چند سالی‌ست که تکلیف دلم روشن نیست

چند سالی‌ست که تکلیف دلم روشن نیست
جا به اندازه تنهایی من در من نیست

چشم می‌دوزم در چشم رفیقانی که
عشق در باورشان قد سر سوزن نیست

دست برداشتم از عشق که هر دست سلام
لمس آرامش سردی ست که در آهن نیست

حس بی قاعده عقل و جنون با من بود
درک این حال به هم ریخته تقریبا نیست

سال ها بود ازین فاصله می‌ترسیدم
که به کوتاهی دل کندن و دل بستن نیست

رفتم از دست و به آغوش خودم برگشتم
جا به اندازه تنهایی من در من نیست

#سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۳)

پیشِ رخ تو، ای صنم! کعبه سجود می کند           در طلبِ تو آس...

چیست این آتش سوزنده که در جان من است ؟چیست این درد جگر سوز ک...

باز آهنگ جنون مي زني اي تار امشبگويمت رازي در پرده نگهدار ام...

بگذارید بگریم به پریشانی خویشکه به جان آمدم از بی سر و ساما...

زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ پرشی...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 44["ویو سلین"]فقط دو آدم خسته.....

ذوالفقار امید (برنده ی هر بن بست)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط