چندپارتی جونگ کوک پارت چهارم
چندپارتی جونگ کوک پارت چهارم
چند روزی آروم گذشت. جونگ کوک میرفت دکتر، دارو میخورد، مهربون بود. ات فکر کرد شاید اینبار فرق کنه. شاید واقعاً درمان بشه.
یه شب جونگ کوک دیر کرد. ات توی مبل نشسته بود، موهاش رو بافته بود، لباس سفید پوشیده بود، منتظر بود. ساعت از دوازده گذشت. یک. دو. جونگ کوک نیومد.
ات کمکم خوابش برد. همونجا رو مبل، مثه یه بچه.
نمیدونست چند ساعت بعد، یه دست سنگین اومد رو شونهاش. چشماشو باز کرد. جونگ کوک بالای سرش ایستاده بود. توی تاریکی، چشماش میدرخشید. اون درخشش خالی.
ات خواست بلند شه، ولی جونگ کوک نشوندش پایین. "نه، بمون همونجا." گفت.
رفت طرف بار، یه لیوان شراب ریخت. اومد نشست روبروی ات. نگاهش کرد. از سر تا پا.
"چقدر قشنگی وقتی خوابی." گفت. "مثه یه عروسک."
ات لبخند زد، ولی ته دلش لرزید. "کجا بودی؟"
"کار داشتم." جونگ کوک جرعهای خورد. "چند تا آدم رو کشتم."
ات صورتش جمع شد. جونگ کوک خندید. "شوخی کردم. نترس."
نمیدونست راست میگه یا شوخی. با جونگ کوک هیچوقت نمیشد فهمید.
جونگ کوک لیوان رو گذاشت زمین. بلند شد، اومد جلو. زانو زد جلوی ات. دست کشید رو پاهاش. "دلم برات تنگ شده."
ات دست برد توی موهاش. "منم دلم تنگ شده."
جونگ کوک سرش رو گذاشت رو زانوی ات. چند لحظه همینجوری موند. بعد سرش رو بلند کرد. نگاهش کرد.
"اجازه میدی امروز یه کاری بکنم؟"
ات دلش فرو ریخت. "چه کاری؟"
"میخوام ببندمت."
ات نفسش بند اومد. "چی؟"
جونگ کوک از جیباش یه طناب ابریشمی سفید درآورد. "اینو خریدم برات. مثه خودت سفیده. نرمه. زخمت نمیکنه."
ات سرشو تکون داد. "نه... لطفاً... نمیخوام..."
جونگ کوک نگاهش کرد. اون نگاه سرد. "گفتم اجازه میدی؟ سوال نپرسیدم که نه بشنوم."
ات لبشو گاز گرفت. میدونست هر چی بگه فایده نداره. سرش رو پایین انداخت.
جونگ کوک لبخند زد. بلند شد، ات رو بلند کرد، برد سمت تخت. گذاشت بشینه. طناب رو برداشت.
"دستاتو بده."
ات دستاشو داد جلو. جونگ کوک مچاشو گرفت، پیچوند دورش طناب رو. محکم بست. نه اونقدر که درد بگیره، ولی اونقدر که نتونه تکون بخوره.(اسمات تو کامنتاس)
جونگ کوک ترسید. دستش رو برد روی گردن ات. نبض داشت. خوب بود. نفس میکشید. فقط بیهوش شده بود.
جونگ کوک یه لحظه نگاهش کرد. خوابیده بود. مثه همیشه قشنگ. مثه یه فرشته.
ولی چیزی توی وجودش شکست. نه از ترس، از یه چیز دیگه.
دوباره اون دیوونه بیدار شد.
"خوابیده..." زمزمه کرد. "مثه دفعه قبل..."
دستش رو برد روی سینه ات. قلبش میزد. آروم و منظم.
لبخند زد. لبخند شیطانی.
"پس بذار بیدار نشه."
و دوباره شروع کرد. آروم اول، بعد تندتر. ات بیحرکت بود، بیهوش، ولی بدنش جواب میداد. تکون میخورد با هر ضربه.
جونگ کوک لذت میبرد. از این که میتونست هر کاری کنه و ات نمیدید، حس نمیکرد، بیدار نمیشد. مثه یه عروسک واقعی.
زد و زد تا بازم تموم کرد. ریخت توش، افتاد روش، نفس نفس زد.
بعد بلند شد. طنابا رو باز کرد. ات رو تمیز کرد. لباس پوشوندش. موهاشو شونه زد. بوسیدش روی پیشونی.
"خوابیدی عزیزم؟" گفت آروم. "بیا بیدار شو."
ات تکون نخورد.
جونگ کوک تکونش داد. "عزیزم، بیدار شو."
ات بازم تکون نخورد.
جونگ کوک ترسید. جدی ترسید. دستش رو برد روی گردن ات. نبض بود. ولی چرا بیدار نمیشد؟
آب یخ آورد، پاشید رو صورتش. ات چشماشو باز کرد. چند لحظه طول کشید تا برگشت. جونگ کوک رو دید. ترسید.
"چی... چی شد؟" صدا نمیاومد.
جونگ کوک لبخند زد. "چیزی نشد. خواب بودی. من نگات کردم."
ات نگاهش کرد. چیزی توی چشماش دید. یه چیز پنهون. یه رازی که نمیخواست بگه.
دستش رو برد پایین. بین پاهاش. خیس بود. بیشتر از همیشه.
نگاه کرد به جونگ کوک. جونگ کوک لبخند زد.
"چیزی نشده عزیزم. فقط یه خواب دیدی."
ات میدونست دروغ میگه. میدونست اتفاقی افتاده. ولی نمیتونست ثابت کنه. فقط میتونست بترسه. از شب بعد. از فردا. از همیشه.
و جونگ کوک بغلش کرد، نوازشش داد، بوسیدش. مثه اینکه هیچی نشده.
ولی ات میدونست که چیزی شده. چیزی که حتی توی بیهوشی هم ازش در امان نبود.
این بود زندگی با یه دیوونه. حتی خواب هم امنیت نداشت...
چند روزی آروم گذشت. جونگ کوک میرفت دکتر، دارو میخورد، مهربون بود. ات فکر کرد شاید اینبار فرق کنه. شاید واقعاً درمان بشه.
یه شب جونگ کوک دیر کرد. ات توی مبل نشسته بود، موهاش رو بافته بود، لباس سفید پوشیده بود، منتظر بود. ساعت از دوازده گذشت. یک. دو. جونگ کوک نیومد.
ات کمکم خوابش برد. همونجا رو مبل، مثه یه بچه.
نمیدونست چند ساعت بعد، یه دست سنگین اومد رو شونهاش. چشماشو باز کرد. جونگ کوک بالای سرش ایستاده بود. توی تاریکی، چشماش میدرخشید. اون درخشش خالی.
ات خواست بلند شه، ولی جونگ کوک نشوندش پایین. "نه، بمون همونجا." گفت.
رفت طرف بار، یه لیوان شراب ریخت. اومد نشست روبروی ات. نگاهش کرد. از سر تا پا.
"چقدر قشنگی وقتی خوابی." گفت. "مثه یه عروسک."
ات لبخند زد، ولی ته دلش لرزید. "کجا بودی؟"
"کار داشتم." جونگ کوک جرعهای خورد. "چند تا آدم رو کشتم."
ات صورتش جمع شد. جونگ کوک خندید. "شوخی کردم. نترس."
نمیدونست راست میگه یا شوخی. با جونگ کوک هیچوقت نمیشد فهمید.
جونگ کوک لیوان رو گذاشت زمین. بلند شد، اومد جلو. زانو زد جلوی ات. دست کشید رو پاهاش. "دلم برات تنگ شده."
ات دست برد توی موهاش. "منم دلم تنگ شده."
جونگ کوک سرش رو گذاشت رو زانوی ات. چند لحظه همینجوری موند. بعد سرش رو بلند کرد. نگاهش کرد.
"اجازه میدی امروز یه کاری بکنم؟"
ات دلش فرو ریخت. "چه کاری؟"
"میخوام ببندمت."
ات نفسش بند اومد. "چی؟"
جونگ کوک از جیباش یه طناب ابریشمی سفید درآورد. "اینو خریدم برات. مثه خودت سفیده. نرمه. زخمت نمیکنه."
ات سرشو تکون داد. "نه... لطفاً... نمیخوام..."
جونگ کوک نگاهش کرد. اون نگاه سرد. "گفتم اجازه میدی؟ سوال نپرسیدم که نه بشنوم."
ات لبشو گاز گرفت. میدونست هر چی بگه فایده نداره. سرش رو پایین انداخت.
جونگ کوک لبخند زد. بلند شد، ات رو بلند کرد، برد سمت تخت. گذاشت بشینه. طناب رو برداشت.
"دستاتو بده."
ات دستاشو داد جلو. جونگ کوک مچاشو گرفت، پیچوند دورش طناب رو. محکم بست. نه اونقدر که درد بگیره، ولی اونقدر که نتونه تکون بخوره.(اسمات تو کامنتاس)
جونگ کوک ترسید. دستش رو برد روی گردن ات. نبض داشت. خوب بود. نفس میکشید. فقط بیهوش شده بود.
جونگ کوک یه لحظه نگاهش کرد. خوابیده بود. مثه همیشه قشنگ. مثه یه فرشته.
ولی چیزی توی وجودش شکست. نه از ترس، از یه چیز دیگه.
دوباره اون دیوونه بیدار شد.
"خوابیده..." زمزمه کرد. "مثه دفعه قبل..."
دستش رو برد روی سینه ات. قلبش میزد. آروم و منظم.
لبخند زد. لبخند شیطانی.
"پس بذار بیدار نشه."
و دوباره شروع کرد. آروم اول، بعد تندتر. ات بیحرکت بود، بیهوش، ولی بدنش جواب میداد. تکون میخورد با هر ضربه.
جونگ کوک لذت میبرد. از این که میتونست هر کاری کنه و ات نمیدید، حس نمیکرد، بیدار نمیشد. مثه یه عروسک واقعی.
زد و زد تا بازم تموم کرد. ریخت توش، افتاد روش، نفس نفس زد.
بعد بلند شد. طنابا رو باز کرد. ات رو تمیز کرد. لباس پوشوندش. موهاشو شونه زد. بوسیدش روی پیشونی.
"خوابیدی عزیزم؟" گفت آروم. "بیا بیدار شو."
ات تکون نخورد.
جونگ کوک تکونش داد. "عزیزم، بیدار شو."
ات بازم تکون نخورد.
جونگ کوک ترسید. جدی ترسید. دستش رو برد روی گردن ات. نبض بود. ولی چرا بیدار نمیشد؟
آب یخ آورد، پاشید رو صورتش. ات چشماشو باز کرد. چند لحظه طول کشید تا برگشت. جونگ کوک رو دید. ترسید.
"چی... چی شد؟" صدا نمیاومد.
جونگ کوک لبخند زد. "چیزی نشد. خواب بودی. من نگات کردم."
ات نگاهش کرد. چیزی توی چشماش دید. یه چیز پنهون. یه رازی که نمیخواست بگه.
دستش رو برد پایین. بین پاهاش. خیس بود. بیشتر از همیشه.
نگاه کرد به جونگ کوک. جونگ کوک لبخند زد.
"چیزی نشده عزیزم. فقط یه خواب دیدی."
ات میدونست دروغ میگه. میدونست اتفاقی افتاده. ولی نمیتونست ثابت کنه. فقط میتونست بترسه. از شب بعد. از فردا. از همیشه.
و جونگ کوک بغلش کرد، نوازشش داد، بوسیدش. مثه اینکه هیچی نشده.
ولی ات میدونست که چیزی شده. چیزی که حتی توی بیهوشی هم ازش در امان نبود.
این بود زندگی با یه دیوونه. حتی خواب هم امنیت نداشت...
- ۲.۵k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط