گیسوی شب
☀️گیسوی شب☀️
# پارت دویست وبیست ویک ...
آریا:
بابا با ملایمت گفت : به همین زودی ؟!!!
- کاش برنمی گشتم چرا فکر می کردم گیسو نظرش عوض میشه
سکوت کردم وبابا شونه ام رو محکم فشار داد
اگه گیسو قصدش روندن من بود چرا اون شب روبااحساس با من گذروند میخواست بیشتر زجرم بده چطور می تونستم باور کنم اون میخواد منو آزار بده گیسوی که برای جلب توجه من از همه چیزش گذشته بود بچه تو زندگی آدما اینقدر مهم بود
- آریا
به بابا نگاه کردم با مهربونی گفت : اشتباه منو تکرار نکن ازش نگذر من فردا اون دخترکوچلو رو میارم اگه نظرش عوض شد که میشه همراه آقا جون اینا می فرستیمتون مشهد آقا جون اینجوری خواسته
- فکر نمی کنم راضی بشه
بابا با لبخند گفت : میشه مطمئنم اون خیلی دوست داره چون وقتی تو رو آزار میده خودش حالش بدتر میشه تو چطور نمی تونی اینو بفهمی
متحیر بابا رو نگاه کردم لبخند زد وگفت : امتحانش کن ببین وقتی اون تو رو ناراحت می کنه چطور خودش شکسته میشه
بابا راست می گفت ومنی که دیگه به چهل سال نزدیک می شدم اینو نمی فهمیدم مثله دیشب که منو از خودش روند ولی پشت در خونه اش از شدت گریه از حال رفته بود
- باشه بابا انجامش بدید شاید گیسو نظرش عوض بشه
بابا لبخند زد وگفت : اون فرشته ای دوست داشتنی رو هر کی ببینه نظرش در مورد همه چیز عوض میشه
بلند شد وگفت : یکم محکم باش ضعف نشون نده همه براتون ناراحتن
لبخند کمرنگی زدم بابا رفت
موبایل جدیدمو از جیبم در آوردم وبازش کردم عکس گیسو رو صفحه اش بود انگشتمو رو عکس کشیدم
- گیسوی من توکه دل سنگ نبودی
بوسه ای به عکسش زدم وبا یاداوری عکس های خودم که زیر بالش گیسو بود لبخند زدم
- تو داری نقش بازی می کنی خانم کوچلو
- باورش سخته که بگم به من حسی نداشته باشی
موبایلم زنگ خورد لیلا بود متعجب جواب دادم
- بله لیلا
- سلام اقا داماد کی ما شیرینی میخوریم
نفسمو فوت کردم وگفتم : خاله خوبه
خندید وگفت : اها فهمیدم پس هنوز انتظار می کشی
- لیلا شیطنت نکن
بوی عطرشو حس می کردم برگشتم دیدم گیسو با فاصله ازم وایساده نگاهشو ازم گرفت میخواست برگرده گفتم : وایسا...
یه لحظه لیلا
لیلا با خنده گفت : زنگ می زنم فعلا پسر خاله
با اخم برگشت نگام کرد
- بیا برو من میرم
نگاهی به گوشی تو دستم انداخت وگفت : زودیکی دیگه گرفتی ..مزاحم مکالمه ات شدم
خندم گرفت ولی جلو خودمو گرفتم وگفتم : نه اصلا بعدا زنگ می زنم
ازش فاصله گرفتم شنیدم که گفت : چه راحتم صداش می زنه لیلا
داشت حرص میخورد آروم خندیدم برگشتم نگاش کردم با حرص رفت رو تاب وخودشو تاب می داد
- پس برای من بازگیر خوبی شدی گیسو طلام
# پارت دویست وبیست ویک ...
آریا:
بابا با ملایمت گفت : به همین زودی ؟!!!
- کاش برنمی گشتم چرا فکر می کردم گیسو نظرش عوض میشه
سکوت کردم وبابا شونه ام رو محکم فشار داد
اگه گیسو قصدش روندن من بود چرا اون شب روبااحساس با من گذروند میخواست بیشتر زجرم بده چطور می تونستم باور کنم اون میخواد منو آزار بده گیسوی که برای جلب توجه من از همه چیزش گذشته بود بچه تو زندگی آدما اینقدر مهم بود
- آریا
به بابا نگاه کردم با مهربونی گفت : اشتباه منو تکرار نکن ازش نگذر من فردا اون دخترکوچلو رو میارم اگه نظرش عوض شد که میشه همراه آقا جون اینا می فرستیمتون مشهد آقا جون اینجوری خواسته
- فکر نمی کنم راضی بشه
بابا با لبخند گفت : میشه مطمئنم اون خیلی دوست داره چون وقتی تو رو آزار میده خودش حالش بدتر میشه تو چطور نمی تونی اینو بفهمی
متحیر بابا رو نگاه کردم لبخند زد وگفت : امتحانش کن ببین وقتی اون تو رو ناراحت می کنه چطور خودش شکسته میشه
بابا راست می گفت ومنی که دیگه به چهل سال نزدیک می شدم اینو نمی فهمیدم مثله دیشب که منو از خودش روند ولی پشت در خونه اش از شدت گریه از حال رفته بود
- باشه بابا انجامش بدید شاید گیسو نظرش عوض بشه
بابا لبخند زد وگفت : اون فرشته ای دوست داشتنی رو هر کی ببینه نظرش در مورد همه چیز عوض میشه
بلند شد وگفت : یکم محکم باش ضعف نشون نده همه براتون ناراحتن
لبخند کمرنگی زدم بابا رفت
موبایل جدیدمو از جیبم در آوردم وبازش کردم عکس گیسو رو صفحه اش بود انگشتمو رو عکس کشیدم
- گیسوی من توکه دل سنگ نبودی
بوسه ای به عکسش زدم وبا یاداوری عکس های خودم که زیر بالش گیسو بود لبخند زدم
- تو داری نقش بازی می کنی خانم کوچلو
- باورش سخته که بگم به من حسی نداشته باشی
موبایلم زنگ خورد لیلا بود متعجب جواب دادم
- بله لیلا
- سلام اقا داماد کی ما شیرینی میخوریم
نفسمو فوت کردم وگفتم : خاله خوبه
خندید وگفت : اها فهمیدم پس هنوز انتظار می کشی
- لیلا شیطنت نکن
بوی عطرشو حس می کردم برگشتم دیدم گیسو با فاصله ازم وایساده نگاهشو ازم گرفت میخواست برگرده گفتم : وایسا...
یه لحظه لیلا
لیلا با خنده گفت : زنگ می زنم فعلا پسر خاله
با اخم برگشت نگام کرد
- بیا برو من میرم
نگاهی به گوشی تو دستم انداخت وگفت : زودیکی دیگه گرفتی ..مزاحم مکالمه ات شدم
خندم گرفت ولی جلو خودمو گرفتم وگفتم : نه اصلا بعدا زنگ می زنم
ازش فاصله گرفتم شنیدم که گفت : چه راحتم صداش می زنه لیلا
داشت حرص میخورد آروم خندیدم برگشتم نگاش کردم با حرص رفت رو تاب وخودشو تاب می داد
- پس برای من بازگیر خوبی شدی گیسو طلام
- ۱۷.۹k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط