spyfamily

spy×family
فصل•۳•پارت•۳۳•
روز ها میگذره و میگذره .....

بلاخره شنبه شد و اسامی باید بره مدرسه

آسامی از ماشین پیاده شد

تو راه مدرسه و ناراحته

لیلی و جانا: سلامممم ارباب آسامی....
حالتون خوبه؟؟؟؟ چرا ناراحتید؟

آسامی: من از این به بعد باید تو خوابگاه بمونم برای همینه

لیلی و جانا: این که خیلی خوبه😀

آسامی : اه ... شما درک نمیکنید

و به راهشون ادامه می‌دن

تو راه هیروشی رو میبینه

تو ذهنش: ازش عذرخواهی کنم؟اره
ولی این دوتا نباید همراهم باشند...

جانا: این چندش رو نگاه .(منظورش هیروشیه)
و لیلی و جانا باهم می‌خندن

آسامی: ولش کنید.

میرن سر کلاس .

زنگ تفریح . میشه

آسامی نوچه هارو میپیچونه و می‌ره پیش هیروشی

آسامی: میگم.. ....من...من.من..خب

هیروشی: خب من چی؟

«بچه ها دقیقا همون طوری که آنیا از دامیان عذرخواهی کرد آسامی هم عذرخواهی میکنه»

هیروشی 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅لبو لبو لبو شده بوددددد اینقدر سرخ که نتونست تحمل کنه

هیروشی: بسععع دیگه گریهعهه نکننننن ببخشیدمتتتت مگه میشه ادمممم تورو نبخشههههعع(با دادددد) و بدو بدو فرار می‌کنه

آسامی اونجا وایساده و گریه نمیکنه و فقط شوک شده
یهو جانا و لیلی میان: ارباب ؟ چیشد؟

آسامی: عام هیچی ول کنید بریم کلاس‌
دیدگاه ها (۲)

spy×familyفصل•۳•پارت•۳۴•⛔پارت تکمیلی ⛔مدرسه تموم شد.رفتن خوا...

توجه عزیزان من تا تونستم پارت دادم هنوز هم جا دارم که پارت ب...

spy×familyفصل•۳•پارت•۳۲•و بعد صبحانه آنیا و دامیان تو اتاقند...

spy×familyفصل•۳•پارت•۳۱•فردا پنجشنبه استهمه سر میز صبحونه ان...

spy×familyفصل•۳•پارت•۲۸•تو کلاس به سمت کله آسامی یه کاغذ پرت...

spy×familyفصل ۳ پارت۳۸فردا صبح میرن مدرسه.آسامی و نوچه ها تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط