قاتلمن
#قاتل_من
پارت 23
اروین:" م...منظورت چیه؟...."
لیوای با گریه سرش رو کوبید به سر اروین
لیوای:"چراااا....ههققق .... مامانمممم...
.
.
.
لیوای چشماشو باز کرد*
اروین:"..ل..لیوای...حالت خوبه پسرم؟"
اروین تا خواست از لب لیوای ببوسه یهو لیوای اخم کرد و پشت کرد
اروین کمی مکث کرد و یهو سوالی به ذهنش اومد و پرسید..
اروین:"...از کجا....فهمیدی مامانتو کشتم؟"
.
.
لیوای:"...اخبار....".
اروین با ترس:"ا...اخبار؟؟"
لیوای:"آره اخبار!"
اروین:"..اونا...فهمیدن من کشتمش؟"
لیوای یهو دیوونه شد با گریه و داد گفت:"نهه نهههه نفهمیدننننن"
اروین اروم لیوای رو بغل کرد:"باش! باش عزیزم ..اروم..."
لیوای در حال کوبیدن به سینا اروین*
لیوای:"مامانم بیگناه بودد و کشتیش ولی تو گناه کردی تو رو هم باید بگیرن بکشن فهمیدی؟؟ تو هم باید بمیری!!!"
یهو لیوای ، اروین رو هول داد.
لیوای:"گمشووو"
و از اتاق رفت
اروین تو اتاق تنها موند
*فردا صبح
اروین اومد جلو درِ اتاقِ شکنجه
آروم در رو باز کرد و دید لیوای اونجا خوابیده
اروین خیلی کم لبخند زد و بالا سر لیوای اروم نشست
اروین شروع کرد به ناز کردن موهای لیوای
اروین:"...میدونم خیلی ناراحت شدی....ولی منم بخاطر مامانم خیلی ناراحت بودم....همش دوری کشیدم همش هم تقصیر اون زن بود!"
لیوای دست اروین رو توی خواب حس کرد و دست اروین رو روی موهاش گرفت و اورد پیش صورتش و محکم دست اروین رو بغل کرد
اروین با دستش صورت لیوای رو ناز کرد و:"من همچیو درست میکنم! ...لیوای..تو تونستی منو عاشق خودت...کنی.....واقعا دوستت دارم!"
لیوای کمی تکون خورد و یهو بیدار شد...
پایان
ادامه دارد
پارت 23
اروین:" م...منظورت چیه؟...."
لیوای با گریه سرش رو کوبید به سر اروین
لیوای:"چراااا....ههققق .... مامانمممم...
.
.
.
لیوای چشماشو باز کرد*
اروین:"..ل..لیوای...حالت خوبه پسرم؟"
اروین تا خواست از لب لیوای ببوسه یهو لیوای اخم کرد و پشت کرد
اروین کمی مکث کرد و یهو سوالی به ذهنش اومد و پرسید..
اروین:"...از کجا....فهمیدی مامانتو کشتم؟"
.
.
لیوای:"...اخبار....".
اروین با ترس:"ا...اخبار؟؟"
لیوای:"آره اخبار!"
اروین:"..اونا...فهمیدن من کشتمش؟"
لیوای یهو دیوونه شد با گریه و داد گفت:"نهه نهههه نفهمیدننننن"
اروین اروم لیوای رو بغل کرد:"باش! باش عزیزم ..اروم..."
لیوای در حال کوبیدن به سینا اروین*
لیوای:"مامانم بیگناه بودد و کشتیش ولی تو گناه کردی تو رو هم باید بگیرن بکشن فهمیدی؟؟ تو هم باید بمیری!!!"
یهو لیوای ، اروین رو هول داد.
لیوای:"گمشووو"
و از اتاق رفت
اروین تو اتاق تنها موند
*فردا صبح
اروین اومد جلو درِ اتاقِ شکنجه
آروم در رو باز کرد و دید لیوای اونجا خوابیده
اروین خیلی کم لبخند زد و بالا سر لیوای اروم نشست
اروین شروع کرد به ناز کردن موهای لیوای
اروین:"...میدونم خیلی ناراحت شدی....ولی منم بخاطر مامانم خیلی ناراحت بودم....همش دوری کشیدم همش هم تقصیر اون زن بود!"
لیوای دست اروین رو توی خواب حس کرد و دست اروین رو روی موهاش گرفت و اورد پیش صورتش و محکم دست اروین رو بغل کرد
اروین با دستش صورت لیوای رو ناز کرد و:"من همچیو درست میکنم! ...لیوای..تو تونستی منو عاشق خودت...کنی.....واقعا دوستت دارم!"
لیوای کمی تکون خورد و یهو بیدار شد...
پایان
ادامه دارد
- ۶۰۲
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط