پارت چهارم
پارت چهارم
---
فیک.مخفی
مهمونی هنوز روی میزها میچرخید، هنوز فلاش دوربینها تهِ سالن رو روشن میکرد، هنوز اسمِ «عروسِ خاندان جئون» توی دهنِ همه بود... که یهو همهچیز با یه صدای وحشتناک شکست.
بوم!
صدای انفجار از سمتِ درِ ورودی مثل مشت خورد توی فضای عمارت. شیشهها لرزیدن. چند نفر جیغ کشیدن. موسیقی قطع شد.
سکوتی که بعدش افتاد، از قبلِ انفجار هم ترسناکتر بود.
یکی از آدمهای امنیتی با صورت خونمالیشده از درِ اصلی داخل خزید و فقط تونست بگه:
«آ... آقا...»
بعد دیگه نتونست ادامه بده.
درِ عمارت با لگد باز شد.
عمو.
با کتِ تیره، صورت سرد، و اون نگاهِ کثیفی که آدمو از درون میخورد. پشت سرش چند تا از مردهاش وارد شدن؛ اسلحهها بالا، قدمها سنگین، بیرحم.
عمو با صدای آرامی گفت:
«فکر کردین بدون اجازهی من میتونین دخترمو توی لانهی گرگها بچرخونین؟»
لیندا خشک شد. انگار همهی بدنش یخ زد. اما قبل از اینکه حتی یک قدم عقب بره، جونگکوک دستش رو محکم گرفت و کشیدش پشت خودش.
مادرِ کوک، بدون حتی یک ذره ترس، از وسط سالن جلو رفت.
«چه مهمونی بیسلیقهای، اومدی خرابش کنی؟»
عمو پوزخند زد.
«خراب؟ نه... من اومدم مالِ خودمو پس بگیرم.»
جونگکوک یه قدم جلو رفت. حالا درست بینِ لیندا و عمو ایستاده بود. صدایش پایین بود، اما سنگینتر از فریاد:
«تو دیگه هیچچی از اینجا نمیگیری.»
عمو نگاهش رو دوخت به لیندا.
«تو هم همینو میخوای؟ بعد از این همه سال، شدی عروسِ دشمن؟»
لیندا دندونهاش رو روی هم فشرد. صدای عموش مثل چاقو میرفت توی مغزش.
«من عروسِ هیچکس نیستم.»
عمو خندید، اما خندهاش شبیه تهدید بود.
«پس چرا توی بغلِ پسرِ جئون ایستادی؟»
قبل از اینکه لیندا جواب بده، یکی از مردهای عمو اسلحهش رو بالا آورد. فقط یک ثانیه. فقط یک حرکت.
و همون یک ثانیه کافی بود.
جونگکوک چرخید، اسلحه از پشتِ کتش بیرون کشید و شلیک کرد.
تق!
مرد افتاد.
فریادها بلند شد. محافظهای جئون فوراً واکنش نشون دادن. سالن در چند ثانیه تبدیل شد به جهنم.
مادرِ کوک با صدای یخزده گفت:
«همه درها رو ببندین.»
نورها قرمز شد.
آژیر خطر روشن شد.
مهمونیِ شیک و گرون، حالا شبیه میدانِ کشتار بود.
عمو با خشم به جونگکوک حمله کرد، اما دو تا از محافظها جلویش رو گرفتن. یکی با مشت، یکی با اسلحه. لیندا وسط این آشوب فقط میتونست نفس بکشه و تماشا کنه.
جونگکوک برگردوندش سمت خودش، دستش رو محکم روی پشتِ گردنش گذاشت.
«چشمات رو ازش بردار.»
لیندا با صدای لرزون گفت:
«اون دیوونهست...»
جونگکوک خیره شد توی چشماش.
«همهمون دیوونهایم، لیندا. فرقش اینه که بعضیا اسلحه دارن.»
عمو با صورت خونریزیشده داد زد:
«اگه یه بار دیگه دستت رو به دخترم بزنی، کلِ این خاندان رو به آتیش میکشم!»
جونگکوک بیهیچ ترسی، اسلحه رو بالا آورد و مستقیم به سمت عمو گرفت.
«اگه یه قدم دیگه برداری، قبل از اینکه آتیش بگیری، میمیری.»
سکوت.
همه ایستاده بودن. حتی محافظها.
لیندا نگاهش بینِ این دو نفر رفت و برگشت. این دیگه فقط جنگِ خانواده نبود. این یه اعلانِ رسمیِ جنگ بود.
مادرِ کوک همونجا، خیلی آرام، کنار لیندا ایستاد و زمزمه کرد:
«دیدی؟ حالا دیگه همه میفهمن... تو با کی طرفی.»
بعد رو به مردهاش گفت:
«عمو رو زنده ببرین بیرون. اما بدون دست خالی.»
لبخندِ سردش یعنی شکنجه، تهدید، و خون.
جونگکوک هنوز اسلحهاش رو پایین نیاورده بود. اما وقتی برگشت و به لیندا نگاه کرد، اون خشمِ سرد توی چشماش یه چیز دیگه هم داشت:
مالکیت.
نه از جنسِ عشقِ ساده.
از جنسِ جنگ.
خم شد و خیلی آهسته گفت:
«از امشب، هیچکس نمیتونه لمسِ تو رو بدون اجازهی من حتی تصور کنه.»
---
#ویسگون
---
فیک.مخفی
مهمونی هنوز روی میزها میچرخید، هنوز فلاش دوربینها تهِ سالن رو روشن میکرد، هنوز اسمِ «عروسِ خاندان جئون» توی دهنِ همه بود... که یهو همهچیز با یه صدای وحشتناک شکست.
بوم!
صدای انفجار از سمتِ درِ ورودی مثل مشت خورد توی فضای عمارت. شیشهها لرزیدن. چند نفر جیغ کشیدن. موسیقی قطع شد.
سکوتی که بعدش افتاد، از قبلِ انفجار هم ترسناکتر بود.
یکی از آدمهای امنیتی با صورت خونمالیشده از درِ اصلی داخل خزید و فقط تونست بگه:
«آ... آقا...»
بعد دیگه نتونست ادامه بده.
درِ عمارت با لگد باز شد.
عمو.
با کتِ تیره، صورت سرد، و اون نگاهِ کثیفی که آدمو از درون میخورد. پشت سرش چند تا از مردهاش وارد شدن؛ اسلحهها بالا، قدمها سنگین، بیرحم.
عمو با صدای آرامی گفت:
«فکر کردین بدون اجازهی من میتونین دخترمو توی لانهی گرگها بچرخونین؟»
لیندا خشک شد. انگار همهی بدنش یخ زد. اما قبل از اینکه حتی یک قدم عقب بره، جونگکوک دستش رو محکم گرفت و کشیدش پشت خودش.
مادرِ کوک، بدون حتی یک ذره ترس، از وسط سالن جلو رفت.
«چه مهمونی بیسلیقهای، اومدی خرابش کنی؟»
عمو پوزخند زد.
«خراب؟ نه... من اومدم مالِ خودمو پس بگیرم.»
جونگکوک یه قدم جلو رفت. حالا درست بینِ لیندا و عمو ایستاده بود. صدایش پایین بود، اما سنگینتر از فریاد:
«تو دیگه هیچچی از اینجا نمیگیری.»
عمو نگاهش رو دوخت به لیندا.
«تو هم همینو میخوای؟ بعد از این همه سال، شدی عروسِ دشمن؟»
لیندا دندونهاش رو روی هم فشرد. صدای عموش مثل چاقو میرفت توی مغزش.
«من عروسِ هیچکس نیستم.»
عمو خندید، اما خندهاش شبیه تهدید بود.
«پس چرا توی بغلِ پسرِ جئون ایستادی؟»
قبل از اینکه لیندا جواب بده، یکی از مردهای عمو اسلحهش رو بالا آورد. فقط یک ثانیه. فقط یک حرکت.
و همون یک ثانیه کافی بود.
جونگکوک چرخید، اسلحه از پشتِ کتش بیرون کشید و شلیک کرد.
تق!
مرد افتاد.
فریادها بلند شد. محافظهای جئون فوراً واکنش نشون دادن. سالن در چند ثانیه تبدیل شد به جهنم.
مادرِ کوک با صدای یخزده گفت:
«همه درها رو ببندین.»
نورها قرمز شد.
آژیر خطر روشن شد.
مهمونیِ شیک و گرون، حالا شبیه میدانِ کشتار بود.
عمو با خشم به جونگکوک حمله کرد، اما دو تا از محافظها جلویش رو گرفتن. یکی با مشت، یکی با اسلحه. لیندا وسط این آشوب فقط میتونست نفس بکشه و تماشا کنه.
جونگکوک برگردوندش سمت خودش، دستش رو محکم روی پشتِ گردنش گذاشت.
«چشمات رو ازش بردار.»
لیندا با صدای لرزون گفت:
«اون دیوونهست...»
جونگکوک خیره شد توی چشماش.
«همهمون دیوونهایم، لیندا. فرقش اینه که بعضیا اسلحه دارن.»
عمو با صورت خونریزیشده داد زد:
«اگه یه بار دیگه دستت رو به دخترم بزنی، کلِ این خاندان رو به آتیش میکشم!»
جونگکوک بیهیچ ترسی، اسلحه رو بالا آورد و مستقیم به سمت عمو گرفت.
«اگه یه قدم دیگه برداری، قبل از اینکه آتیش بگیری، میمیری.»
سکوت.
همه ایستاده بودن. حتی محافظها.
لیندا نگاهش بینِ این دو نفر رفت و برگشت. این دیگه فقط جنگِ خانواده نبود. این یه اعلانِ رسمیِ جنگ بود.
مادرِ کوک همونجا، خیلی آرام، کنار لیندا ایستاد و زمزمه کرد:
«دیدی؟ حالا دیگه همه میفهمن... تو با کی طرفی.»
بعد رو به مردهاش گفت:
«عمو رو زنده ببرین بیرون. اما بدون دست خالی.»
لبخندِ سردش یعنی شکنجه، تهدید، و خون.
جونگکوک هنوز اسلحهاش رو پایین نیاورده بود. اما وقتی برگشت و به لیندا نگاه کرد، اون خشمِ سرد توی چشماش یه چیز دیگه هم داشت:
مالکیت.
نه از جنسِ عشقِ ساده.
از جنسِ جنگ.
خم شد و خیلی آهسته گفت:
«از امشب، هیچکس نمیتونه لمسِ تو رو بدون اجازهی من حتی تصور کنه.»
---
#ویسگون
- ۱.۱k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط