♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 30・]ᕗ
سریع طبق يه عكس العمل غیر ارادی محکم صورت و بدنم رو عقب کشیدم و دستم رو محکم توی صورتش کوبیدم.
لباش فقط چند ثانیه بی حرکت و محکم روی لبم مونده بود.
با جدا شدن لبامون سریع چشماش رو بست و لبش رو محکم گاز گرفت و دستش رو خیلی کوتاه و سریع روی صورتش کشید
و با عجله و هول گفت: من.. من...نمیخواستم.. من...
خشم غیر قابل کنترلی تو وجودم بود.. سریع ازش رو برگردوندم و با عجله قدمهایی حالت دو برداشتم و از حصارهای قبرستون رد شدم و دویدم. این اشتباهه... این لمس اشتباه... اون حق نداره منو ببوسه..من بانوی سوم یه قصرم.. من دختر پادشاهم و اون.. نه..نه این درست نیست..باید برم
واقعا هول کرده بودم.
تا حالا هیچ مردی نبوسیده بودم و الان.. الان درونم انگار داشت میجوشید.
سریعتر دویدم ...صدای قدمهاش پشت سرم میومد.
نمیدونستم دارم چیکار میکنم یه دفعه بازوم رو گرفت
و برم گردوند سمت خودش. هر دو با نفس نفس زل زدیم
به هم. احساس ضعف میکردم.
اشکی تو چشمم حلقه زد و اروم جاری شد. با دیدن اشکم شرمنده و درمونده گفت : من واقعا نمیخواستم... نمیخواستم چنین کاری کنم..نمیخواستم اذیتت کنم..واقعا متاسفم.. من..میدونم
درمونده به اشکم نگاه کرد.
اروم خودم رو عقب کشیدم که به یه درخت خوردم. دستام رو به درخت گرفتم و به اتفاق افتاده فک کردم
به اون لحظه که لباش روی لبم بود..
يه حس خیلی جدید بود. نفس نفس زدم اروم و لرزون
گفتم : من باید باید برم..هوا داره تاریک میشه..
و خواستم برم که سریع اومد جلوتر و دستاش رو دو طرف سرم روی درخت گذاشت و گفت : اگه اینجوری بری خودم رو نمیبخشم دوشیزه کریستینا...
زل زدم توی چشماش
چشمای مشکی که خودم رو توش میدیم. نگاهم رو از چشماش به لباش کشیدم. سریع و با استرس دوباره به چشماش نگاه کردم. نمیدونم داشت باهام چیکار میکرد.
انگار تا حرف مشخصی رو نمیزدم نمیذاشت برم چشماش یه جوری بود که بی اختیار و برای رهایی خیلی اروم گفتم : میتونم فک کنم اتفاقی نیوفتاده.. اگه این... ارومت میکنه..
لبخند باریک ولی ناراضی رو لبش اومد..انگار انتظار چیز بیشتری داشت.
سریع سرم رو خم کردم و از زیر دستش رد شدم و دویدم و رفتم.
اون روز یه جور خاصی بودم.
خودمم نمیفهمیدم حسم چیه.. فقط مثل دختر بچه ای بودم که خطایی رو برای اولین بار انجام داده و اون خطا چون اولین تجربه اش بوده کمی براش شیرین بود. شیرین با خشم..شیرین با دلشوره..
من اون مرد رو نمیشناختم. نمیدونستم کیه..چیه و نمیدونستم چرا میخواسته ببوستم ولی میدونم اوج حماقته که از بوسه خیلی خیلی کوتاهه یه مرد روستایی ساده اینجوری بشم اما شده بودم.
حرف زدن با جونگکوک به طرز غیر قابل باوری ارومم کرده بود.
ᕙ[・part 30・]ᕗ
سریع طبق يه عكس العمل غیر ارادی محکم صورت و بدنم رو عقب کشیدم و دستم رو محکم توی صورتش کوبیدم.
لباش فقط چند ثانیه بی حرکت و محکم روی لبم مونده بود.
با جدا شدن لبامون سریع چشماش رو بست و لبش رو محکم گاز گرفت و دستش رو خیلی کوتاه و سریع روی صورتش کشید
و با عجله و هول گفت: من.. من...نمیخواستم.. من...
خشم غیر قابل کنترلی تو وجودم بود.. سریع ازش رو برگردوندم و با عجله قدمهایی حالت دو برداشتم و از حصارهای قبرستون رد شدم و دویدم. این اشتباهه... این لمس اشتباه... اون حق نداره منو ببوسه..من بانوی سوم یه قصرم.. من دختر پادشاهم و اون.. نه..نه این درست نیست..باید برم
واقعا هول کرده بودم.
تا حالا هیچ مردی نبوسیده بودم و الان.. الان درونم انگار داشت میجوشید.
سریعتر دویدم ...صدای قدمهاش پشت سرم میومد.
نمیدونستم دارم چیکار میکنم یه دفعه بازوم رو گرفت
و برم گردوند سمت خودش. هر دو با نفس نفس زل زدیم
به هم. احساس ضعف میکردم.
اشکی تو چشمم حلقه زد و اروم جاری شد. با دیدن اشکم شرمنده و درمونده گفت : من واقعا نمیخواستم... نمیخواستم چنین کاری کنم..نمیخواستم اذیتت کنم..واقعا متاسفم.. من..میدونم
درمونده به اشکم نگاه کرد.
اروم خودم رو عقب کشیدم که به یه درخت خوردم. دستام رو به درخت گرفتم و به اتفاق افتاده فک کردم
به اون لحظه که لباش روی لبم بود..
يه حس خیلی جدید بود. نفس نفس زدم اروم و لرزون
گفتم : من باید باید برم..هوا داره تاریک میشه..
و خواستم برم که سریع اومد جلوتر و دستاش رو دو طرف سرم روی درخت گذاشت و گفت : اگه اینجوری بری خودم رو نمیبخشم دوشیزه کریستینا...
زل زدم توی چشماش
چشمای مشکی که خودم رو توش میدیم. نگاهم رو از چشماش به لباش کشیدم. سریع و با استرس دوباره به چشماش نگاه کردم. نمیدونم داشت باهام چیکار میکرد.
انگار تا حرف مشخصی رو نمیزدم نمیذاشت برم چشماش یه جوری بود که بی اختیار و برای رهایی خیلی اروم گفتم : میتونم فک کنم اتفاقی نیوفتاده.. اگه این... ارومت میکنه..
لبخند باریک ولی ناراضی رو لبش اومد..انگار انتظار چیز بیشتری داشت.
سریع سرم رو خم کردم و از زیر دستش رد شدم و دویدم و رفتم.
اون روز یه جور خاصی بودم.
خودمم نمیفهمیدم حسم چیه.. فقط مثل دختر بچه ای بودم که خطایی رو برای اولین بار انجام داده و اون خطا چون اولین تجربه اش بوده کمی براش شیرین بود. شیرین با خشم..شیرین با دلشوره..
من اون مرد رو نمیشناختم. نمیدونستم کیه..چیه و نمیدونستم چرا میخواسته ببوستم ولی میدونم اوج حماقته که از بوسه خیلی خیلی کوتاهه یه مرد روستایی ساده اینجوری بشم اما شده بودم.
حرف زدن با جونگکوک به طرز غیر قابل باوری ارومم کرده بود.
- ۵۵۸
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط