فیک یونمینp

فیک یونمین(p21)
از کجا به کجا...؟

روز بعد، هوا صاف شده بود و آفتابِ ملایمی می‌تابید، اما برای یونگی و جیمین، این «عادی شدن» کار سختی بود. استودیو دیگر فقط یک پناهگاه نبود؛ حالا تبدیل به جایی شده بود که اولین قدم‌های عاشقانه‌شان را برداشتند. بیرون از آن چهاردیواری، همه چیز رنگ دیگری داشت.

یونگی و جیمین باید برای کاری به بیرون از استودیو می‌رفتند؛ یک قرار کاری کوتاه که از قبل هماهنگ شده بود و ربطی به موسیقی نداشت، اما اهمیتش در این بود که باید به عنوان دو «همکار» و «دوست قدیمی» با هم دیده می‌شدند. همین فکر کافی بود تا اضطراب ناخواسته‌ای در دلشان بنشیند.

وقتی سوار ماشین یونگی شدند، سکوت سنگینی حکم‌فرما بود. جیمین به پنجره نگاه می‌کرد و سعی داشت روی منظره بیرون تمرکز کند، اما ذهنش پر از حرف‌هایی بود که بینشان رد و بدل نشده بود.

«یونگی...» جیمین بالاخره سکوت را شکست.
«اون شب... خیلی خوب بود. واقعاً عالی بود.»

یونگی فرمان را محکم‌تر گرفت. «آره. ولی... الان باید چطور رفتار کنیم؟»

جیمین گفت: «مثل همیشه؟»

یونگی آهی کشید. «مثل همیشه... که دیگه نیست. یعنی، حس و حالش نیست.»
مکثی کرد.
«امروز اگه کسی چیزی بپرسه، چی بگیم؟ اگه کسی متوجه بشه که...»

جیمین انگشتانش را به هم گره زد.
«نمی‌دونم. ولی شاید... لازم نباشه همه چیز رو بگیم. شاید همین که با همیم، کافی باشه؟»

یونگی سرش را به نشانه تأیید تکان داد. «فقط امیدوارم بتونیم عادی باشیم.»

وقتی به محل قرار رسیدند، با چند نفر از همکاران قدیمی روبرو شدند. یکی از آن‌ها، آقای «کامرانی»، با لبخندی پهن جلو آمد.

«به به، یونگی و جیمین! چه عجب! بالاخره همدیگر رو پیدا کردید! این دو نفر انگار روزی سه بار همدیگه رو نمی‌بینن!»
حرفش با خنده‌ی بقیه همراه شد.

یونگی لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «سلام آقای کامرانی. آره، یه کم درگیر بودیم.»

آقای کامرانی با کنجکاوی به جیمین نگاه کرد و گفت:
«جیمین، تو که همیشه عین سایه‌ی یونگی هستی! امروز انگار یه کم... فرق کردی. خوشحال‌تر به نظر می‌رسی.»

جیمین کمی سرخ شد. «نه... چیز خاصی نیست. فقط... روز خوبیه.»

یونگی دستش را به آرامی روی شانه جیمین گذاشت، حرکتی که انگار غریزی بود، اما بلافاصله باعث شد نگاه آقای کامرانی و چند نفر دیگر به سمت دستشان کشیده شود. یونگی سریع دستش را برداشت، انگار که دستش سوخته باشد.

«خب، بریم سر اصل مطلب؟» یونگی با عجله گفت و بحث را به سمت موضوع اصلی کشاند.

تمام مدت جلسه، یونگی و جیمین سعی می‌کردند آرام و عادی باشند، اما تماس‌های چشمی ناخواسته، لبخندهای معنی‌دار، و کمی دستپاچگی در حرکاتشان، انگار که رازی بزرگ بینشان بود، از چشم کسانی که خوب آن‌ها را می‌شناختند، پنهان نماند.

بعد از جلسه، وقتی دوباره سوار ماشین شدند، سکوت سنگین‌تر از قبل بود.

یونگی گفت: «خیلی سخت بود.»

جیمین با سر تأیید کرد. «وای... فکر کنم آقای کامرانی فهمید که یه چیزی عوض شده.»

یونگی گفت: «مهم اینه که چیزی نگفت. فعلاً.»
مکث کرد.
«ولی این حس که داریم یه چیزی رو قایم می‌کنیم... اذیتم می‌کنه.»

جیمین برگشت و به یونگی نگاه کرد.
«می‌دونم. ولی یونگی... اون لحظه که دستت رو روی شونم گذاشتی... حس کردم هنوز کنارمی. حتی وقتی بقیه بودن.»

یونگی نفس عمیقی کشید.
«فقط... فقط می‌خوام همه چیز رو در مورد تو بدونم. و همه چیز رو بهت بگم. ولی الان... انگار یه مانع نامرئی هست.»

جیمین با آرامش گفت:
«مانع‌ها رو با هم برمی‌داریم. مثل همیشه.»

یونگی لبخند زد، لبخندی واقعی این بار.
«آره. مثل همیشه.»

و در حالی که ماشین در خیابان پیش می‌رفت، یونکی دستش را روی کنسول وسط گذاشت، و این بار، انگشتان جیمی آرام روی دست یونگی قرار گرفت. انگار که در دنیای خودشان، هیچ مانعی وجود نداشت.
دیدگاه ها (۰)

فیک یونمین(p22) از کجا به کجا...؟ بعد از اون ماجرای بیرون رف...

فیک یونمین(p23) از کجا به کجا...؟ شب بود و فقط نورِ کم‌رنگِ ...

فیک یونمین(p20) از کجا به کجا...؟ صبح بعد، هوا بوی بارون داش...

فیک یونمین(p19) از کجا به کجا...؟ شب بعد، هر دو انگار بی‌ارا...

فیک یونمین(p16) از کجا به کجا...؟ موسیقی که ساخته بودند، حال...

فیک یونمین (p4)از کجا به کجا...؟ اون روز، یه چیزای جدیدی تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط