من پذیرفتم شکست خویش را

من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
دیدگاه ها (۱)

شب گریه های زار امانم نمی دهدنفرین روزگار امانم نمی دهدگفتم ...

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفتهاز های و هوی دنیا امشب دلم گرفته...

یکی بود یکی نبود..هرکی بود غریبه بود...از دلم خبر نداشت..که ...

هر شب مرا با خود میبریمیبری به جایی که تاریک است و روشنایی آ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش دوم_از عادت کردن فرار می‌کرد و به فرار کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط