت

نشسته ای به تماشای آسمان خودت
و یک تصور تاریک از جهان خودت
اگرچه نیست نشانی ، ولی یقین داری
به دوردست ترین نور کهکشان خودت
شکوه توست سکوتت ، چو کوه باش و بریز
تمام داغ دلت را فقط به جان خودت
بمان به سان درختی در انزوای کویر
بمان و باش خودت جای باغبان خودت
بمان ! اگرچه به زعم همه تو باخته ای
ولی هنوز خودت باش قهرمان خودت
برای تو که پریدی به بیکران ، دیگر
چه غم ؟ اگر نرسیدی به آشیان خودت
زمانه ای ست که رسم زمان ، فراموشی ست
ولی هنوز تویی حبس در زمان خودت
هنوز هم که هنوز است چشم می دوزی
به نقطه چین ِ سرانجام ِ داستان خودت ...
سعيد سكاكي
دیدگاه ها (۷)

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻥ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻩﺍﻡ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﭼﯿﺰﯼ...

یک شمع میتونه بدون اینکه خاموش بشههزاران شمع دیگه رو روشن کن...

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر...

قاصدکی ازکوچه باغ دلم به دیدارتان آمد تا ندایتان دهددرتمام ل...

تمامِ رنجِ ما از آنجاست که کلیدِ حالِ خوبمان را به دستِ دیگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط