پارت 16

پارت 16

چای که آماده شد، کنار هم روی زمین نشستن. جیمین فنجون رو برداشت، یه جرعه خورد. بعد نگاهش رو به میونگ دوخت. چند ثانیه سکوت کرد، بعد گفت:

– «می‌دونی... ممنونم. بابت اینکه رفتی، ولی برگشتی. بابت اینکه موندی… حتی وقتی من نبودم. بابت اینکه امروز بودی.»

میونگ فنجونش رو توی دست نگه داشت. یه نفس عمیق کشید، بعد آروم گفت:

– «منم ممنونم… بابت اینکه بالاخره دیدی. نه فقط منو، خودتو هم. ممنونم که صادق شدی… حتی اگه دیر.»

جیمین سرش رو پایین انداخت، یه لبخند محو نشست روی لبش. بعد زمزمه کرد:

– «قول نمی‌دم عالی باشم… ولی هر روز، تلاشم رو می‌کنم.»

میونگ آروم گفت:

– «همین کافیه.»

و توی اون شب آروم، بین فنجون چای و صدای ملایم تلویزیون روشن توی پس‌زمینه، دو تا آدم، که تا دیروز فقط همخونه بودن، بالاخره شروع کردن به زندگی کردن.
دیدگاه ها (۴)

فیک جدیدی با عنوان (وقتی حامله ای....) از نامجون و دایون

ویو زندگی شون.نامجون و دایون حدود 2 ساله که ازدواج کردن و بخ...

پارت 15وقتی از پاساژ بیرون اومدن، هوا داشت کم‌کم رو به غروب ...

پارت 14رسیدن به یه پاساژ بزرگ. صدای موزیک از بلندگوهای طبقه‌...

" Win on love"Love wins in the end?Part:5موبایل تهیونگ زنگ خ...

فیک نامجون ~~مدیر جذاب من~~ادامه پارت۴

عشق مافیایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط