my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT 9
ویو ات:
تا به کلبه رسیدیم، برف روی شونههامون نشسته بود.
= خب...آقای کیم دوباره کلی وسیله فرستاد.
یوکی هم دور کیسه میچرخید و با دمش زمین رو جارو میکرد.خندیدم.
= نه آقا...این مال تو نیست.
سرش رو خاروندم و آروم نشست.برگشتم سمت کوک.پالتوش هنوز خیس بود.
= اول اینو دربیار.
_خودم بلدم.
= میدونم.ولی اگه با همین لباس بمونی، دوباره تب میکنی.
با اخم پالتوش رو درآورد و روی صندلی انداخت.لبخند زدم.
= آفرین
_بازم آفرین گفت.
خندم گرفت.
= قول میدم یه روز عادت کنی.
_بعید میدونم.
مشغول آماده کردن ناهار شدم.صدای هیزمهای شومینه با صدای قابلمه قاطی شده بود کلبه دوباره گرم شده بود.
بعد از ناهار، لباسهای خیس رو داخل یه سبد ریختم.
پالتوم رو پوشیدم.
= من میرم لباسارو بشورم
کوک سرش رو از روی کتاب بلند کرد.
_الان؟
= لباسا رو باید بشورم.اگه بمونن یخ میزنن.
_بعداً برو.
لبخند زدم.
= ده دقیقه بیشتر طول نمیکشه.یوکی، مواظب خونه باش.
به کوک نگاه کردم.
= تو هم استراحت کن.
منتظر جوابش نموندم.در رو باز کردم و بیرون رفتم.
ویو کوک:
در بسته شد.چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
چقدر این کلبه یهویی ساکت میشد. کتاب رو برداشتم.
دو خط خوندم.نفهمیدم چی نوشته.کتاب رو بستم.
خواستم کنار شومینه بشینم.حوصلهم نشد.آخرش رفتم داخل اتاق.روی تخت نشستم.شونهم هنوز درد میکرد.آروم دراز کشیدم.همین که سرم روی بالش قرار گرفت...همون بو.چشمام ناخودآگاه بسته شد.بوی چوب.
هوای سرد، و یه عطر خیلی ملایم...همون بویی که دیشب هم حسش کرده بودم، نفسم آرومتر شد.عجیبه...
این بو...آدمو آروم میکنه.چند لحظه همونطور بیحرکت موندم.نه صدای تیراندازی بود.نه صدای فریاد.نه کسی دنبالم بود.فقط...سکوت.و اون بوی ملایم.یهو چشمامو باز کردم.اخم کردم.دارم چیکار میکنم؟سریع از روی بالش بلند شدم.بالش رو برداشتم و اون طرف تخت پرت کردم.
_دیوونه شدم...
دو قدم داخل اتاق راه رفتم.شونهم از درد تیر کشید.زیر لب فحشی دادم، دوباره روی تخت نشستم.نگاهم افتاد به بالش.چند ثانیه فقط نگاهش کردم.آخرش با کلافگی برداشتمش.
_فقط چون این یکی نرمتره...
آروم دوباره زیر سرم گذاشتم.همین.فقط همین.صدای باز شدن در کلبه اومد.چشمام گرد شد.سریع از جام بلند شدم.بالش رو همون جایی گذاشتم که اول بود.در اتاق باز شد.ات سرش رو داخل آورد.
= کوک؟
برگشتم سمتش.
_هوم؟
= خواب بودی؟
_نه.
چند قدم جلو اومد.یه نگاه به صورتم انداخت.بعد آروم خندید.
= پس چرا موهات اینقدر به هم ریخته؟
بیاختیار دستم رو روی موهام کشیدم.لعنت.چطوری خوابم برد... ات خندهش بیشتر شد.
= چیزی نیست.فقط...انگار یه کم آرومتر شدی.
نگاهش کردم.چی آروم تر؟قبل از اینکه چیزی بگم، خودش برگشت سمت آشپزخونه.یوکی هم دنبالش دوید.من اما...بیاختیار یه بار دیگه به بالش نگاه کردم.و برای اولین بار...از خودم پرسیدم...چرا بوی اون دختر، اینقدر حس خونه میده؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب اینم پارت بعدددد🎀
نیاز دارم شرطارو برسونید عسلیام 🍯
لایک کنید ولی دیگه جز شرایط نمیزارم 😔
کامنت: 50
بازنشر: 5
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#my_snow
PT 9
ویو ات:
تا به کلبه رسیدیم، برف روی شونههامون نشسته بود.
= خب...آقای کیم دوباره کلی وسیله فرستاد.
یوکی هم دور کیسه میچرخید و با دمش زمین رو جارو میکرد.خندیدم.
= نه آقا...این مال تو نیست.
سرش رو خاروندم و آروم نشست.برگشتم سمت کوک.پالتوش هنوز خیس بود.
= اول اینو دربیار.
_خودم بلدم.
= میدونم.ولی اگه با همین لباس بمونی، دوباره تب میکنی.
با اخم پالتوش رو درآورد و روی صندلی انداخت.لبخند زدم.
= آفرین
_بازم آفرین گفت.
خندم گرفت.
= قول میدم یه روز عادت کنی.
_بعید میدونم.
مشغول آماده کردن ناهار شدم.صدای هیزمهای شومینه با صدای قابلمه قاطی شده بود کلبه دوباره گرم شده بود.
بعد از ناهار، لباسهای خیس رو داخل یه سبد ریختم.
پالتوم رو پوشیدم.
= من میرم لباسارو بشورم
کوک سرش رو از روی کتاب بلند کرد.
_الان؟
= لباسا رو باید بشورم.اگه بمونن یخ میزنن.
_بعداً برو.
لبخند زدم.
= ده دقیقه بیشتر طول نمیکشه.یوکی، مواظب خونه باش.
به کوک نگاه کردم.
= تو هم استراحت کن.
منتظر جوابش نموندم.در رو باز کردم و بیرون رفتم.
ویو کوک:
در بسته شد.چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
چقدر این کلبه یهویی ساکت میشد. کتاب رو برداشتم.
دو خط خوندم.نفهمیدم چی نوشته.کتاب رو بستم.
خواستم کنار شومینه بشینم.حوصلهم نشد.آخرش رفتم داخل اتاق.روی تخت نشستم.شونهم هنوز درد میکرد.آروم دراز کشیدم.همین که سرم روی بالش قرار گرفت...همون بو.چشمام ناخودآگاه بسته شد.بوی چوب.
هوای سرد، و یه عطر خیلی ملایم...همون بویی که دیشب هم حسش کرده بودم، نفسم آرومتر شد.عجیبه...
این بو...آدمو آروم میکنه.چند لحظه همونطور بیحرکت موندم.نه صدای تیراندازی بود.نه صدای فریاد.نه کسی دنبالم بود.فقط...سکوت.و اون بوی ملایم.یهو چشمامو باز کردم.اخم کردم.دارم چیکار میکنم؟سریع از روی بالش بلند شدم.بالش رو برداشتم و اون طرف تخت پرت کردم.
_دیوونه شدم...
دو قدم داخل اتاق راه رفتم.شونهم از درد تیر کشید.زیر لب فحشی دادم، دوباره روی تخت نشستم.نگاهم افتاد به بالش.چند ثانیه فقط نگاهش کردم.آخرش با کلافگی برداشتمش.
_فقط چون این یکی نرمتره...
آروم دوباره زیر سرم گذاشتم.همین.فقط همین.صدای باز شدن در کلبه اومد.چشمام گرد شد.سریع از جام بلند شدم.بالش رو همون جایی گذاشتم که اول بود.در اتاق باز شد.ات سرش رو داخل آورد.
= کوک؟
برگشتم سمتش.
_هوم؟
= خواب بودی؟
_نه.
چند قدم جلو اومد.یه نگاه به صورتم انداخت.بعد آروم خندید.
= پس چرا موهات اینقدر به هم ریخته؟
بیاختیار دستم رو روی موهام کشیدم.لعنت.چطوری خوابم برد... ات خندهش بیشتر شد.
= چیزی نیست.فقط...انگار یه کم آرومتر شدی.
نگاهش کردم.چی آروم تر؟قبل از اینکه چیزی بگم، خودش برگشت سمت آشپزخونه.یوکی هم دنبالش دوید.من اما...بیاختیار یه بار دیگه به بالش نگاه کردم.و برای اولین بار...از خودم پرسیدم...چرا بوی اون دختر، اینقدر حس خونه میده؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب اینم پارت بعدددد🎀
نیاز دارم شرطارو برسونید عسلیام 🍯
لایک کنید ولی دیگه جز شرایط نمیزارم 😔
کامنت: 50
بازنشر: 5
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۲.۵k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط