ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.23 
(روایت از زبان ا.ت)

---

همچنان کنار در ایستاده بودم و گوش می‌دادم. صدای ماشین قطع شده بود. چند ثانیه هیچی نمیومد. بعد صدای در اصلی خونه باز شد و چند تا قدم محکم اومد تو سالن.

رفتم نزدیک‌تر به نرده راه‌پله و از بالا نگاه کردم. دو تا از نگهبان‌ها بودن. یکی‌شون با پدرم حرف می‌زد. صداشون آروم بود ولی جدی. نتونستم کامل بشنوم، فقط چند کلمه اومد بالا: "دیده شدن"، "نزدیک‌تر از قبل"، "پلاک".

قلبم یه هو تندتر زد. دستم رو گذاشتم رو نرده و محکم گرفتم.

پدرم چیزی گفت و نگهبان‌ها سر تکون دادن. بعد یکی‌شون رفت بیرون و در بسته شد. پدرم ایستاد وسط سالن و چند لحظه به زمین نگاه کرد. بعد سرش رو بلند کرد و مستقیم به سمت پله‌ها اومد.

من سریع برگشتم تو اتاق و در رو تقریباً بستم، فقط یه درز کوچیک باز گذاشتم. صدای قدم‌های پدرم اومد بالا. اومد سمت اتاق من و در زد.

(آروم) 
بابای ا.ت: ا.ت، هستی؟

در رو باز کردم. پدرم صورتش جدی بود ولی سعی می‌کرد آروم حرف بزنه.

بابای ا.ت: یه خبر کوچیک هست. هیچی خطرناک نیست فعلاً، ولی از امروز حتی برای رفتن به حیاط هم باید یکی همراهت باشه. نگهبان یا... جونگ کوک. فهمیدی؟

من فقط سر تکون دادم. گلوم یه کم خشک شده بود.

پدرم موهام رو نوازش کرد و گفت نگران نباشم. بعد رفت سمت اتاق خودش.

در رو بستم و پشتش تکیه دادم. نفس عمیق کشیدم. دوباره اسم جونگ کوک اومد وسط. دوباره باید نزدیکش باشم، حتی اگه فقط برای امنیت باشه.

رفتم کنار پنجره. پرده رو کنار زدم. تو حیاط دو تا نگهبان داشتن با عجله حرف می‌زدن و یکی‌شون به سمت خیابان اشاره می‌کرد. یه ماشین مشکی دیگه هم تازه رسیده بود و کسی ازش پیاده می‌شد.

(تو دلم با نگرانی) 
+ اینا دیگه فقط گشت نیستن... دارن نزدیک‌تر می‌شن. حسش می‌کنم.

ناگهان گوشی‌م ویبره رفت. یه پیام ناشناس. شماره ذخیره نبود. فقط یه جمله کوتاه:

"مواظب خودت باش."

دست‌هام سرد شد. پیام رو دوباره خوندم. هیچ اسمی نبود. هیچ توضیح دیگه‌ای هم نبود. فقط همون.

گوشی رو محکم تو دستم گرفتم و به صفحه نگاه کردم. قلبم حالا دیگه خیلی تند می‌زد.

بلند شدم و رفتم سمت در. بازش کردم. راهرو خالی بود. صدایی نمیومد.

ایستادم همون‌جا و به در اتاق جونگ کوک خیره شدم. نمی‌دونستم باید برم بگم یا نه. فقط می‌دونستم که این پیام الکی نیست.

و این‌که ممکنه چیزی خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم، شروع بشه...............
ادامه دارد................
دیدگاه ها (۵)

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.24  (روایت از زبان ا.ت)---چن...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.25  (روایت از زبان ا.ت)---شب...

https://wisgoon.com/victaria_mj.2قشنگم حمایت شهههه🤍

@f.f.1234 قشنگم حمایت شه لطفا

#ارباب_من#پارت_پنججونگ کوک: تو بیخود کردییی(داد) حالا هم  گم...

رمان | آتیشی که از بارون شروع شدprt13ویوی ا. تاز همون فاصله ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط