نینگ منظورت چیه مگه من اسباب بازی بودم که سر من شرط بست
نینگ : منظورت چیه مگه من اسباب بازی بودم که سر من شرط بستین ، بابا من وجود دارم آنقدر مثل اضافی ها با من رفتار نکن
یونگ : ولی دخترم...
نینگ نینگ سریع رفت توی اتاقش و در رو محکم بست و روی تختش دراز کشید همینطور که اشک میریخت به خواب فرو رفت
ویوی نینگ نینگ فردا صبح :
به خاطر سر وصدای زیاد بیدار شدم
دیدم دارن وسایلم رو جمع میکنن
که پدرم وارد شد
نینگ.. نینگ میخواستم بگم یکم دیگه ماشین میاد دنبالت
نینگ : باش
بعدش رفتم یه لباس پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون
یکی از خدمتکارا گفت:
خدمتکار: &
& : خانوم یونگ ماشین اومد
منم بلخره از این خونه رفتم بیرون و سوار ماشین شدم
بعد یه ساعت رسیدیم به خونه که بیشتر شبیه قصر بود
که راننده گفت :
ما تا فردا وسایلتون رو میاریم ، لطفا برین داخل آقای لی منتظرتونه
نینگ : اقای لی ؟
خیلی خب من رفتم
وارد قصر شدم خیلی بزرگ بود خدمتکارا من رو بردن به سالن پذیرایی
رفتم نشستم که آقای لی اومد
نینگ: لی مینهو !
... ولی اخه... تو ..
لینو : ازه من همونی بودم که تورو گرفت حالا هم حاضر شو شب عروسیه
نینگ: چی ولی آخه
لینو : حرف نباشه ، زود باش
نینگ: ب... باشه
یه جورای از مینهو میترسیدم پدرم میگفت اون آدم خطرناکیه پس بهتره به حرفاش گوش کنم
ویوی یک ساعت بعد :
نینگ: کار آرایشگرا تموم شد لباسم رو اوردن
لباس رو تنم کردم و رفتم پایین
لینو منتظرم بود
لینو: چه عجب خانوم پرنسس آماده شدن
، زود باش دیر شد
رفتیم سوار ماشین شدیم
.......
یونگ : ولی دخترم...
نینگ نینگ سریع رفت توی اتاقش و در رو محکم بست و روی تختش دراز کشید همینطور که اشک میریخت به خواب فرو رفت
ویوی نینگ نینگ فردا صبح :
به خاطر سر وصدای زیاد بیدار شدم
دیدم دارن وسایلم رو جمع میکنن
که پدرم وارد شد
نینگ.. نینگ میخواستم بگم یکم دیگه ماشین میاد دنبالت
نینگ : باش
بعدش رفتم یه لباس پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون
یکی از خدمتکارا گفت:
خدمتکار: &
& : خانوم یونگ ماشین اومد
منم بلخره از این خونه رفتم بیرون و سوار ماشین شدم
بعد یه ساعت رسیدیم به خونه که بیشتر شبیه قصر بود
که راننده گفت :
ما تا فردا وسایلتون رو میاریم ، لطفا برین داخل آقای لی منتظرتونه
نینگ : اقای لی ؟
خیلی خب من رفتم
وارد قصر شدم خیلی بزرگ بود خدمتکارا من رو بردن به سالن پذیرایی
رفتم نشستم که آقای لی اومد
نینگ: لی مینهو !
... ولی اخه... تو ..
لینو : ازه من همونی بودم که تورو گرفت حالا هم حاضر شو شب عروسیه
نینگ: چی ولی آخه
لینو : حرف نباشه ، زود باش
نینگ: ب... باشه
یه جورای از مینهو میترسیدم پدرم میگفت اون آدم خطرناکیه پس بهتره به حرفاش گوش کنم
ویوی یک ساعت بعد :
نینگ: کار آرایشگرا تموم شد لباسم رو اوردن
لباس رو تنم کردم و رفتم پایین
لینو منتظرم بود
لینو: چه عجب خانوم پرنسس آماده شدن
، زود باش دیر شد
رفتیم سوار ماشین شدیم
.......
- ۵۴۷
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط