𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART³⁶
(نایون+)(جونگکوک–)
–نه!فقط اگر مال تو رو داشته باشن...ولی اگر شبیه به من بشن تعجب نمیکنم چون به هرحال من پدرشونم و خوشحال میشم که تونستم چندتا کپی از خودم بزنم تا تو رو اذیت کنم!
جونگکوک با شوخی گفت و خندید
–به نظرت پدر خوبی میشم؟
+نه!
نایون این رو گفت و برای چند ثانیه امید و شوق از چشمای جونگکوک محو شد
–نه؟
+تو بهترین میشی...
با این حرف دوباره جونگکوک لبخندی زد
–و تو بهترین مادر میشی!
جونگکوک با شوخی گفت و خندید
–به نظرت پدر خوبی میشم؟
+نه!
نایون این رو گفت و برای چند ثانیه امید و شوق از چشمای جونگکوک محو شد
–نه؟
+تو بهترین میشی...
با این حرف دوباره جونگکوک لبخندی زد
–و تو بهترین مادر میشی!
نایون لبخند زد...بعد از چندمین رانندگی رسیدن به املاکی و جونگکوک شرایطی که برای یه خونه میخواستن رو گفت و بهشون چندتا خونه طبق شرایط خودشون نشون دادن که قرار شد برن خونه ها رو ببینن...اولین خونه ای که دیدن نزدیک به خونه والدینشون بود و این خوب بود اما وقتی رفتن داخلش رو دیدن یه کم فضاش کوچیک بود پس بیخیال شدن...خونه دوم همه چیزش خوب بود و هردو خوششون اومده بود اما یه مشکل داشتن که از شرکت خیلی دور بود و باید بیخیال میشدن...خونه سوم خیلی بزرگ بود به شرکت نزدیک بود و همه چیزش عالی بود
+قرار بود خونه بخریم نه عمارت!
نایون این رو گفت و جونگکوک هم به خاطر نایون بیخیال شد و خونه چهارم...دیزاین ساده و شیکی داشت و بزرگ بود و جلوش یه حیاط خیلی بزرگتر بود که میتونست یه فضای خوب برای بازی بچه هاشون در آینده باشه
+اینم بزرگه...
–عزیزم این خونه بهتر از همشونه و میدونم نمیخوای مثل یه عمارت باشه اما بهترین گزینه همینه...خودتم که خیلی خوشت اومده!
نایون کمی فکر کرد حق با جونگکوک بود...اگر یه خونه کوچیکتر میخواستن قطعا فضای مورد نظر اون ها رو نداشت و این خونه با اینکه یه کم شبیه عمارت بود اما خیلی به نایون حس و حال خوبی میداد و خوشش اومده بود...
+پس همین خوبه...
–مطمئنی؟
+اوهوم!
جونگکوک لبخندی زد و بـوسه ای توی موهای نایون کاشت و قرارشد همون خونه رو بخرن!بعد از صحبت جونگکوک با فروشنده... خونه رو خریدن و نوبت مرحله بعدی بود...خرید وسایل خونه!
–خب عزیزم بیا بریم که وسایل مورد نظرمون هم بخریم!
+نمیشه بزاریم برای عصر؟الان خیلی گرسنه ام!
جونگکوک نگاهی به نایون کرد...خودش هم گرسنه بود!
–خب پس بیا بریم یه رستوران تا یه غذای خوب بخوریم و بعد کمی استراحت کنیم و بریم خرید!
+ممنون!
–خب حالا بهم بگو ببینم دوست داری غذا چی بخوری؟
نایون کمی فکر کرد...
+هوس کردم که...اممم...بولگوگی بخورم!
–بولگوگی؟
+آره!
جونگکوک گوشیش رو درآورد و دنبال بهترین رستوران برای سرو بولگوگی گشت و وقتی پیداش کرد به نایون اشاره کرد تا سوار ماشین بشه و جی پی اس زد تا برسه به رستوران...وقتی رسیدن رستوران به نایون کمک کرد از ماشین پیاده بشه و رفتن توی رستوران و سر یه میز خالی نشستن...گارسون منو رو بهشون داد
–اول تو انتخاب کن
نایون با دیدن منو و اسم غذا های خوشمزه دهنش آب افتاد
+همشون خوشمزه ان...
–گفتی هوس بولگوگی کردی پس چرا همون رو سفارش نمیدی؟
+آره ولی اون یه هوس لحظه ای بود...من باردارم مدام هوس چیزهای متفاوت میکنم...
جونگکوک خندید
–میخوای همش رو سفارش بدی؟
+نهههه!فیل نیستم بتونم اون همه غذا رو بخورم...
نایون دوباره به منو نگاه کرد و تصمیم گرفت
+من...لابستر...و جاپچه میخوام!
جونگکوک به انتخاب نایون خندید...
–منم جیگه و داک جیم میخوام
گارسون سر تکون داد و رفت
–حتی یدونه از غذاهایی که انتخاب کردی نزدیک به بولگوگی نیست!
+میدونم ولی گفتم که هوس کردم
–خب فکر کنم باید از الان مدام چیزهای مختلف بخرم چون هوس های لحظه ایت دارن شروع میشن؟
+اوهوم!
–چشم خانم رئیس!
جونگکوک خندید!وقتی غذاهاشون رو آوردن نایون که خیلی گرسنه بود سریعا شروع کرد به خوردن
–هی آرومتر بخور!تند تند غذا خوردن خوب نیست!
نایون اخمی کرد و سرعتش رو کاهش داد...جونگکوک سر تکون داد و اونم مشغول به غذا خوردن شد...خیلی زود نایون غذاش رو تموم کرد
+بلاخره سیر شدم!
جونگکوک لبخندی زد و یه لیوان نوشیدنی ریخت و وقتی داشت اون رو نزدیک دهانش میکرد متوجه نگاه خیره نایون شد...
–نه عزیزم تو بارداری و این یه کم الـکل داره نمیتونی بخوری!
+اما!
–نایونم؟
+ولی میخوام
–اما خوب نیست!
(عکس خونه رو میزارم استوری)
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🪷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART³⁶
(نایون+)(جونگکوک–)
–نه!فقط اگر مال تو رو داشته باشن...ولی اگر شبیه به من بشن تعجب نمیکنم چون به هرحال من پدرشونم و خوشحال میشم که تونستم چندتا کپی از خودم بزنم تا تو رو اذیت کنم!
جونگکوک با شوخی گفت و خندید
–به نظرت پدر خوبی میشم؟
+نه!
نایون این رو گفت و برای چند ثانیه امید و شوق از چشمای جونگکوک محو شد
–نه؟
+تو بهترین میشی...
با این حرف دوباره جونگکوک لبخندی زد
–و تو بهترین مادر میشی!
جونگکوک با شوخی گفت و خندید
–به نظرت پدر خوبی میشم؟
+نه!
نایون این رو گفت و برای چند ثانیه امید و شوق از چشمای جونگکوک محو شد
–نه؟
+تو بهترین میشی...
با این حرف دوباره جونگکوک لبخندی زد
–و تو بهترین مادر میشی!
نایون لبخند زد...بعد از چندمین رانندگی رسیدن به املاکی و جونگکوک شرایطی که برای یه خونه میخواستن رو گفت و بهشون چندتا خونه طبق شرایط خودشون نشون دادن که قرار شد برن خونه ها رو ببینن...اولین خونه ای که دیدن نزدیک به خونه والدینشون بود و این خوب بود اما وقتی رفتن داخلش رو دیدن یه کم فضاش کوچیک بود پس بیخیال شدن...خونه دوم همه چیزش خوب بود و هردو خوششون اومده بود اما یه مشکل داشتن که از شرکت خیلی دور بود و باید بیخیال میشدن...خونه سوم خیلی بزرگ بود به شرکت نزدیک بود و همه چیزش عالی بود
+قرار بود خونه بخریم نه عمارت!
نایون این رو گفت و جونگکوک هم به خاطر نایون بیخیال شد و خونه چهارم...دیزاین ساده و شیکی داشت و بزرگ بود و جلوش یه حیاط خیلی بزرگتر بود که میتونست یه فضای خوب برای بازی بچه هاشون در آینده باشه
+اینم بزرگه...
–عزیزم این خونه بهتر از همشونه و میدونم نمیخوای مثل یه عمارت باشه اما بهترین گزینه همینه...خودتم که خیلی خوشت اومده!
نایون کمی فکر کرد حق با جونگکوک بود...اگر یه خونه کوچیکتر میخواستن قطعا فضای مورد نظر اون ها رو نداشت و این خونه با اینکه یه کم شبیه عمارت بود اما خیلی به نایون حس و حال خوبی میداد و خوشش اومده بود...
+پس همین خوبه...
–مطمئنی؟
+اوهوم!
جونگکوک لبخندی زد و بـوسه ای توی موهای نایون کاشت و قرارشد همون خونه رو بخرن!بعد از صحبت جونگکوک با فروشنده... خونه رو خریدن و نوبت مرحله بعدی بود...خرید وسایل خونه!
–خب عزیزم بیا بریم که وسایل مورد نظرمون هم بخریم!
+نمیشه بزاریم برای عصر؟الان خیلی گرسنه ام!
جونگکوک نگاهی به نایون کرد...خودش هم گرسنه بود!
–خب پس بیا بریم یه رستوران تا یه غذای خوب بخوریم و بعد کمی استراحت کنیم و بریم خرید!
+ممنون!
–خب حالا بهم بگو ببینم دوست داری غذا چی بخوری؟
نایون کمی فکر کرد...
+هوس کردم که...اممم...بولگوگی بخورم!
–بولگوگی؟
+آره!
جونگکوک گوشیش رو درآورد و دنبال بهترین رستوران برای سرو بولگوگی گشت و وقتی پیداش کرد به نایون اشاره کرد تا سوار ماشین بشه و جی پی اس زد تا برسه به رستوران...وقتی رسیدن رستوران به نایون کمک کرد از ماشین پیاده بشه و رفتن توی رستوران و سر یه میز خالی نشستن...گارسون منو رو بهشون داد
–اول تو انتخاب کن
نایون با دیدن منو و اسم غذا های خوشمزه دهنش آب افتاد
+همشون خوشمزه ان...
–گفتی هوس بولگوگی کردی پس چرا همون رو سفارش نمیدی؟
+آره ولی اون یه هوس لحظه ای بود...من باردارم مدام هوس چیزهای متفاوت میکنم...
جونگکوک خندید
–میخوای همش رو سفارش بدی؟
+نهههه!فیل نیستم بتونم اون همه غذا رو بخورم...
نایون دوباره به منو نگاه کرد و تصمیم گرفت
+من...لابستر...و جاپچه میخوام!
جونگکوک به انتخاب نایون خندید...
–منم جیگه و داک جیم میخوام
گارسون سر تکون داد و رفت
–حتی یدونه از غذاهایی که انتخاب کردی نزدیک به بولگوگی نیست!
+میدونم ولی گفتم که هوس کردم
–خب فکر کنم باید از الان مدام چیزهای مختلف بخرم چون هوس های لحظه ایت دارن شروع میشن؟
+اوهوم!
–چشم خانم رئیس!
جونگکوک خندید!وقتی غذاهاشون رو آوردن نایون که خیلی گرسنه بود سریعا شروع کرد به خوردن
–هی آرومتر بخور!تند تند غذا خوردن خوب نیست!
نایون اخمی کرد و سرعتش رو کاهش داد...جونگکوک سر تکون داد و اونم مشغول به غذا خوردن شد...خیلی زود نایون غذاش رو تموم کرد
+بلاخره سیر شدم!
جونگکوک لبخندی زد و یه لیوان نوشیدنی ریخت و وقتی داشت اون رو نزدیک دهانش میکرد متوجه نگاه خیره نایون شد...
–نه عزیزم تو بارداری و این یه کم الـکل داره نمیتونی بخوری!
+اما!
–نایونم؟
+ولی میخوام
–اما خوب نیست!
(عکس خونه رو میزارم استوری)
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🪷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۴۲۴
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط