... رفت

... رفت

پدربزرگ رفت. عطر شمعدانی ها کم رنگ شد. دیگر صدای نفس نفس زدنهای یک عزیز نمی آید. دیگر کسی شاهد لم دادنهای او ، روی تشک و بالشتک معروفش نیست. پدربزرگ برای خودش خانه ای خرید و برای همیشه زندگی اش را از ما جدا کرد. اما نمی دانم چرا در این هوای سرد، پالتو و کلاهش را فراموش کرده. کفشهایش، چمدان مدارک و همه لباسهایش... از چهره اش همین چند قاب عکس جا مانده است و یک شناسنامه که صفحاتش با مهر «باطل شد» ورق می خورد.

بی قرار دستهای تو، پشت پنجره نشسته ام
دیدگاه ها (۱)

سیگارِ روشنت رادر جنگلِ خشک و آشفته ی من انداختیبعد پرسیدی :...

ای کاش آنقــدر آب داشتم تا جهنم را خاموش میکردمو آنقـــدر آت...

میان این همه مهمان ،چقدر تنهایم !وقتی ،در بین این همه کفش ،ک...

به مناسبت سیزده بدر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط