زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود
روزگار، رو به راه بود
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مونده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخونده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
" تو دعای کوچک منی "
بعد هم مرا
مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده ست و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک و عروسک گلی ست
دیدگاه ها (۲)

"او" عادت دارد صبح ها که از خواب برمی خیزد، چند دقیقه ای در ...

اصلا گاهی باید ماشین رو مثل توپ شوت کرد گوشه پارکینگ و پیاده...

دوست، واژه است واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است دوست، نام...

در زندگی روزهایی می شود که دوست داری بزنی به بیابان بیابان پ...

ArEnEsصفحه اصلی » اخبار    رهيافتگان :شاهرخ ضرغام؛ لاتی ك...

پارت چهارم♦️💫باغ خانه‌ی سوکجین در شب، شبیه به یک قلمروی باشک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط