part

[☆part³⁵☆]
بعد از شام همه توی پذیرایی نشسته بودیم،بلا تو اشپزخانه با مادرم مشغول درست کردن قهوه بود و بقیه مشغول صحبت،وقتی بلا و مادرم قهوه هارو اوردن و روی میز کنار مبل ها گذاشتن و رفتن داخل اشپزخونه تا بقیه ی چیز هارو بیارن که مادربزرگ رو به ما کرد.
¥خوشحالم بلاخره یکی از نوه هام تو این خانواده یه عروس درست و حسابی اورده.از اون دختر خوشم میاد،الکس،ناراحتش نکن و بدون اگه ازش جدا بشی احمقی.
واقعا تعجب کرده بودم،مادربزرگ حتی اوایل مادرم هم دوست نداشت،حالا انقدر زود علاقه مند شدنش به بلا واقعا مایع تعجب بود،سر تکون دادم
+بله مادربزرگ.ناامیدتون نمیکنم.
بلا و مادرم برگشتن،بلا پیش من و مادرم پیش پدرم نشست،از مکالمه خبری نداشتن،شونه ی بلا رو نوازش کردم و ترقوه اش رو بوسیدم.
ویوی بلا.
وقتی پیشم بود استرسی نداشتم،عطرش بهم ارامش میداد،همه چیز خوب بود که یهو صدای پیامک گوشیم ارامشم رو بهم زد،پیام از پدرم بود،میخواست برم دیدنش،گوشیم رو خاموش کردم و برگشتم به مهمون ها اما از فکرم بیرون نمیرفت.نصفه شب وقتی مهمون هارو بدرقه کردیم و الکس هم از خستگی تو تختمون خوابیده بود.رفتم دوش اب گرمی گرفتم که از فکرم بره بیرون،اما نمیرفت،یه تاپ سفید و یه شلوار پارچه ای بگ پوشیدم و رفتم توی حیاط،گوشیم رو روشن کردم و بهش زنگ زدم.
...بلاخره گوشی لعنتی رو برداشتی.
-دوباره چی میخوای،عوضی؟فروختنم بس نبود برات؟!
...انگار برات بد هم نشده.شنیدم داری ازدواج میکنی
-ازدواج میکنم که میکنم،به تو چه،لعنتی.چیه،نکنه میخوای به عروسیم هم مثل زندگیم گند بزنی؟
...باید ببینمت
-نه.عوضی لعنتی،نمیخوام ببینمت
...یه چیزایی درمورد مادرت هست که باید بدونی.
یخ زدم،میدونستم مادرم مرده بود اما هیچ وقت دلیلی بهم نگفتن،همیشه دوست داشتم بدونم چطور مرده یا اصلا مرده یا نه.
-چرا؟چرا بعد از اینهمه سال باید بخوای اینو بهم بگی عوضی؟
...جون وقتشه بدونی.حالا بیا به ادرسی که بهت میگم.باید تنها بیای.اگه کسی رو باهات ببینم باید تو خوابت حقیقت مادرت رو ببینی.
با این قطع کرد،از عصبانیت دستام مشت شده بود اما عصبانیتم رو کنترل کردم و رفتم سمت ادرسی که فرستاده بود..
دیدگاه ها (۲)

[♡part¹⁵♡]وقتی بیدار شدم جلوی در خونه ی نیک بودیم،اروم دستم ...

[☆part³⁶☆]رفتم سمت انباری که ادرسش رو فرستاده بود،توی ناکجا ...

[♡part¹⁴♡]کفش هام رو در اوردم و کنار اب نشستم،زانو هام رو بغ...

[☆part³⁴☆]حس میکردم بدنش با لمسم اروم میشه،به دیوار چسبوندمش...

[☆part²⁴☆]چشمام داشت سیاهی میرفت که صدای گلوله توی فضای اتاق...

Part:۱۰۹سوبین : کتی که خودش بهم داده بود رو پوشیدم و رفتم پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط