P
P⁶
زمان همه چیزرا تغییر میدهد
(با هم میرن پایین تا به پدربزرگ کوک بگن)کوک:پدربزرگ
پ.ک:جانم پسرم
کوک:قراره یه یه نفر دیگه به خانواده جئون اضافه شه
مامان کوک:بچههه؟ (با ذوق )
کوک:آره مامان بچه
پ.ک:بچه تو و سه....
کوک:بچه منو ا/ت
م.ک:چییی؟
پ.ک:این خدمتکار قراره وارث تو رو به دنیا بیاره
کوک:اون دیگه خدمتکار این خونه نیست
پ.ک:(یکم نرم شد)
کوک:5روز دیگه ازدواج میکنیم
ا/ت:چییی؟
کوک:5 روز دیگه ازدواج میکنیم
ا/ت:ولی...
کوک:بسه(آروم به ا/ت میگه)
(بدون هیچ حرفی دست ا/ت رو میگیره و میبره تو اتاقش)
ا/ت:کوک (داد)
کوک:بله
ا/ت:پنج روز خیلی کم نیست
ک:نه تازه زیاده
ا/ت:چطور اینقد خونسردی؟
کوک:خب تو هم خونسرد باش نمیخوای که بری جنگ میخوای ازدواج کنی
ا/ت:آخه...من میرم تو اتاقم
میره تو اتاقش،ویو ا/ت
(بدون فکر کردن میره میخوابه)
وقتی بیدار شدم آجوما اومد تو اتاقم
ا/ت:آجوما چی شده
آجوما:آقای جئون گفتن که وسایلتو ببرم اتاقش
ا/ت:چییییییی نه نه کاری نکن بزار خودم باهاش حرف بزنم (عصبی)
بعد از رفتن به اتاق کوک
خیلی عصبی درو باز کردم
کوک:میتونستی در بزنی
ا/ت:آره میتونستم ولی نخواستم (عصبی)
کوک:چرا اینقدر عصبی ای
ا/ت:الان مثلا چرا من باید بیام اتاق تو
کوک:ما پن....
ا/ت:اینقدر ازدواج ازدواج نکن
کوک:تو هم حرف منو قط نکن(داد)
ا/ت:من نمیام تو این اتاق
کوک:وقتی من میگم میای
ا/ت:گفتم نمیام
(کوک ات رو میچسبونه به دیوار و میبوستش)
کوک لبش چسبید به لبم بعد 2 دقیقه از کمبود اکسیژن لبشو برداشت
کوک:همینجا منتظر بمون تا آجوما
وسایلتو برات بیاره
ات:ولی....
کوک رفت بیرون ولی من نمیخوام بمونم ولی دیگه نمیتونم مقاومت کنم
چند دقیقه بعد آجوما وسایلمو آورد
پرش به بعد از چیدن وسایلا
بعد از چیدن وسایلم رفتم بیرون کوک داشت میرفت سر کار
کوک:وسایلتو چیدی؟
ات:آره (کلافه)
کوک:(لبخند)
بعد اینکه کوک رفت رفتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم جدیدا نمیتونم از فکر کوک در بیام من واقعا...عاشق کوک شدم (یه قطره اشک از چشمش سرازیر میشه)
داشتم به این فکر میکردم که چطور به کوک بگم که رزا بهم زنگ زد
رزا:سلام عشقم (ذوق)
ات:سلام
رزا:تولدت مبارک
ات:چی
رزا:نگو که یادت رفته
ات:مگه کوک هوش و حواس واسم گذاشته
رزا :کوک؟
ات:وای نمیدونی چیا سرم اومده
رزا:چی شده
بعد تعریف کل ماجرا
رزا:واقعا من دارم خاله میشم؟
ات:آره
(کوک اومد خونه)
ات:انگار کوک اومد من دیگه قط میکنم
رزا:اوکی خدافظ
ات:خدافظ
بعد چند دقیقه کوک اومد تو اتاق یه دسته گل بزرگم دستش بود
کوک:تولدت مبارک
ات:تو از کجا فهمیدی
کوک:ناسلامتی شوهرتم
ات:شوهر آیندم هه(خنده)
کوک:اینا ول کن آماده بریم بیرون
ات:اوهوم(با لبخند)
رفتمو لباس پوشیدم بعد یه آرایش ملایمی کردم موهامو باز گذاشتم(موهای خیلی خیلی بلند، موج دار، خرمایی روشن)
بعد رفتم پیش کوک
کوک:چه خوشگل شدی
ات:واقعا؟
کوک:بریم؟
ات:بریم
بعد رسیدن ویو ات
رفتیم بار شخصی کوک کسی اونجا نبود روی صندلی نشستیم
گارسون:چی میل دارید
کوک:یه ویسکی 80درصد
کوک:ات تو چی میخوای
ات:من شبای تولدم مست میکنم
کوک:ولی بچه...
ات:کم میخورم
کوک:و یه وسکی 50درصد
کوک:مطمئنی برا بچه...
ات:گفتم که کم میخورم ولی با همون کم دیوونه میشم
کوک:خو چرا زودتر نگفتی
ات:خو تو پیشمی
کوک:اوکی
بعد اینکه ات خیلی مست شد
ات:کوک (با حالت مستی)
کوک:جانم
ات:نه اینطوری نه جئون جانگ کوک من... عاشقتم (با حالت مستی و یکم داد)
کوک:چی
ات:عاشقتم کوک عاشق (داد)
زمان همه چیزرا تغییر میدهد
(با هم میرن پایین تا به پدربزرگ کوک بگن)کوک:پدربزرگ
پ.ک:جانم پسرم
کوک:قراره یه یه نفر دیگه به خانواده جئون اضافه شه
مامان کوک:بچههه؟ (با ذوق )
کوک:آره مامان بچه
پ.ک:بچه تو و سه....
کوک:بچه منو ا/ت
م.ک:چییی؟
پ.ک:این خدمتکار قراره وارث تو رو به دنیا بیاره
کوک:اون دیگه خدمتکار این خونه نیست
پ.ک:(یکم نرم شد)
کوک:5روز دیگه ازدواج میکنیم
ا/ت:چییی؟
کوک:5 روز دیگه ازدواج میکنیم
ا/ت:ولی...
کوک:بسه(آروم به ا/ت میگه)
(بدون هیچ حرفی دست ا/ت رو میگیره و میبره تو اتاقش)
ا/ت:کوک (داد)
کوک:بله
ا/ت:پنج روز خیلی کم نیست
ک:نه تازه زیاده
ا/ت:چطور اینقد خونسردی؟
کوک:خب تو هم خونسرد باش نمیخوای که بری جنگ میخوای ازدواج کنی
ا/ت:آخه...من میرم تو اتاقم
میره تو اتاقش،ویو ا/ت
(بدون فکر کردن میره میخوابه)
وقتی بیدار شدم آجوما اومد تو اتاقم
ا/ت:آجوما چی شده
آجوما:آقای جئون گفتن که وسایلتو ببرم اتاقش
ا/ت:چییییییی نه نه کاری نکن بزار خودم باهاش حرف بزنم (عصبی)
بعد از رفتن به اتاق کوک
خیلی عصبی درو باز کردم
کوک:میتونستی در بزنی
ا/ت:آره میتونستم ولی نخواستم (عصبی)
کوک:چرا اینقدر عصبی ای
ا/ت:الان مثلا چرا من باید بیام اتاق تو
کوک:ما پن....
ا/ت:اینقدر ازدواج ازدواج نکن
کوک:تو هم حرف منو قط نکن(داد)
ا/ت:من نمیام تو این اتاق
کوک:وقتی من میگم میای
ا/ت:گفتم نمیام
(کوک ات رو میچسبونه به دیوار و میبوستش)
کوک لبش چسبید به لبم بعد 2 دقیقه از کمبود اکسیژن لبشو برداشت
کوک:همینجا منتظر بمون تا آجوما
وسایلتو برات بیاره
ات:ولی....
کوک رفت بیرون ولی من نمیخوام بمونم ولی دیگه نمیتونم مقاومت کنم
چند دقیقه بعد آجوما وسایلمو آورد
پرش به بعد از چیدن وسایلا
بعد از چیدن وسایلم رفتم بیرون کوک داشت میرفت سر کار
کوک:وسایلتو چیدی؟
ات:آره (کلافه)
کوک:(لبخند)
بعد اینکه کوک رفت رفتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم جدیدا نمیتونم از فکر کوک در بیام من واقعا...عاشق کوک شدم (یه قطره اشک از چشمش سرازیر میشه)
داشتم به این فکر میکردم که چطور به کوک بگم که رزا بهم زنگ زد
رزا:سلام عشقم (ذوق)
ات:سلام
رزا:تولدت مبارک
ات:چی
رزا:نگو که یادت رفته
ات:مگه کوک هوش و حواس واسم گذاشته
رزا :کوک؟
ات:وای نمیدونی چیا سرم اومده
رزا:چی شده
بعد تعریف کل ماجرا
رزا:واقعا من دارم خاله میشم؟
ات:آره
(کوک اومد خونه)
ات:انگار کوک اومد من دیگه قط میکنم
رزا:اوکی خدافظ
ات:خدافظ
بعد چند دقیقه کوک اومد تو اتاق یه دسته گل بزرگم دستش بود
کوک:تولدت مبارک
ات:تو از کجا فهمیدی
کوک:ناسلامتی شوهرتم
ات:شوهر آیندم هه(خنده)
کوک:اینا ول کن آماده بریم بیرون
ات:اوهوم(با لبخند)
رفتمو لباس پوشیدم بعد یه آرایش ملایمی کردم موهامو باز گذاشتم(موهای خیلی خیلی بلند، موج دار، خرمایی روشن)
بعد رفتم پیش کوک
کوک:چه خوشگل شدی
ات:واقعا؟
کوک:بریم؟
ات:بریم
بعد رسیدن ویو ات
رفتیم بار شخصی کوک کسی اونجا نبود روی صندلی نشستیم
گارسون:چی میل دارید
کوک:یه ویسکی 80درصد
کوک:ات تو چی میخوای
ات:من شبای تولدم مست میکنم
کوک:ولی بچه...
ات:کم میخورم
کوک:و یه وسکی 50درصد
کوک:مطمئنی برا بچه...
ات:گفتم که کم میخورم ولی با همون کم دیوونه میشم
کوک:خو چرا زودتر نگفتی
ات:خو تو پیشمی
کوک:اوکی
بعد اینکه ات خیلی مست شد
ات:کوک (با حالت مستی)
کوک:جانم
ات:نه اینطوری نه جئون جانگ کوک من... عاشقتم (با حالت مستی و یکم داد)
کوک:چی
ات:عاشقتم کوک عاشق (داد)
- ۳.۴k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط