رمان شراب عشق
رمان شراب عشق
و مشتم خورد توی صورتش.
ارسلان: بهت میگم بگو چرا اینجاست.
امیر: برو گمشو عموضیییییی.
که از داخل اتاق صدای جیغ خفیفی اومد صدای
صدایپرستار بود که با جیغ میگفت
پرستاردستگاه شوک رو بیار سریع
امیرو ولش کردم رفتم داخل اتاق. از گوش دیانا داشت خون میومد. روی تخت
کلی خون جمع شده بود از تختی که روی خون بود فهمیدم ماجرا چیه پرستار
دستگاه شکر را آورد و گذاشت روی سینه دیانا و شوک عظیمی وارد سینش کرد
تقریباً ۱۰ ۱۵ تا شوک زده بود ولی افق این نکرد کم کم داشتیم ناامید میشدیم
که دیانا چشماش ث باز کرد و با گریه گفت:
دیانا: ارس... لانننننن.
ارسلان: جا.. جانم؟
دیانا: ک.. جا بود... ی؟(باگریه)
ارسلان: هم.. ینج.. ا... ق.. ق.. ر.. ر... ب... و.. ن... ت... ب.. ب.. ر.. م
روی لب دیانا لبخند محوی اومد و آروم جوری که من بشنوم گفت:
دیانا: خیل... ی وق.... ت بو... د... نگ.... فت... ه بو... دی قر.. بون... ت ب... رم
ارسلان: بب.. خش. ی.. د... جوا..... هر زی... ب.. ا
دیانا: ار... سلا.. ن چ... را.... و... ل... م.... ک... ر... د... ی؟(باگریه)
ارسلان: بهت... توضیح... می.. دم.. تو.. تو.. فق.. ط... خو.. ب. شو
لبخندی زد که خانم دکنر با لبی خندان. گفت:
دکتر: خداروشکر همسرتون برگشت. ولی رابطه ی خیلی وحشتناکی داشتید باهاشون.
و مشتم خورد توی صورتش.
ارسلان: بهت میگم بگو چرا اینجاست.
امیر: برو گمشو عموضیییییی.
که از داخل اتاق صدای جیغ خفیفی اومد صدای
صدایپرستار بود که با جیغ میگفت
پرستاردستگاه شوک رو بیار سریع
امیرو ولش کردم رفتم داخل اتاق. از گوش دیانا داشت خون میومد. روی تخت
کلی خون جمع شده بود از تختی که روی خون بود فهمیدم ماجرا چیه پرستار
دستگاه شکر را آورد و گذاشت روی سینه دیانا و شوک عظیمی وارد سینش کرد
تقریباً ۱۰ ۱۵ تا شوک زده بود ولی افق این نکرد کم کم داشتیم ناامید میشدیم
که دیانا چشماش ث باز کرد و با گریه گفت:
دیانا: ارس... لانننننن.
ارسلان: جا.. جانم؟
دیانا: ک.. جا بود... ی؟(باگریه)
ارسلان: هم.. ینج.. ا... ق.. ق.. ر.. ر... ب... و.. ن... ت... ب.. ب.. ر.. م
روی لب دیانا لبخند محوی اومد و آروم جوری که من بشنوم گفت:
دیانا: خیل... ی وق.... ت بو... د... نگ.... فت... ه بو... دی قر.. بون... ت ب... رم
ارسلان: بب.. خش. ی.. د... جوا..... هر زی... ب.. ا
دیانا: ار... سلا.. ن چ... را.... و... ل... م.... ک... ر... د... ی؟(باگریه)
ارسلان: بهت... توضیح... می.. دم.. تو.. تو.. فق.. ط... خو.. ب. شو
لبخندی زد که خانم دکنر با لبی خندان. گفت:
دکتر: خداروشکر همسرتون برگشت. ولی رابطه ی خیلی وحشتناکی داشتید باهاشون.
- ۷.۷k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط