رمان

#رمان
#اسمان_شب
#BTS
#part:۵۰
سوهی:بعد از اینکه رسیدیم خونه وارد شدیم مامانم اشپزخونه بود اون سه تا هم مثل بز رو مبل نشستن و به فیلم که توی تلوزیون پخش شده بود نگاه میکردن
که باورودمون همه اشون به ما نگاه کردن:همه به کارشون برسن

اون ۳ تا با حالت مشکوکی نگاه کردن بعد سرشون رو برگردوندن یعنی همزمان بودنشون اسکار برنده میشه
مامانم که داشت میومد سمتمون بهش اشاره کردم که نیاد اونم فهمید و نیومد
منم دیگه جونگکوک رو بردم اتاقش رفت نشست رو تختش و سرشو با دستاش قالب کرد...

جونگکوک:هنوز هم باورم نمیشه....هضم این همه اتفاق برام خیلی سخته این همه شک این همه سختی همه یهو...چرا خب چرا

سوهی:جونگکوک منو ببین...ببین منو...نگاه کن زندگی دیگه همینه ی روز خوش ی روز غم ی روز آسون ی روز سخت اما انسان باید همیشه منتظر امتحان روزگار باشه باید همیشه آماده ی حرکت بعدی زندگی باشه
این زندگی مثل بازی میمونه اگه بازی رو بلد باشی برنده میشی و تا آخر خوب زندگی میکنه اما اگه بلد نباشی با پستی و بلندی رو به رو میشی و ممکنه ببازی
پس باید طوری با این زندگی کنار بیای که خودت فرداتو بسازی و بدونی قراره چه اتفاقی بیوفته باشه تا بتونی از امتحان روزگار نجات پیدا کنی
توی این امتحان هر اتفاقی میوفته...

جونگکوک:من...من خیلی ضعیفم
سوهی:تو اصلا ضعیف نیستی...تو نترس و قوی ای و به نظرم فقط کافیه به خودت اعتماد کنی تا  از این مخمصه خودتو نجات بدی
جونگکوک بلند شد و بغلم کرد:ممنونم
سوهی:خواهش میکنم ولی فک کنم دیگه داریم هم قد میشیم
با تعجب ازم جدا شد و گفت:ها؟چی؟چطور؟
سوهی:والا ببین خیلی کمه تفاوت قدیمون
جونگکوک:بیا برو بابا من ۱۸۹ سانت دارم
سوهی:خب چیکارت کنم منم ۱۸۵ سانت دارم فقط ۴ سانت ازم بلند تری...هوی بچه من ورزش های مخصوص میرم صد در صد قدم بلند میشه ببین حالا ادامه که بدم از تو هم قد بلند تر میشم
جونگکوک:میخوای ۲ متر بشی؟
سوهی:شاید!
جونگکوک:پس منم ورزش های مخصوص میرم
سوهی:اره اره...حالا بیا بریم غذا بخوریم
جونگکوک:نمیخوام
سوهی:نگاه کن جونگکوک من از این کارای تو فیلمی خوشم نمیاد مثلا ناراحتی و خودتو از غذا محروم میکنی..اصلا خوشم نمیاد هیچ چیز تو دنیا باارزش تر و مهمتر از غذا نیست بلند شو بیا بریم...

جونگکوک:شایدم هست...
سوهی:تو چشام نگاه کرد و اینو گفت منظورش چی بود...آه بیخیال:از نظر من نیست پس این چرت و پرتا رو تموم کن بلند شو بیا
جونگکوک:واقعا اشتها ندارم
سوهی:بهش نگاه کردم(نگاهی که چشم ها تا حد امکان باز شدن و اخم ها کمی توهم رفته و صدایی که سعی در بالا نرفتن دارد)وگفتم:بلند میشی میای یا نه؟

جونگکوک:اره بابا اره چرا که نه میدونی من دارم ار گرسنگی میمیرم تو برو من همین الان پشت سر تو میام
سوهی:افرین...آدم باش
جونگکوک:از تو الگو گرفتم(اروم زیر لب)
سوهی:بهت نگفتم از من یاد بگیری خودت منو بزرگ دونستی و منو الگوت گرفتی...شنیدم چی گفتی
جونگکوک:آدم نمیشه ی چیز بگه درجا با خاک یکسانش میکنه
دیدگاه ها (۱۵)

#رمان #اسمان_شب #BTS #part :۵۱سوهی:دیگه رفتیم سر میز نشستیم ...

#رمان#اسمان_شب #BTS #part:۵۲جونگکوک:چخبر؟چیکار میکنی؟سوهی:ar...

#رمان #اسمان_شب #BTS #part:49لئو:برو بیرونجونگکوک:تا کامل بر...

#رمان #اسمان_شب #BTS #part:۴۸سوهی:با سطل آبی که روش ریختم بی...

P3🐣یونگی«بعد از اینکه میا رو رسوندم مدرسه مستقیم رفتم خونه ی...

کیوتا نیازی نیس شرط هارو کامل کنین براتون گذاشتمدلباخته....پ...

"دوست پسر من یه مافیا ی شیطونه"part :5علامت ها رو خودتون مید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط