ستاره ی من (پارت۴)
از آرزو پرسیدم :
+کیا منو گرفته بودن؟!
_پیش پلیس گفتن اشتباه گرفته بودنت هدفشون یکی دیگه بوده
+آها ،راستی الان ساعت چنده!؟
_ساعت 11 ست
+پس مهمونی تموم شده،پارسا کجاست؟!
_ بیرون از اتاق
+باشه تو هم برو دیگه دیروقت داره میشه پارسا هم کمتر اذیت شه
_باشه اگه کاری داشتی یا چیزی خواستی بگو
+اوکی بای
بعد اینکه آرزو رفت کامران با یه پلاستیک پر از دارو امد داخل اتاق گفت:
_حالتون خوبه؟!
+بله من خوبم شما هم میتونید برید ممنون بابت کمکی که کردین
_کامران که سرخ شده بود خداحافظی کرد و رفت
...... فردا.......
صبح بعد از اینکه دکتر معاینم کرد از اینکه دکتر معاینم کرد از بیمارستان مرخص شدم ولی هنوز نتونسته بودم اتفاق دیشب رو فراموش کنم، اصلا اون مرد درباره ی چه پولایی حرف میزد
آرزو از صبح خیلی زود اومده بود و لباسامو برام آورده بود
به آرزو گفتم:
+خب بریم سرکار
_نخیر از مدیر اجازه گرفتم امروز بری مرخصی و برای اینکه کاری نکنی خودم هم نمیرم سرکار
+عه پس باشه
وقتی رسیدیم خونه قدری بدنم درد میکرد که فقط رفتم رو تخت و خوابیدم
دو ساعت بعد بیدار شدم ساعت حدودا 12 بود رفتم و یه فیلم داخل تلویزیون پلی کردم و با آرزو غذا سفارش دادیم
دیگه نزدیکای عصر شده بود آرزو باید میرفت باشگاه و خداحافظی کردیم
برای اینکه بخوام از کامران تشکر کنم تصمیم گرفتم برم در خونشون و همچنین درباره ی اون پولا هم که اون مردا میگفتن هم صحبت کنیم... (ادامه دارد) حمایت فراموش نشه ✨
+کیا منو گرفته بودن؟!
_پیش پلیس گفتن اشتباه گرفته بودنت هدفشون یکی دیگه بوده
+آها ،راستی الان ساعت چنده!؟
_ساعت 11 ست
+پس مهمونی تموم شده،پارسا کجاست؟!
_ بیرون از اتاق
+باشه تو هم برو دیگه دیروقت داره میشه پارسا هم کمتر اذیت شه
_باشه اگه کاری داشتی یا چیزی خواستی بگو
+اوکی بای
بعد اینکه آرزو رفت کامران با یه پلاستیک پر از دارو امد داخل اتاق گفت:
_حالتون خوبه؟!
+بله من خوبم شما هم میتونید برید ممنون بابت کمکی که کردین
_کامران که سرخ شده بود خداحافظی کرد و رفت
...... فردا.......
صبح بعد از اینکه دکتر معاینم کرد از اینکه دکتر معاینم کرد از بیمارستان مرخص شدم ولی هنوز نتونسته بودم اتفاق دیشب رو فراموش کنم، اصلا اون مرد درباره ی چه پولایی حرف میزد
آرزو از صبح خیلی زود اومده بود و لباسامو برام آورده بود
به آرزو گفتم:
+خب بریم سرکار
_نخیر از مدیر اجازه گرفتم امروز بری مرخصی و برای اینکه کاری نکنی خودم هم نمیرم سرکار
+عه پس باشه
وقتی رسیدیم خونه قدری بدنم درد میکرد که فقط رفتم رو تخت و خوابیدم
دو ساعت بعد بیدار شدم ساعت حدودا 12 بود رفتم و یه فیلم داخل تلویزیون پلی کردم و با آرزو غذا سفارش دادیم
دیگه نزدیکای عصر شده بود آرزو باید میرفت باشگاه و خداحافظی کردیم
برای اینکه بخوام از کامران تشکر کنم تصمیم گرفتم برم در خونشون و همچنین درباره ی اون پولا هم که اون مردا میگفتن هم صحبت کنیم... (ادامه دارد) حمایت فراموش نشه ✨
- ۷۳۷
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط