یه روز گنجشکی میبینه یه عقرب پیر گریه و زاری میکنه که توا

یه روز گنجشکی میبینه یه عقرب پیر گریه و زاری میکنه که توان رفتن به اونطرف رودخونه رو نداره. از گنجشک خواهش وتمنا میکنه کمکش کنه. گنجشک از روی دلسوزی کمک میکنه,اما همین که میرسن اونطرف رودخونه گنجشک میبینه پشت سرش میسوزه‏!‏ به عقرب میگه: چرا نیشم زدی, من که بهت کمک کردم‏!‏عقرب باشرمندگی میگه: خودمم خیلی ناراحتم ولی چه کنم ذاتم اینه*
«حکایت بعضی ادماست......»
دیدگاه ها (۴)

آدم هايی كه ميدانند چه ميخواهند را دوست دارم!آدم هايی كه مرز...

ﺧﯿــﺮﻩ ﺑﻪ ﻣـﺮﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ... ﺗﻨﻬـــﺎﯼ ﺗﻨﻬـــﺎ ...ﻧــــﻪ ﮐﺴﯽ ...

ﺩﺭ ﻣﻦ ﮔﺮﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﻧﺒﺮﺩﻫﺎﯼ پی ﺩﺭ پی ...ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﮔﻮﺷ...

لعنتــــــــی کجایــــــی که ببــینـ...

یه روز گنجشکی میبینه یه عقرب پیر گریه و زاری میکنه که توان ر...

یه روز گنجشکی میبینه یه عقرب پیر گریه و زاری میکنه که توان ر...

یه روز گنجشکی میبینه یه عقرب پیر گریه و زاری میکنه که توان ر...

یه روز گنجشکی میبینه یه عقرب پیر گریه و زاری میکنه که توان ر...

یه روز گنجشکی میبینه یه عقرب پیر گریه و زاری میکنه که توان ر...

یه روز گنجشکی میبینه یه عقرب پیر گریه و زاری میکنه که توان ر...

یه روز گنجشکی میبینه یه عقرب پیر گریه و زاری میکنه که توان ر...

یه عقرب خیلی پیر و ناتون میخواست از رودخونه عبور کنه یه مورچ...

یه عقرب خیلی پیر و ناتون میخواست از رودخونه عبور کنه یه مورچ...

روزی گنجشکی عقربی را دید که در حال گریستن است گنجشک از او پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط