+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.116
(از زبون جونگ کوک)
یک هفته گذشته بود.
هر شب کنار ا.ت میخوابیدم، هر صبح که بیدار میشدم اول چک میکردم که هنوز کنارمه. گاهی هنوز ترس تو چشماش بود، ولی دیگه مثل قبل نبود. حالا گاهی خودش میاومد تو بغلم، سرشو میذاشت رو سینهم و آروم نفس میکشید.
امشب هم مثل بقیه شبها، من دراز کشیده بودم و ا.ت رو سینهم دراز کشیده بود. دستم رو کمرش بود و آروم نوازشش میکردم.
(آروم، با صدای بم)
- هنوز گاهی وقتی بیدار میشی، اول نگاهم میکنی که مطمئن شی زندهام، درسته؟
ا.ت سرشو کمی بلند کرد و بهم نگاه کرد. لبخند کوچیکی زد، ولی چشماش هنوز یه کم غمگین بود.
+ آره... عادت کردم. شش ماه هر صبح بیدار میشدم و یادم میاومد که مردی. حالا سخته باور کنم که اینجایی.
من دستمو بردم تو موهاش و آروم بوسیدم پیشونیش.
(با لبخند ملایم)
- منم گاهی فکر میکنم دارم خواب میبینم. فکر میکنم هنوز تو هلیکوپترم و دارم میمیرم، و این فقط یه رویای قشنگه قبل از مرگ.
ا.ت سرشو گذاشت رو سینهم و آروم گفت:
+ دیگه کابوس نمیبینم... حداقل نه هر شب. ولی هنوز گاهی میترسم که یهو بیدار شم و نباشی.
من محکمتر بغلش کردم و پیشونیشو دوباره بوسیدم.
(آروم و جدی)
- دیگه نمیرم ا.ت. قول میدم. حتی اگه همه دشمنام بیان، حتی اگه دوباره زخمی بشم... این بار دیگه ولت نمیکنم.
ا.ت یه لحظه ساکت شد. بعد آروم انگشتاشو رو سینهم کشید و زمزمه کرد:
+ ...دوستت دارم.
من یه لحظه قلبم ایستاد. این اولین بار بود که خودش اینو گفت، بدون اینکه من اول بگم.
(با لبخند بزرگ)
- دوباره بگو.
ا.ت صورتمو تو سینهش قایم کرد و با صدای خجالتی ولی واضح تکرار کرد:
+ دوستت دارم جونگ کوک...
من خندیدم، خندهای پر از خوشحالی، و منو چرخوندم رو تخت و رفتم روش. آروم بوسیدم لباش، بعد گردنش، بعد شونهش.
(با صدای بم و پر از عشق)
- منم خیلی دوستت دارم پرنسس... خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی.
ما همون شب دوباره به هم رسیدیم. آروم، پر از احساس، پر از دلتنگی یک سال و شش ماه.
این بار دیگه نه ترس غالب بود، نه درد. فقط ما دوتا بودیم.
و برای اولین بار، احساس کردم واقعاً برگشتم خونه...........
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.116
(از زبون جونگ کوک)
یک هفته گذشته بود.
هر شب کنار ا.ت میخوابیدم، هر صبح که بیدار میشدم اول چک میکردم که هنوز کنارمه. گاهی هنوز ترس تو چشماش بود، ولی دیگه مثل قبل نبود. حالا گاهی خودش میاومد تو بغلم، سرشو میذاشت رو سینهم و آروم نفس میکشید.
امشب هم مثل بقیه شبها، من دراز کشیده بودم و ا.ت رو سینهم دراز کشیده بود. دستم رو کمرش بود و آروم نوازشش میکردم.
(آروم، با صدای بم)
- هنوز گاهی وقتی بیدار میشی، اول نگاهم میکنی که مطمئن شی زندهام، درسته؟
ا.ت سرشو کمی بلند کرد و بهم نگاه کرد. لبخند کوچیکی زد، ولی چشماش هنوز یه کم غمگین بود.
+ آره... عادت کردم. شش ماه هر صبح بیدار میشدم و یادم میاومد که مردی. حالا سخته باور کنم که اینجایی.
من دستمو بردم تو موهاش و آروم بوسیدم پیشونیش.
(با لبخند ملایم)
- منم گاهی فکر میکنم دارم خواب میبینم. فکر میکنم هنوز تو هلیکوپترم و دارم میمیرم، و این فقط یه رویای قشنگه قبل از مرگ.
ا.ت سرشو گذاشت رو سینهم و آروم گفت:
+ دیگه کابوس نمیبینم... حداقل نه هر شب. ولی هنوز گاهی میترسم که یهو بیدار شم و نباشی.
من محکمتر بغلش کردم و پیشونیشو دوباره بوسیدم.
(آروم و جدی)
- دیگه نمیرم ا.ت. قول میدم. حتی اگه همه دشمنام بیان، حتی اگه دوباره زخمی بشم... این بار دیگه ولت نمیکنم.
ا.ت یه لحظه ساکت شد. بعد آروم انگشتاشو رو سینهم کشید و زمزمه کرد:
+ ...دوستت دارم.
من یه لحظه قلبم ایستاد. این اولین بار بود که خودش اینو گفت، بدون اینکه من اول بگم.
(با لبخند بزرگ)
- دوباره بگو.
ا.ت صورتمو تو سینهش قایم کرد و با صدای خجالتی ولی واضح تکرار کرد:
+ دوستت دارم جونگ کوک...
من خندیدم، خندهای پر از خوشحالی، و منو چرخوندم رو تخت و رفتم روش. آروم بوسیدم لباش، بعد گردنش، بعد شونهش.
(با صدای بم و پر از عشق)
- منم خیلی دوستت دارم پرنسس... خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی.
ما همون شب دوباره به هم رسیدیم. آروم، پر از احساس، پر از دلتنگی یک سال و شش ماه.
این بار دیگه نه ترس غالب بود، نه درد. فقط ما دوتا بودیم.
و برای اولین بار، احساس کردم واقعاً برگشتم خونه...........
ادامه دارد.........
- ۷۵۹
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط