#pain
#pain
#P⁵⁷
بلند میشه و به سمت اشپزخونه و خودش به تنهایی مشغول پختن پنکیک میشه
حدود نیم ساعتی بود که خوابیده بود که با بوی خوب پنکیک، آروم چشماشو باز میکنه و بعد از چند بار پلک زدن به ساعت نگاه میکنه بعد مثل اینکه برق بهش وصل شده از جا میپره و به تهیونگ که دیگه تقریبا پنکیک ها رو با کلی کثیف کاری درست کرده بود نگاه میکنه، لب هاش به سمت پایین اویزون میشن چون اون بعد از پیشنهاد تهیونگ برای آشپزی با همدیگه کلی فکر و خیال کرده بود که وقتی دارن اشپزی میکنن میتونه یکم شیطنت کنه اما حالا که خوابش برده بود و تهیونگ تنها اشپزی کرده بود، خودش رو مقصر میدونست و به خودش لعنتی فرستاد
اروم به سمت تهیونگ میره و با ارامش دستاشو دور تهیونگ حلقه میکنه و با خستگی به کمر تهیونگ تکیه میده
تهیونگ که دستای جونگکوک رو حس میکنه با لبخند آخربن پنکیک رو به داخل بشقاب میزاره و به سمت جونگکوک برمیگرده
تهیونگ: بیدار شدی خوابالو؟ نمیدونستم انقدر از درس بدت میاد که بعد از تموم شدنش زود بخوای بخوابی
جونگکوک که هنوز لباش اویزون بود سرشو به سینه تهیونگ تکیه میده و با صدای ارومی جواب میده
جونگکوک: قرار نبود بخوابم... میخواستم باهات آشپزی کنم... حتی متوجه نشدم کی خوابم برد... ناراحتم... لعنت بهم که خوابم برد... من... من نباید میخوابیدم..
وسطای حرفش بخاطر ناراحتی به هق هق افتاد و این باعث تعجب و بالا رفتن ابرو های تهیونگ شد
با دستاش شونه های لرزون جونگکوک رو گرفت، کمی از خودش فاصله داد بهش خیره شد، در عرض یک دقیقه صورتش خیس از اشک شده بود، یکی از دستاشو بالا اورد و با شصتش اشک هایی که زیر پلک جونگکوک بود بلافاصله پاک کرد
تهیونگ: جونگکوکا! عزیزم چرا داری گریه میکنی اخه؟ اینجوری نکن
جونگکوک که تعجب کرده گریه اش کمی اروم شد، تعجب میکرد که چطور تهیونگی که دقیقا همسن خودش بود انقدر خوب میتونست با چند جمله ارومش کنه البته این برای خودش هم خجالت اور بود، باید جلوشو میگرفت تا اینطور نباشه اونا هنوز سنی نداشتن نباید اینجوری وابسته ی تهیونگ میشد
باورم نمیشه این فصل اخراشه 😭😭
#P⁵⁷
بلند میشه و به سمت اشپزخونه و خودش به تنهایی مشغول پختن پنکیک میشه
حدود نیم ساعتی بود که خوابیده بود که با بوی خوب پنکیک، آروم چشماشو باز میکنه و بعد از چند بار پلک زدن به ساعت نگاه میکنه بعد مثل اینکه برق بهش وصل شده از جا میپره و به تهیونگ که دیگه تقریبا پنکیک ها رو با کلی کثیف کاری درست کرده بود نگاه میکنه، لب هاش به سمت پایین اویزون میشن چون اون بعد از پیشنهاد تهیونگ برای آشپزی با همدیگه کلی فکر و خیال کرده بود که وقتی دارن اشپزی میکنن میتونه یکم شیطنت کنه اما حالا که خوابش برده بود و تهیونگ تنها اشپزی کرده بود، خودش رو مقصر میدونست و به خودش لعنتی فرستاد
اروم به سمت تهیونگ میره و با ارامش دستاشو دور تهیونگ حلقه میکنه و با خستگی به کمر تهیونگ تکیه میده
تهیونگ که دستای جونگکوک رو حس میکنه با لبخند آخربن پنکیک رو به داخل بشقاب میزاره و به سمت جونگکوک برمیگرده
تهیونگ: بیدار شدی خوابالو؟ نمیدونستم انقدر از درس بدت میاد که بعد از تموم شدنش زود بخوای بخوابی
جونگکوک که هنوز لباش اویزون بود سرشو به سینه تهیونگ تکیه میده و با صدای ارومی جواب میده
جونگکوک: قرار نبود بخوابم... میخواستم باهات آشپزی کنم... حتی متوجه نشدم کی خوابم برد... ناراحتم... لعنت بهم که خوابم برد... من... من نباید میخوابیدم..
وسطای حرفش بخاطر ناراحتی به هق هق افتاد و این باعث تعجب و بالا رفتن ابرو های تهیونگ شد
با دستاش شونه های لرزون جونگکوک رو گرفت، کمی از خودش فاصله داد بهش خیره شد، در عرض یک دقیقه صورتش خیس از اشک شده بود، یکی از دستاشو بالا اورد و با شصتش اشک هایی که زیر پلک جونگکوک بود بلافاصله پاک کرد
تهیونگ: جونگکوکا! عزیزم چرا داری گریه میکنی اخه؟ اینجوری نکن
جونگکوک که تعجب کرده گریه اش کمی اروم شد، تعجب میکرد که چطور تهیونگی که دقیقا همسن خودش بود انقدر خوب میتونست با چند جمله ارومش کنه البته این برای خودش هم خجالت اور بود، باید جلوشو میگرفت تا اینطور نباشه اونا هنوز سنی نداشتن نباید اینجوری وابسته ی تهیونگ میشد
باورم نمیشه این فصل اخراشه 😭😭
- ۱.۶k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط