ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.13 
(روایت از زبان جونگ کوک)

---

عصر همون روز، پدرم منو صدا کرد برم تو اتاق کار کوچیک پایین. وقتی وارد شدم، ا.ت هم اونجا بود. نشسته بود روی صندلی کنار پدر خودش و داشت چیزی رو تو دفترچه یادداشت می‌نوشت. پدر کیم و پدرم داشتن درباره یه پروژه مشترک حرف می‌زدن و ظاهراً ا.ت هم اومده بود کمک کنه چند تا نکته رو یادداشت کنه.

من کنار دیوار ایستادم و دستام رو تو جیب کردم. حوصله‌ی این جمع رو نداشتم، ولی پدرم گفته بود باید باشم.

پدر کیم داشت توضیح می‌داد که بعضی مدارک باید ترجمه بشن و ا.ت با همون صدای آروم و مودبش گفت می‌تونه کمک کنه چون انگلیسی‌ش خوبه. بعد نگاش کرد سمت من و لبخند زد.

(مهربون) 
+ اگه خواستی می‌تونم کمکت کنم بعضی چیزا رو مرتب کنی. من تو ترجمه بدک نیستم.

من مستقیم تو چشاش نگاه کردم. اون چشمای آبی-سبز بازم داشتن سعی می‌کردن نرم و معصوم به نظر برسن. حس کردم چیزی تو گلوم گیر کرده.

(تو دلم با عصبانیت) 
+ بازم داره ادای دختر خوب و مفید رو درمیاره. انگار بدون کمک اون نمی‌تونم کارمو انجام بدم. دختره لوس خودشیرین...

با صدای خشک جواب دادم:

(سرد و تیز) 
- لازم نیست. خودم بلدم.

فضای اتاق برای یه لحظه ساکت شد. پدرم نگاهم کرد، ولی چیزی نگفت. ا.ت هم لبخندش کمی محو شد، ولی سریع دوباره مودب شد و سر تکون داد.

(آروم) 
+ باشه، مشکلی نیست. فقط خواستم پیشنهاد بدم.

من دیگه چیزی نگفتم. فقط به ساعت دیواری نگاه کردم و منتظر تموم شدن حرف‌ها موندم. ا.ت دوباره مشغول نوشتن شد. صدای قلمش روی کاغذ اعصابم رو بیشتر خرد می‌کرد. هر بار که سرش رو بلند می‌کرد و به پدرها نگاه می‌کرد، اون حس آشنایی از نفرت آروم تو سینه‌م می‌اومد بالا.

بعد از بیست دقیقه، جلسه تموم شد. پدرها رفتن سمت سالن و من هم خواستم برم بیرون که ا.ت صدایم کرد.

(محتاط) 
+ جونگ کوک... اگه چیزی لازم داشتی، فقط بگو. من اینجام.

ایستادم و برگشتم سمتش. فاصله‌مون کم بود. کتاب و دفترچه‌ش رو بغل کرده بود و نگاش هنوز همون مهربونی الکی رو داشت.

من یه قدم نزدیک‌تر رفتم و با صدای آروم ولی سرد گفتم:

(تیز و بی‌احساس) 
- گوش کن. من به کمک تو نیازی ندارم. به لبخندات هم نیازی ندارم. فقط کار خودت رو بکن و از سر راه من کنار برو. فهمیدی؟

ا.ت چند ثانیه ساکت موند. چشماش کمی گرد شد، ولی چیزی از ناراحتی تو صورتش نشون نداد. فقط سر تکون داد و آروم گفت:

(ملایم) 
+ فهمیدم.

بعد بدون اینکه چیز دیگه‌ای بگه، از کنارم رد شد و رفت بالا. من همون‌جا ایستادم و به جاشون خالی نگاه کردم. دستام رو مشت کردم تو جیب‌هام.

(تو دلم با خشم) 
+ بالاخره یه چیز درست گفتم. باید از همون اول این‌جوری باهاش حرف می‌زدم. این دختر باید بفهمه که مهربونی‌ش اینجا هیچ ارزشی نداره. سه سال طول می‌کشه تا این خونه دوباره مال خودم بشه و تا اون موقع، بهتره فاصله‌ش رو حفظ کنه.

رفتم سمت پله‌ها. هر قدمی که برمی‌داشتم، حس می‌کردم تنش تو خونه‌ی کیم یه ذره بیشتر شده. و این دقیقاً همون چیزی بود که می‌خواستم. آرامش الکی این خونه باید می‌ترکید. و ا.ت کیم، با اون اخلاق نرم و خودشیرین‌ش، اولین نفری بود که باید اینو می‌فهمید...............
ادامه دارد.............
ا.ت بیچاره
دیدگاه ها (۲)

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.14  (روایت از زبان نویسنده)-...

@shoppقشنگم حمایت شه لطفا🤍🤍

@989363_1923قشنگم حمایت شه لطفا

@veyronقشنگم حمایت بشه لطفا، فیک نویسه🤍🤍

آتیشی که از بارون شروع شدprt10---ویوی ا. تنفسم بند اومده بود...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط