اوای فنوت
اوای فنوت
Part =۹
(قصر ورسای، فرانسه - صبح روز بعد)
نور آفتاب از پنجرههای رنگی تالار میریخت توی صورت تهیونگ. شب قبل رو توی یه اتاق مجلل خوابیده بود، ولی حتی یه لحظه چشماش رو نبسته بود. فکر میکرد. به پدرش. به بیانکا. به این ازدواج مسخره.
خدمتکارها اومدن که لباس مجلل فرانسوی بهش بپوشونن. تهیونگ پرت کرد کنار: "لباس خودم رو میپوشم." و همون لباس ایتالیاییاش رو پوشید. مشکی، ساده، با یه ردای مخملی و شمشیر همیشه به کمر.
قدم زدن در باغهای قصر
باغهای ورسای افسانهای بودن. فوارههای بزرگ، مجسمههای مرمر سفید، گلدونهای طلایی، گلهای رنگارنگ. تهیونگ داشت توی یکی از راهروهای باغ قدم میزد که صدای خنده زنانه شنید.
چهارتا پرنسس بودن، نشسته بودن دور یه میز، چای میخوردن و بهش نگاه میکردن.
پرنسس کلود - بزرگترین دختر پادشاه، ۲۲ ساله، مو بلوند، چشم آبی، قد بلند. اونایی که مسابقه رو طراحی کردن، مطمئن بودن کلود برنده میشه. کلود با نگاهی مغرور به تهیونگ گفت: "صبح به خیر، پادشاه ایتالیا. خواب راحت داشتی؟"
تهیونگ جواب نداد. فقط نگاهش کرد و رد شد.
پرنسس الیزابت - دومین دختر، ۲۰ ساله، مو مشکی، چشم سبز، یه خال مادرزادی کنار لبش. به کلود گفت: "بیادبه، ها؟" کلود خندید: "شاید فقط خجالتیه."
پرنسس ماری - سومین دختر، ۱۸ ساله، مو طلایی، چشم عسلی، همیشه یه گل توی موهاش. از همه مهربونتر بود. بلند شد و دوید به سمت تهیونگ: "عالیجناب! میتونم برات قهوه بیارم؟ خسته به نظر میرسی."
تهیونگ یه نگاه نرمتر بهش انداخت: "ممنون، ولی نیازی نیست."
پرنسس آن - چهارمین دختر، ۱۷ ساله، مو قرمز، چشم سبز، پر از کک و مک. با صدای بلند به بقیه گفت: "به من گفتن پادشاه ایتالیا خیلی خوشگله، ولی راستش ناامید شدم." تهیونگ برگشت و نگاهش کرد. آن یخ کرد. بعد تهیونگ لبخند زد. اولین لبخندش از وقتی وارد فرانسه شده بود. "شاید باید منتظر بمونی تا مسابقه شروع بشه، بعد نظر بدهی."
همه ذوق زده شدن. تهیونگ رفته بود.
---
ایزابل کجاست؟
توی گوشه دور باغ، زیر یه درخت بلوط، یه دختر نشسته بود با یه کتاب توی دستش. موهاش قهوهای تیره بود، چشماش عسلی روشن، موهای فرفری توی باد تکون میخورد. ۱۶ سالش بود ولی شبیه ۱۴ سالهها بود. یه لباس ساده پوشیده بود، نه جواهرات، نه آرایش. اون ایزابل بود. کوچکترین دختر پادشاه.
ایزابل کتابش رو بست و بلند شد. داشت میرفت سمت قصر که یه دفعه تهیونگ از پشت درخت ظاهر شد.
هر دو یخ کردن.
چشم توی چشم شدند.
دل تهیونگ یه ریزش کرد. انگار یه چیزی توی سینهاش ترکید. صورت ایزابل براش آشنا بود. خیلی آشنا. انگار سالها بود که میشناختش. انگار توی خوابهای شبش همین صورت رو میدید.
ایزابل هم همون حس رو داشت. نفسش بند اومد. نتونست حرف بزنه.
"تو کی هستی؟" تهیونگ آروم پرسید.
ایزابل عقب عقب رفت: "هیچکس... من هیچکسم..." و دوید.
تهیونگ خواست دنبالش بره که صدای پادشاه فرانسه اومد: "پادشاه ایتالیا! بیا بریم تا قوانین مسابقه رو برات توضیح بدم!"
تهیونگ برگشت. ولی چشمش هنوز دنبال اون دختر بود. اون دختری که دلش رو دزدیده بود، بدون اینکه حتی اسمش رو بدونم.
---
توی تالار پادشاه
پادشاه فرانسه روی تخت نشسته بود، یه نقشه بزرگ جلوش پهن بود. تهیونگ روبروش ایستاد.
"مسابقه ۵ مرحله داره:"
1. ......
2. .......
3. .........
4. .......
5. .......
(خوب مراحل رو نمی گم 😁)
"هر مرحله یه امتیاز داره. اونی که بیشترین امتیاز بیاره، میشه همسر تو."
تهیونگ پرسید: "چند نفر شرکت میکنن؟"
"چهار تا از دخترام. کلود، الیزابت، ماری، آن."
"چهارتا؟" تهیونگ یاد اون دختر زیر درخت افتاد. "دختر دیگهای نداری؟"
پادشاه یه لحظه درنگ کرد: "چرا... ایزابل. ولی اون فقط ۱۶ سالشه. هنوز به سن ازدواج نرسیده."
تهیونگ چیزی نگفت. ولی توی دلش گفت: "همون ایزابل رو میخوام..."
ادامه دارد...
شرط نمی زارم🫤❤️🩹
Part =۹
(قصر ورسای، فرانسه - صبح روز بعد)
نور آفتاب از پنجرههای رنگی تالار میریخت توی صورت تهیونگ. شب قبل رو توی یه اتاق مجلل خوابیده بود، ولی حتی یه لحظه چشماش رو نبسته بود. فکر میکرد. به پدرش. به بیانکا. به این ازدواج مسخره.
خدمتکارها اومدن که لباس مجلل فرانسوی بهش بپوشونن. تهیونگ پرت کرد کنار: "لباس خودم رو میپوشم." و همون لباس ایتالیاییاش رو پوشید. مشکی، ساده، با یه ردای مخملی و شمشیر همیشه به کمر.
قدم زدن در باغهای قصر
باغهای ورسای افسانهای بودن. فوارههای بزرگ، مجسمههای مرمر سفید، گلدونهای طلایی، گلهای رنگارنگ. تهیونگ داشت توی یکی از راهروهای باغ قدم میزد که صدای خنده زنانه شنید.
چهارتا پرنسس بودن، نشسته بودن دور یه میز، چای میخوردن و بهش نگاه میکردن.
پرنسس کلود - بزرگترین دختر پادشاه، ۲۲ ساله، مو بلوند، چشم آبی، قد بلند. اونایی که مسابقه رو طراحی کردن، مطمئن بودن کلود برنده میشه. کلود با نگاهی مغرور به تهیونگ گفت: "صبح به خیر، پادشاه ایتالیا. خواب راحت داشتی؟"
تهیونگ جواب نداد. فقط نگاهش کرد و رد شد.
پرنسس الیزابت - دومین دختر، ۲۰ ساله، مو مشکی، چشم سبز، یه خال مادرزادی کنار لبش. به کلود گفت: "بیادبه، ها؟" کلود خندید: "شاید فقط خجالتیه."
پرنسس ماری - سومین دختر، ۱۸ ساله، مو طلایی، چشم عسلی، همیشه یه گل توی موهاش. از همه مهربونتر بود. بلند شد و دوید به سمت تهیونگ: "عالیجناب! میتونم برات قهوه بیارم؟ خسته به نظر میرسی."
تهیونگ یه نگاه نرمتر بهش انداخت: "ممنون، ولی نیازی نیست."
پرنسس آن - چهارمین دختر، ۱۷ ساله، مو قرمز، چشم سبز، پر از کک و مک. با صدای بلند به بقیه گفت: "به من گفتن پادشاه ایتالیا خیلی خوشگله، ولی راستش ناامید شدم." تهیونگ برگشت و نگاهش کرد. آن یخ کرد. بعد تهیونگ لبخند زد. اولین لبخندش از وقتی وارد فرانسه شده بود. "شاید باید منتظر بمونی تا مسابقه شروع بشه، بعد نظر بدهی."
همه ذوق زده شدن. تهیونگ رفته بود.
---
ایزابل کجاست؟
توی گوشه دور باغ، زیر یه درخت بلوط، یه دختر نشسته بود با یه کتاب توی دستش. موهاش قهوهای تیره بود، چشماش عسلی روشن، موهای فرفری توی باد تکون میخورد. ۱۶ سالش بود ولی شبیه ۱۴ سالهها بود. یه لباس ساده پوشیده بود، نه جواهرات، نه آرایش. اون ایزابل بود. کوچکترین دختر پادشاه.
ایزابل کتابش رو بست و بلند شد. داشت میرفت سمت قصر که یه دفعه تهیونگ از پشت درخت ظاهر شد.
هر دو یخ کردن.
چشم توی چشم شدند.
دل تهیونگ یه ریزش کرد. انگار یه چیزی توی سینهاش ترکید. صورت ایزابل براش آشنا بود. خیلی آشنا. انگار سالها بود که میشناختش. انگار توی خوابهای شبش همین صورت رو میدید.
ایزابل هم همون حس رو داشت. نفسش بند اومد. نتونست حرف بزنه.
"تو کی هستی؟" تهیونگ آروم پرسید.
ایزابل عقب عقب رفت: "هیچکس... من هیچکسم..." و دوید.
تهیونگ خواست دنبالش بره که صدای پادشاه فرانسه اومد: "پادشاه ایتالیا! بیا بریم تا قوانین مسابقه رو برات توضیح بدم!"
تهیونگ برگشت. ولی چشمش هنوز دنبال اون دختر بود. اون دختری که دلش رو دزدیده بود، بدون اینکه حتی اسمش رو بدونم.
---
توی تالار پادشاه
پادشاه فرانسه روی تخت نشسته بود، یه نقشه بزرگ جلوش پهن بود. تهیونگ روبروش ایستاد.
"مسابقه ۵ مرحله داره:"
1. ......
2. .......
3. .........
4. .......
5. .......
(خوب مراحل رو نمی گم 😁)
"هر مرحله یه امتیاز داره. اونی که بیشترین امتیاز بیاره، میشه همسر تو."
تهیونگ پرسید: "چند نفر شرکت میکنن؟"
"چهار تا از دخترام. کلود، الیزابت، ماری، آن."
"چهارتا؟" تهیونگ یاد اون دختر زیر درخت افتاد. "دختر دیگهای نداری؟"
پادشاه یه لحظه درنگ کرد: "چرا... ایزابل. ولی اون فقط ۱۶ سالشه. هنوز به سن ازدواج نرسیده."
تهیونگ چیزی نگفت. ولی توی دلش گفت: "همون ایزابل رو میخوام..."
ادامه دارد...
شرط نمی زارم🫤❤️🩹
- ۳.۲k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط