پارت

پارت 6
دوستان این پارت گذاشتم اگه حمایت نشه متوقفش میکنم


ویو جونگکوک"
دستمو گاز گرفت خیلی دردم اومد خیلی محکم گرفت لعنتی،
کــــه......
نیمدونم چطور شد که یدفعه ای با آرنجش محکم زد به.........
خفه خون گرفتم مثل چی دردم گرفت
یه لحظه حس کردم دیگه نفس نمیکشم
هی داشتم به خودم میپیچیدم شاید دردش کمتر بشه که
داد زد:
تا تو باشی با یه خانم محترم درست رفتار کنی
میتونم شرط ببندم دختره روانیهه ولی حق داشت
منم دست خودم نبود نزدیک بود کار دستش بدم
بعد میخواست فرار کنه که...
"جونگکوک"
از بازوش گرفتم و تو یه حرکت به سمت خودم برگردوندمش
"ات" میخواستم سریع برم که از بازوم گرفت و به سمت
خودش برگردوند
دو تا بازو هام تو دستاش بود
من گو. ه خوردم گفتم بروسلیم
الان چجوری فرار کنم سرمو پایین نگه داشته بودم تا نبینمش
وجدان: دیدی گفتم دیدی!!
من: خفهه بمیر بابا
حالا تو هم هعی رو مخ من اسکی برو
وجدان: باشه بابا خوبی بهت نیومده اگه تونستی
خودتو خلاص کن حالا😝
هعی داشتم تو ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که......
دستمو کشید
هرچقدر دست و پا زدم
نتونستم دستمو از دستش جدا کنم
فقط داشت منو دنبال خودش میکشید
که رسدیم جلو یه عمارت
بردم داخل عمارت
تو محوطه صدای بزن و بکوب میومد فعک کنم پارتی بود
هرچی داد میزدم انگار کر بود آقا نمیشنید
وقتی رفتیم یکی اومد جلو
به سمت اون یارو (منظورش جونگکوکه) اووو داداش (تهیونگ داداش جونگکوک) از کی تاحالا دختر میاری (با خنده)
"جونگکوک"
ببند بابا کار دارم برو کنار
"تهیونگ"
جونگکوک حالا این چه طرز برخورده
بگو بینم این خوشگل خانم کیه؟!(یه چشمک زد)
" ات"
مثل خر زل زده بودم و داشتم حرفاشونو گوش میدادم
انگاری اونی که داشت باهاش حرف میزد داداشش بود
پس اسم جونگکوکه
دیدم سرگرم حرف زدنه میخواستم دستمو از دستش جدا کنم و
فرار کنم (به جا حالا من زرنگم🙄)
که محکم تر دستمو چسبید
خدایا این چه فلاکتیه من اصلا نمیشناسمش
چرا منو داره میبره؟! کجا میبره؟! چیکارم داره؟! نکنه میخواد....
(اصلا فکر خوبی به ذهنم نمیومد)
همینجوری عین چغندر وایستاده بودم که!
مایک و دیدمممم!!! اون اینجا چیکار میکنه!!!(مایک پسر خاله ات)
بدون لحظه ای تردید بلند داد زدم مایکککک!!!
وقتی اینجوری صدا زدم اون جناب که فعک کنم دستمو به قصد شکوندن محکم فشار داد بدون توجه به فشار هایی که میداد
دوباره صداش زدم
مایککک!!
برگشت تا منو دید سریع اومد سمتم
ما از بچگی خیلی صمیمی بودیم
ولی من مجبور شدم وقتی سن زیادی نداشتم از اینجا برم ولی با مایک همیشه در ارتباط بودم. خیلی وقت نبود که برگشته بودم و هنوز وقت نکرده بودم ببینمش
حالا قسمت اینجا بود چه بهتر میتونم از دست این مرتیکه خودمو
خلاص کنم!! 😏
ولی این اینجا چیکار میکنه؟!
"مایک"
داشتم با بقیه حرف میزدم که یکی صدام زد
صداش آشنا بود یه بار دور و برومو نگاهی انداختم ولی کسیو ندیدم که آشنا باشه
دوباره صدام زد
رومو برگردوندم که دیدمش ات بود!!
این دختر اینجا چیکار میکنه! مگه خارج نبود؟!
سریع دویدم پیشش
"ات"
مایک تو اینجا چیکار میکنی پسر
"مایک"
خودت اینجا چیکار میکنی دختر؟!!!
میدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود لعنتی؟!
این چند روز حتی پیام هم ندادی بهم چرا خبرم نکردی داری
برمیگردی
"ات"
ببخشید نتونستم میخواستم تا آخر هفته که خونه مناسبی
پیدا کردم بهت پی ام بدم بیای پیشم
"مایک"
ای دختره شیطون(با لبخند)
نگفتی اینجا چیکار میکنی!
"ات"
گیر یه آدم خر افتادم.
حتی هنوز به خودم زحمت نداده بودم قیافشو ببینم!(تو دلش)
دهن باز کردم ماجرا رو بگم
مایک این امشب (منظورش جونگکوک) جلو راه منو گرفت و.......
مرتیکه نزاشت حرفمو کامل کنم و دستی به شونه داداشش زد
به مایک گفت«...
من با این دختر کار دارم
بعدا با تو هم حرف دارم همینجا باش!
"مایک"
با کی کار داری؟!
"ات"
بعد جناب به من اشاره کرد
مایک روشو طرفم برگردوند و گفت
مگه میشناسین همو!!!!(با تعجب)
"ات"
نخیر من این یارو نمیشناسم!
"جونگکوک"
بعدا راجبش حرف میزنیم مایک
"مایک"
باشه ولی چرا....
"جونگکوک"
همین که گفتم بعدا حرف میزنیم
"ات"
مایک دیگه هیچی نگفت
"جونگکوک"
از کجا مایک و میشناسه؟
ارتباطی باهم دارن؟! اصلا به من چه؟!
دستشو کشیدم و از پله ها بردم بالا
هعی با اون صدای گوش خراشش داشت داد میزد ولم کن
خودمو زدم به نشنیدن و بردمش داخل اتاق و درو قفل کردم! و چسبوندمش......
دیدگاه ها (۱)

آخر مارو به کشتن میده با دلبریاش🥹❤

جونگکوکی🥹🛐😭❤

پارت۲ویو اتکه دیدم رفت توی یه عمارت واووو اصلاً شبیه یه عمار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط